نتایج مطلب ها برای عبارت :

پر غر غر دعوا بگو دیگ موند از ما چی Mp3

امشب با همسرم دعوای خیلی بدی داشتیم.خیلی بد.
دیشب هم دعوا داشتیم.خوب که فکر میکنم میبینم در طول هفته چهار پنج بار دعوا داریم.اعصابم خیلی بهم ریخته.بارها و بارها به طلاق فکر کردم ولی هیچوقت مثل امشب جدی بهش فکر نکردم.همش با هم جنگ و دعوا داریم سر چيزای بی ارزش و باارزش.
خیلی همديگه رو اذیت میکنیم.واقعا زندگی مزخرفی برای خودمون درست کردیم.حالم از زندگیم بهم میخوره.خدایا حالم خیلی بده.
ما آزموده ایم در این شهر بخت خویش
بیرون کشید باید از این و
آآآآخ کخ 
تا همین چند دقیقه پیش بارون می‌بارید. فکر می‌کردی تا شب نشده آسمون از خجالت زمین درمیاد و حسابی سیرابش می‌کنه. اما نشد.
به همون سرعتی که بارون شروع‌شد، یه دفعه تموم شد و فقط سرماش موند. بی‌هیچ اثری. بی‌هیچ تغییری.
چند سال پیش مدیری داشتم که درست مثل بارون امروز باریدن می‌گرفت. 
تبلیغ تلویزیونی که می‌رفت آرام و قرارش هم می‌رفت و فردا صبح که وارد موسسه می‌شد قشنگ می‌فهمیدی چند هزار بار خواب تبلیغش رو دیده
و بی‌صبرانه منتظر می‌
به استناد سایت آیین دادرسی دینا و به استناد ماده 270 قانون آیین دادرسی مدنی سوگند بتی یا سوگند قاطع دعوا مستم درخواست مدعی یعنی طرفی است که ادعای او بی دلیل بوده و رد ادعا را منوط به سوگند مدعی علیه می نماید . همچنین بر اساس قانون نحوه تقاضای سوگند بتی یا قاطع دعوا می توان به صورت کتبی یا شفاهی باشد ؛ همچنین نحوه درخواست سوگند بتی یا قاطع دعوا به صورت کتبی نیز می تواند ضمن دادخواست و یا به صورت لایحه به دادگاه تقدیم شود . زمان درخواست سوگند بت
چند سا ل پیش دوستم یه دفتر کاهی خوشگل بهم هدیه داد که صفحاتش خط کشی نبود و روی جلدش هم طرح ساده و زیبایی داشت
تصمیم گرفتم چيزایی توی اون بنویسم که هرگز از نوشتن اونا و بعدا اگر احیانا موند بعد از مرگم از افشا شدنش، شرمنده و یا پشیمان نشم.
این شد که دفتر دوسال خالی موند
دیدم اوراق زیبا دارن به بطالت می گذرونن
اومدم و نوشتم
گاهی خوشگل
گاهی خرچنگ قورباغه
گاهی قطرات اشک روش چکید
گاهی چيزایی نوشتم که پشیمان شدم
این دفتر عمرم که الآن اییییینهمه از ا
از آدم دودوزه و دروغ گو و موذی انقدررر بدم میااااد -___- یه دوستی دارم از دبیرستان باهم بودیم بعد اونسال که کنکور دادیم من رفتم دانشگاه اون موند پشت کنکور گفت من میخوام پزشکی قبول شم هی همینجور موند پشت کنکور  هی بهش میگفتم مهی بیا بریم بیرون یه هوایی به مخت بخوره میگفت مامانم نمیزاره :/ مامانم میگفت از دانشگاه زیاد براش نگو حسودی میکنه حسرت میکشه خدایی هم سال اول دوم مامانش نمیزاشت بیاد با ما بیرون بعد یه مدت گفت مامانم گوشیمو گرفت گفتم عجب آ
مست بودیم تو خیابون. یه گوشه نشسته کنار نرده های اونجا. گفتم از زندگی خودم اگر بخوام مضمون بشکم بیرون که باهاش داستانی بنویسم، اون اینه که وقتی میدونم نهایت هرچيزی که با یه آدم دارم بالاخره بوسه است و عشق، باهاش دعوا میکنم. بهش بدی میکنم. مریض نیستما یعنی ممکنه یعنی. ولی اگه کسی مهم نباشه چرا دعوا کنی. گفت باحاله ولی چطور میشه باهاش پیرنگی پیش برد؟ گفتم نمیدونم. شاید اصلا پیرنگی با همچين چيزی پیش نره هیچ وقت تو دنیا. گفت شایدم بره و باید کشفش ک
سلام.
شما
هم با پدر و مادرتون دعوا می کنید؟ اگر می کنید بدونید تنها نیستید. چون
خیلی ها این کارو می کنند. گر تو این متن احساس کردید دارم از این کار
حمایت می کنم، باید بگم : لطفا جلوی فوران احساساتتون رو بگیرید.
به
عنوان یک روانشناس (البته توی پرانتز من تازه میخوام بشم (دخترا فکر بد
نکنن) و هنوز در راستای بهبود وضعیت خویش قدم بر می دارم) عرض کنم که والا
من هم گاهی دعوا که نه ولی بحثم می شه و چيز عجیبی نیست اکثرا بحثشون
میشه لپ کلام اینه که نکنی
به استناد سایت آیین دادرسی دینا ، اتیان سوگند بتی در دادگاه و صدور قرار اتیان سوگند بتی منوط به وجود شرایطی است که از جمله این شرایط می توان به مواردی همچون بدون دلیل بودن ادعای مدعی ، انتساب ادعا به شخص ادا کننده سوگند ، قابلیت سوگند برای ادعای مطرح شده ، وجود شرایط قانونی در شخص برای ادای سوگند اشاره کرد . علاوه بر این ، اتیان سوگند بتی یا قاطع دعوا منوط به درخواست مدعی می باشد . برای دریافت اطلاعات بیشتر در مورد شرایط اتیان سوگند بتی یا ق
یکی از مشکلاتی که معمولا در دعاوی حقوقی پیش می آید این است که خوانده (کسی که دعوی علیه او طرح شده است. به دادگاه فراخوانده می‌شود تا به دعوای خواهان پاسخ دهد) در طول مدت دادرسی خواسته (مال مورد دعوا) را به افراد ديگر منتقل می کند و یا بعضا اقدام به آسیب زدن به خواسته می کند. بنابراین قانون گذار در نظام حقوقی ایران برای جلوگیری از هرگونه تضییع حقوق خواهان (کسی که دعوایی را طرح می‌کند و از دادگاه می‌خواهد به امری رسیدگی کند)، راهکار قرار تامین خ
یاد دعوا های مامان بزرگ خدابیامرزم و بابابزرگ افتادم. موقع دعوا، مامان بزرگم قهر میکرد و می رفت برای خودش یه چيزی درست میکرد تنهایی میخورد:) و به بابابزرگمم تعارف نمیکرد. بابابزرگمم پا میشد میرفت مغازه. شب که برمی گشت، همه چيز عوض می شد. انگار نه انگار که اتفاقی افتاده. مامان بزرگم کتش رو در می آورد، بابابزرگ می رفت وضو می گرفت و شامشون رو میخوردن. کلی هم قربون صدقه من می رفتند.
یادم میاد چند باری هم مامان بزرگ تهدید به طلاق گرفتن کرد:))) . خیلی ه
به استناد سایت آیین دادرسی دینا ، سوگند بتی یا سوگند قاطع دعوا سوگندی است که به وسیله آن حسب مورد ادعای مدعی ساقط و یا اثبات می شود . به موجب ماده 1325 قانون مدنی " در دعاوی که به شهادت شهود قابل اثبات است ، مدعی می تواند حکم به دعوای خود را که مورد انکار مدعی علیه است ، منوط به قسم او نماید ". بنابراین در سوگند بتی یا قاطع دعوا ، با سوگندِ تنها ، یا ادعا محکوم به رد شده و یا به اثبات می رسد ؛ بر خلاف سوگند تکمیلی که مکمل دلیل ناقص ديگری است
بعضی وقتا نفس‌های آدم به قدری سنگین می‌شن که صدای خراشی که به سینه‌ات وارد میکنن رو می‌شنوی.
اونقدرا دنیا کثیف شده که میپذیرم باید ایستاد تا نمرد. تا جایی مه فقط بتونم ثابت کنم میشه نمرد و زنده موند. همین!غایت دنیا به همین خلاصه می‌شه.
اونقدر چای و نسکافه خوردم که به تپش قلب و بیقراری رسیده کارم. سرم درد میکنه. سیگار میخوام. چار روزه مامان اینجاس. هیچي به هیچي. با علی بد دعوا کردیم. دعوا هم نکردیم، قهر کردیم مثکه. از دیشب تا حالا جز در مورد سوالا اونم در حد ده دوازده جمله اونم فقط تایپی، حرفی نزدیم. هفت ساعت ديگه امتحان دارم. یکی از کابوس های کلِ دوران پزشکی که دانشکده ما وحشتناک ترش کرده. گروه قبلی نوزده نفر افتاده داشته. تازه این نصفشه. میانترمی که من تا این وختِ شبِ قبلِ امتح
آدم عاشق تر از عاشق
درست نمیدانم ولى میگویند :
حوا بود که سیب را تعارف کرد
و چرا آدم خورد ؟؟
ساده نبود ، عاشق بود 
نمیدانم اما حوا برایش با ارزش بود
با ارزش تر از بهشتى که ﻣﻮﻨﺪ :
مفت از دست داد
سیب هنوز شیرین است
هنوز هم ادم بهشت را
به لبخند حوا میفروشد
فقط اگر
حوایش ، هوایش را داشته باشد .
این که با اون فرد خاص مشکل داریم به شدت منو عصبی کرده. خواب آشتی کردن باهاش رو میبینم، هر ساعت بهش فکر میکنم، تو فکرم باش دعوا می‌کنم. خلاصه که خیلی وضع بدیه و می‌خوام که یا برام مهم نباشه یا آشتی کنیم. حس میکنم نیاز دارم کمک بگیرم.
دلم برای دوستان قدیمی وبلاگیم تنگ شده دوستایی که رفتن و فقط خاطرهاشون برا ما موند. آخ که چقدر دلم یه خورده از اون بیخیالیه میخواد اینکه هیچي نخوام و فقط زیبایی ها رو ببینم. تعادل بین دوتا جریان اصلی زندگیم برام سخت شده باید سعیمو بکنم باید بازخوردای مثبتشو ببینم اصن منفیارم مثبت ببینم خدا رو چي دیدی شاید قضیه،قضیه ی همون گل دقیقه ی نود باشه.
دیروز اگه نیم ساعتم وقت اضافی میاوردم امضاها رو هم میگرفتم ولی از کل پروژه تدوینام فقط امضاهاش موند. یه حس سبکی شبیه تموم شدن امتحاناتم داشتم. الانم که تو سازمانم منتظر جلسه ملیم.
آخر هفته هم مشغول عروسی امیرحسین بودیم که خیلی عروسیشون قشنگ بود و خیلی هم وقت ما رو گرفت ولی هر چي بود تموم شد و میتونم بگم الان ديگه میشه فول تایم زبان رو ادامه داد. به امید خدا یه ماه توپ بخونیم و امتحان رو بدیم و تموم شه
 جزوه ادله اثبات دعوی عباس کریمی
 جهت مشاهده و دانلود فایل به روی لینک زیر کلیک نمایید
دانلود جزوه ادله اثبات دعوی عباس کریمی


جزوه ادله اثبات دعوی عباس کریمی جزوه ادله اثبات ،دکتر عباس کریمی استاد دانشکده حقوق و علوم ی دانشگاه تهران. دانلود جزوه کتاب ادله اثبات دعوا عباس کریمی  دانلود جزوه کتاب ادله اثبات دعوا تالیف دکتر عباس کریمی از انتشارات پیام نور به انضمام نمونه سوال همراه با پاسخنامه که با کیفیت عالی در قالب pdf توسط وب سایت .
فقط حرف عاشقانه نیست که کل زمستونِ آدمو گرم می کنه.اوایل یه بار بهم گفت: "احساس می کنم ماهیچه‌های چهرت. توانائی هاشون از چهره ی من خیلی بیشتره. یه کارایی می تونی که من نمی تونم."چون اون گفت، یادم موند.هنوز هم می گه. هرکاری کنم، می گه: "عاشق حالت چهرتَم وقتی به فلان چيز فکر و نگاه می کنی." بعد توصیف هم می کنه مفصل.
دیشب خواب دیدم.
گویا مامانم با همه فامیل برنامه شام چيده بود ب منم قول داده بود داداشتم هست، من هرچي نگاه می‌کردم نبود. عصبانی شدم و با همشون دعوا‌کردم که کو داداشم؟ چرا نیست» بعد مامانم گفت تو اتاق خوابه، رفتم بیدارش کردم و سفت بغل کردیم همديگر رو.
چقد دلم برا بغلش تنگ شده!
داشتیم با مامان و بابا تو سر و کله هم میزدیم که کی بره واسه شام برنج درست کنه
مامان به بابا می گفت بابا هم به من
هیشکی هم زیر بار نمی رفت
گفتم بیاین تک بیاریم هرکی تک افتاد اون بره
قبول کردن
به بابا شک کردم گفتم ببین تقلب نمی کنی ها
هرکی تقلب کنه خودش باید بره درست کنه
گفت قبول
تک آوردیم
مامانم خواسته بود تقلب کنه یهو دستش بین پشت و رو تو هوا موند :/
آخرم نشست زمین گفت امکان نداره من برم
بابا رو فرستاد :/
هر بارررررررر که بابک میگه
تو هم که کلا یه دونه دوست داشتی توی کانادا
اون هم هر بار باهات یه دعوا راه انداخت قبل دیدنت و هیچوقت توی اون دو سال و نیم ندیدیش
و زیر همه قولهاش هم زد
هررررر بار که این رو میگه
من از خجالت آب میشم
و میخوام زمین دهن باز کنه و برم توش
کاش هیچوقت همچين دوستی نداشتم که بدقول و دروغگو باشه و من بابتش اینقدر خجالت بکشم.
وقتی اعصابت خورده و خودتو گم میکنی بجا جنگو دعوا دق و دلی سر بقیه خالی کردن ناهارت و بخوری سرت رو بکنی زیر پتو و تا سر پتو رو بکشی به خودت و به هیچ احدوناسی فکر نکنی و به خودت بگی اروم باش پرستش درس میشه تازه تو اولشی چته چرا این همه به خودت سخت میگیری آخه .
امروز میرم پیش خانم دکتر جهت مشاوره حتما باید بش بگم این اتفاقا مزخرف ریشه در کجا داره که منم سخت تر از اونم :|
اصلاح گری دینی در دنیای معاصر با الگو برداری از روش و منش امام موسی صدر
بیان عیان به زودی، پرونده ویژه "دین، دعوت یا دعوا؟" را با رویکرد معرفتی، ی و اجتماعی خدمت شما تقدیم خواهد کرد. 

امام موسی صدر در جنوب لبنان، حرکتی پویا و مردمی را شروع کرد، دل های مردم را از هر گرایش و مذهب، به هم نزدیک کرد و فرهنگ گفتگو رو گسترش داد. ایشان، قبل از اینکه اصرار بر دیندار کردن مردم داشته باشد، فضای زیستی ایشان را سالم کرد و  روابط آنها را بهبود بخشید! اقت
دیروز به دلم افتاده بود به دوستم پیام بدم خب به حرف دلم گوش کردم و پیام دادم و حرف زدیم که چه خبرا چيکارا میکنی و اولین سوالش این بود لیلا کار پیدا کردی؟ و جواب من نه کو کار هرجا رفتم چون سابقه هیچ کاری ندارم همش میگن زنگ میزنیم و بعدشم هیچ خبری نمیشه؛ یهو گفت افسردگی گرفتم لیلا، گفت مامانش گفته برو بیرون و تا کار پیدا نکردی نیا خونه!!! 
بعد بهش گفتم اینستا نصب کردم و آی دی پیج طراحی و شخصیشو برام فرستاد رفتم فالوش کردم و داشتم کاراشو میدیدم و لذ
پس ازین که دختر نوجوان داداش کارفرما یه چيزی درمورد حجاب گفت که من از بدیهی بودن اشتباهش تعجب دهنم باز موند و نتونستم ذهنمو جمع کنم و از چيزایی که میدونم براش بگم، و فقط تونستم باتعجب بگم : وااا چه حرفا! ، به این نتیجه رسیدم که یه بار ديگه از اول سیر مطالعاتی شهید مطهری رو شروع کنم به خوندن، تا اگه پس فردا علی بزرگ شد و یه سوالی ازم کرد، حضور ذهن داشته باشم که راهنماییش کنم.
چه بلایی دارن سر نسل نوجوان ما میارن با این شبهه های آبکی؟؟ بچه ها رو وا
با سلام خدمت دوستان 
بنده مدت ٤ سال هست ازدواج کردم و ثمره اش یک پسر ١١ ماهه هست. من و خانومم هر دو شاغل هستیم و واسه نگهداری از پسرم نیز از صبح تا عصر پرستار گرفتیم، اما خانومم خیلی زندگی رو سخت میگیره و همه ش زمان را بهمون سخت میگذرونه و رفتارش جوری شده که صمیمی ترین دوست خانوادگی مون که زوج بودن نیز با ما قطع ارتباط کردن و همه ش با هم دعوا داریم سر مسائل الکی.
من یه نمونه میگم که وضعیت را متوجه بشید؛ 
دیروز عصر تو آشپزخونه رفتم قهوه درست کنم گ
تو این هوای گرم آب خونه اندازه یه شیر سماور میاد و گاهی هم قطع میشه کلا.باید مدام به کولر آب رسانی کنیم تا بچه هامون از گرما هلاک نشن.جدیدا قطعی برق هم اضافه شده.صبح دو ساعت و عصر هم یه ربع بیست دیقه ای قطع شد.نت خونه مشکل داره و سرعتش افتصاح شده.با اینکه کلی پول دادیم و اینترنت پرسرعت نامحدود گرفتیم.زنگ میزنیم پشتیبانی کسی جواب نمیده و با یه صدای ضبط شده مواجه میشیم! تلگرام فیلترینگش شدیدتر شده و ديگه حتی با انواع پروکسی ها هم وصل نمیشه.چرا؟چو
بعد از دوسال انتظار منو همسر شب ولادت امام رضا ع به هم محرم شدیم :) و چند هفته بعد امام رضا طلبیدن و به اتفاق همسر و خانوادش رفتیم مشهد 
راستشو بگم خوش نگذشت به جز یه قسمت های کوچيکی :) 
بیشتر ناراحتی ازش به یادگار موند (با همسر همه چي اوکی بود مشکل از جاهای ديگه بود )
حالا که دومین سالگرد محرمیتمونه کاش دوباره امام رضا بطلبن و چند هفته بعد مشهد باشیم خیلی دلم هوای زیارتو کرده :(
چندشب پیش خواب دیدم میخواستم برم مشهد اما جور نمیشد ،  اینقدر ناراح
یه جوری دلم سنگینه که انگار تقصیر منه . 
مادربزرگم خونه ش رو تغییر داده کابینت و کمد و رنگ دیوار رو . مامان گفت ،خاله گفت ، مامانی گفت :وفا چه مدلی باشه ؟ من گفتم، طرح نشون دادم ،دایی م منتظر موند زن دایی م و خواهر زاده زن دایی م طرح دادن و همون و اجرا کرد!! و تهش گفتن تو مگه نظر دادی؟؟؟ مامانی گفت امیر بد شده مامان گفت امیر واقعا بی معنیه خاله گفت چه بی کاربرد !  دایی ترش کرد ! اخم کرد تند گفت . من چرا دلم پره؟ چون گفتم هرچي میگیم کار خودت رو میکنی
خونواده ی ایده آل من در آینده اونیه که توش همه با هم دووستیم. 
بچه هام با هم دوستن و با هم حرف میزنن و دعوا میکنن. همديگرو بغل میکنن. حتا اگه بدونن زمین تا اسمون با هم فرق دارن. 
تو خونواده ی ایده ال من همسرم تحت هر شرایطی کنارمه تحت هر شرایطی کنارشم و اگه جایی برای هم فداکاری کردیم با رضایت همديگه این کارو میکنیم. تو خونواده ایده آل من عشق هست و اولویت. 
آدما می تونن بین استقلال و وابستگیاشون مدیریت کنن. 
و من هنوز ندیدم همچين آدمایی رو .
تکست آهنگ عقربه رضا پیشرو
وقتی ساعتا میرن ، نگاها به ساعتا خیرسوقتی آدما از آینه بیزارن ، أ تاریکی در میرنبسه هرچي ساکت بودبسه هرچي صبر کرد و راکد موندبسه ديگه وقت پرواز همین الانهرسید به گوش خدا فریادشباز اون رویا هارو کشید تووی دفترش.
ادامه مطلب
به نام خدا 
سلام
من یک دخترم، مجرد و درون گرا هستم و لیسانس دارم. همیشه حسرت یک زندگی شاد و آروم رو داشتم. از زمانی که بچه بودم پدر و مادرم اختلاف داشتند. همیشه تنها بودم و بدون هم بازی. زیاد با کسی رفت و آمد نداشتیم. به خاطر ساکتی و کم حرف بودن همیشه با هم سن و سالان خودم مقایسه می شدم که چرا مثل اون ها حرف نمی زنم.
هیچ لحظه ی شادی تو زندگی نداشتم. تنها خاطرات خوبی که به یادم مونده از همسایه های خوب و دوستان و همکلاسی های دوران مدرسه و دانشگاست. اکث
داور بر مبنای قرارداد طرفین اقدام به حل فصل و اختلافات می نماید ومزایای مراجعه به داوری حل فصل واختلافات بین طرفین استداوران مانندقاضی دادگاه برای حل وفصل اختلافات رای صادر می نمایند رای که داور صادر می کند دارای ضمانت اجراست یعنی چناچه طرفین دعوا رای داور را اجراءننمایند کسی که رای به نفع اوصادر شده است می تواندبه دادگاه مراجعه وازدادگاه تقاضای اجرایی رای داور رابنماید
توو این سالا ديگه هر اشتباهی از دستم برمیومدو کردم
کم نه چند سال هر شب از دستم در رفت
رفتم چند سال اَ صبح با گردنِ کج برگشتم
خودم دلِ خودمو میزدم خودمو میزدم ریشامو نمیزدم
اگه بدونی چقد رو خودم چاقو کشیدم من
هنوزم خیلی شبا خوابم نمیبرن
تو فکر میکنی کی موند؟
اون روزایی که فقط خودم پیشِ خودم میموند
خودم برا خودم شعراشو بلند میخوند
خودم برا خودم نیرو کمکی بود
کی موند وقتی اونقد جفنگ بودم
حتی توو چشمایِ خودم هم نگاهم نمیفتاد
بهم حق بده نذارم بفهم
مشاوره : گاهی یک حرف نسنجیده یا نا به جای شما میتونه بحران ساز بشه،
حرفی که از نظر شما چندان مهم نیست ولی طرف مقابلتان را به یاد
چيزهایی می اندازد که از شما ناراحت است.مشاوره :یک عدم کنترل شما در عصبانیتان و میتونه به رابطه شما آسیب جدی
بزنه و متقابلا او هم پاسخ شما را میدهد و دعوا بالا میگیرد پس انتهای دعوا
رو نگاه نکن که کی چيکار کرد هیچ وقت یک نفر مقصر نیست چون رابطه
یعنی بین دو نفر؛ پس هر مسئله ای اون بین، یعنی مال اون دونفره
مشاوره :چرا
مشاوره : گاهی یک حرف نسنجیده یا نا به جای شما میتونه بحران ساز بشه،
حرفی که از نظر شما چندان مهم نیست ولی طرف مقابلتان را به یاد
چيزهایی می اندازد که از شما ناراحت است.مشاوره :یک عدم کنترل شما در عصبانیتان و میتونه به رابطه شما آسیب جدی
بزنه و متقابلا او هم پاسخ شما را میدهد و دعوا بالا میگیرد پس انتهای دعوا
رو نگاه نکن که کی چيکار کرد هیچ وقت یک نفر مقصر نیست چون رابطه
یعنی بین دو نفر؛ پس هر مسئله ای اون بین، یعنی مال اون دونفره
مشاوره :چرا
مامان‌بزرگم مرد. من نمی‌دونم چطور باید خودم رو خالی کنم. غمگینم. قلبم تندتند می‌زنه. بهت‌زده‌م. منتظرم صبح بشه که بریم بهشت زهرا همه گریه کنن؛ من هم شاید بتونم. نمی‌دونم باید با چشمام چي‌کار کنم. چون -صدالبته- نمی‌تونم گریه کنم.
ولی بیشتر از همه‌ی اینا دلم می‌خواد با یکی حرف بزنم. نمی‌دونم می‌خوام چي بگم. دلم می‌خواد یکی باهام حرف بزنه من سکوت کنم.
بابابزرگم که مرد، باید توی پزشکی قانونی می‌موند تا چندتا آزمایش روش بشه. نمی‌تونستیم هم
امروز در پاکت می نویسم:
پنج شنبه بودُ تب و تابِ پختن حلوا و چيدن خرماها .
اشک و آهی از سر حسرت بر مزارش گرفتارم کرد .
ای کاش مادربزرگ یک ماه بیشتر مهمان زمین بود،البته که فقط ای کاش .
ساعت حوالی 5ونیم عصر بود که کلید حکم بازگشایی درب منزل را داد؛
گوشی به دست پی آذرم رفتم، بسیار دلتنگ دلش بودم.
به هرحال نمک زندگی حال مارا هم در مواردی چند گرفته بود! بحثمان شد .
از همان بحث های عاشقانه که پشت هر جمله اش، خرواری از دوستت دارم های محکم چمباتمه زده!
امروز با میم رفتیم تا زیتون. بار تحویل بگیریم.هنوزم وقتی ک هست منو یاد کاف میندازه . اخه بدجوری با اسمش کافو اذیت کردم قبل ماه رمضون. خیلی. جوری ک میخواست آتیشم بزنه. وقتیم بهش گفتم شبو خونشون رفته بودیم کم موند بمیره ولی خب حالا اونیکه مونده میمه. نه کاف.میم بد نیست. برای انجام هرکاری از جون مایه میزاره تا ما خسته نشیم. برای تحویل بارها گاهی باهاش میریم میشه خرخاکی ولی هیچي نمیگه. تازه هربار کلی خوردنی میخره هی بهش میگیم نمیخااد اقا جون میگه م
سلام
امروز میخوایم سایت های مفید حقوقی را به شما معرفی کنیم تا با کمک آن به حل مشکلات شما کمک کرده باشیم .
اطلاعات حقوقی
سایت های حقوقی
حقوق و اطلاعات در مورد آن
ایرادات و موانع رسیدگی به دعوا
موانع رسیدگی به دعوا
ایرادات و موانع چگونه است
کیفرخواست چيست ، مندرجات و اعتراض به آن
اطلاعات مربوط به کیفرخواست
سایتی در مورد مندرجات
سایتی در مورد مندرجات و اعتراضات
اعتراضات و توضیحاتی در مورد آن
اطلاعات مهم حقوقی
حل مشکلات حقوقی شما
موفق باشید .
بعضی موقعا واقعا سیر میشم.از اطرافم.از آدمای اطرافم.
بعضی موقعا دلم میخواد چمدونمو بگیرم دستمو.
دستشو بکشم بالا و آروم آروم
توی سالن انتظار فرودگاه بکشونم.
بعدش پروازم اعلام شه و من سوار هواپیمام
بشمیه جای جدید.یه حس جدیدشایدم با یه آدم جدید
از بچگی عاشق پرواز بودمولی خب در حد آرزو موند.
کسی چ میدونهشایدم عملی شه

این جمله رو چقد دوس دارم!!!اصلا انگار میخواد از درون بیدارت کنه!!!
بر سر خود بزنید که چرا پرواز نمیکنید.
       
این روزها حال خودم و دلم عجیب است.
انگار باهم سر لج افتاده ایم.از آن لج بازی هایی که یک وقت هایی هم اشک همديگر را درمی آوریم.
دعوا میکنیمبهم میگوییم چراپای خدا را هم وسط میکشیم
اما دعوایمان وقتی شدیدتر می شود که آدمی سرش را این وسط میکند و یک چيزی می گوید
ولی باید سکوت کنیم و به آن آدم چيزی نگوییم.
آخر اون از دعوای ما بی خبر است و اگر باخبر بشود،شاید آبرویمان را پیش آدم و عالم ببرد
فقط این وسط یک حرف از طرف خدا آبی روی آتش می شود
آبجی دو روز بینی‌شو عمل کرده ،صبح پیشش بودم از اونجا اومدم شرکت و بعد از تایم کاری رفتم پیشش و شب هم پیشش موندم فردا صبحش اومدم شرکت و و بعد هم رفتم خونه خودمون 
شب با هم دعوامون شد ،میگه یه ذره بهت رو بدم پررو میشی ؛گفتم نبودی محبت کنم بهت .جنبه نداری!!!
حالا بگو محبتش چي بوده،عصر رو کاناپه خوابیده بود گفتم بیا پیش ما بخواب (محبت رو داشته باش خدا وکیلی!) 
ملت کادو میخرن ،گل میخرن ،این جای خوابشو عوض میکنه من جنبه ندارم :))
م.ن از دبستان همکلاسیم بود و صمیمی ترین رفیقم شد توی دبیرستان.دو سال پشت کنکور موند.سالی که من دندون قبول شدم و دانشگاهم رو هم نمیدونم چرا خانوادش انقدر خفن میدوننش!همش باباش تحقیرش میکرد که ببین تیارا شرایطش مثل تو بود اما اون قبول شده اونم فلان دانشگاه!ولی تو نشدی.یه سال بیشتر از من موند پشت کنکور.انقدر براش استرس داشتم که زمان اعلام نتایج احتمالا جزو اولین کسایی بودم که توی سایت یه ریز در حال رفرش کردن صفحه بودم و من بهش خبر دادم که نتایج
می خواستم چيزی بخرم مامان منتظر موند، بابا باهام اومد من رفتم داخل مغازه.تمام حواسم به این بود چه چيزهایی رو شکل بسته بندی داره و می شه یه بسته خرید.
من حواسم به خوراکی ها بود و بابا هم که بیرون منتظر بود خریدم تموم بشه اما به محض ورودم به مغازه چندتا پسری که داخل بودند و تعدادشون هم کم نبود سکوت کردند و خیلی محترمانه برخورد کردند. من خریدم تموم شد. اما این حس خوب حجاب داشتن، تاثیرش رو بقیه و آرامش عجیبش خیلی دلنشین بود.
چه چيزی قشنگ تر از ای
دارم به این فکر میکنم که هیچ چيز اتفاقی نیست :) 
مدتی هست برنامه ی قطعی یک سال آینده ام رو ریختم و احتمالا تو این یک سال تو این شهر خواهم موند
اول که پیشنهاد کار بعد از فارغ التحصیلیم از طرف اول مسئول اورژانس بیمارستان "ب" و بعد هم دیروز از طرف رییس دانشکده امون برای بیمارستان خصوصی خودمون. 
آشنا شدن با یه گروه تو کافه ی محبوبم و شرکت کردن تو جلساتشون و ملاقات آدم های متفاوت ، درست وقتی که قراره تو این شهر ديگه کسی کنارم نباشه تا چند ماه آیند
 آهن در خواب نشانگر قدرت اراده ی مقاومت و همچنین تحت شرایطی مقاومت در مقابل نقشه های خود شخص است. آهنگری کردن به معنی دعوا کردن و آهن سرخ نشانه عشق و محبت و دیدن آهن زنگ زده جدایی از دوست است کتک خوردن با آهن خبر از غصه و اندوه ذوب کردن آهن دوستی و محبت ورقه آهن شخصیت پایدار نرده آهن  وجود موانع زنجیر آهنی نشانه آینده ای نامعلوم و حلقه آهنی شرکت کردن در چهلمین سالگرد ازدواج کسی یا خود بیننده.تعبیر تیوب | بزرگترین سایت تعبیر خواب
این روز ها به درجه ای از درک رسیده ام که درک می کنم چقدر دعوا ها،تنفر ها،زشتی ها،پلیدی ها و هر چيز نا مثبتی که در محیط اطرافمان وجود دارد بی ارزش است،زندگی این روز ها برایم شیرین است،اما نه مانند عسل که از بچگی شیرینی اش دلم را زده.سبک بال تر شده ام،آزاد تر،رها تر و همه را مدیونم به آن سپید ریش بالای سرم که همه "خدا" صدایش می زنند:)
+شدیم پیشرفته و حرفه ای تو تئاترمون و بدجور سرمون شلوغ شده:) خدایا ممنون که دارم کم کم برا رسیدن به هدفم رو پای خودم
آشنایی باداوری حقوقی
داوری یک نوع دادرسی غیر دولتی و غیر رسمی است که به وسیله داور یا قاضی خصوصی» انجام می شود. به عبارت ديگر افراد می توانند در دعاوی مربوط به حقوق و منافع خصوصی خودشان از اقامه دعوی نزد مراجع رسمی صرفنظر کرده و دعوی خود را به مورد اعتماد و متخصص ارجاع دهند که به این قضاوت خصوصی، داوری گویند. به علت مزایای داوری نسبت به رسیدگی در دادگاه این از رغبت افراد در مراجعه به محاکم برای احقاق حق خود کاسته می شود و مراجعه به داور را به
گاهی فکر می‌کنم آدمای با کلاس که رفتار چيپ و زننده ندارن، آدمایی که تو خونه هاشون دعوا نمی شه، خدا چجوری می ره رو اعصابشون یعنی با چي اذیتشون می کنه. اون مهره ی ضد حال زننده چطور وارد خانواده می شه یا اینکه خدا شرایطِ افتضاح و تشویشگرو چطور به خانواده نفوذ می ده.-خداخوشگله+جوووون -ما که تا خرخره خوردیم، ديگه بعد از خوندن پستِ من تصمیم نگیری اینیکیو هم یه چشمه برام بیای! جا ندارم به خودت
رفته بودم فوتبال پسرها را نگاه کنم . هیچکدام از دوستهایم با من فوتبال بازی نمیکردند پسرها هم مرا به بازی راه نمیدادن  ،من هم همیشه ناچار بودم  فوتبالشان را با فاصله بنشینم به تماشا .
توی کوچه بغل کوچه مان بازی بود رفتم زیر سایه درختی که جلوی خانه ای کاشته بودن نشستم و استتار کردم ، بازی شروع شد پسرها همسن خودم نبودند این بار تقریبا شونزده  ساله بودند  یا شاید هم بیشتر من هم بیشتر از شش سال سن نداشتم ، دعوایشان شد وسط بازی خواستم فرار کنم ولی ج
این دوستم بود، که توی انتاریو بود، و دوسش دارم و دختر خوبیه و دوست داشتم به کسی که میشناسم معرفی کنم؟
معرفی کردمش به یکی از دوستای آقام برای ازدواج،
تو ده روز همديگه رو زدن ناکار کردن و دعوا و بحث شده و کلا به هم فحش دادن و به هم زدن!
این دومین مورد دعوای جدی دوستم با دوستای آقامه!
این دوستم شوهر بکن نیست!
بیرون موهام کاملا مشکیه،
ولی وقتی این موهای مشکی رو کنار میزنی، موها هر روز دارن سفیدتر میشن!
دارم با سرعت نور پیر میشم!
میگن آدما قبل مرگشون
‏مراسم سال اول ازدواج تو ایران:
شیرینی خورون، نامزد کنون، حنا بندون، خرید کنون، عقد کنون، جهاز برون، دماغ برون، ابرو کشون، بوتاکس کنون، عروسی، پاتختی
مراسم سال دوم:
خیانت کنون، قهر کنون، فحش کشون، یقه بگیرون، دعوا کنون، کتک ‌زنون، چاقو کشون، دادگاه بَرون، طلاق کشون، مهریه خورون، زندان برون
اگه خدا بودم، یه قانون کلی توی جهان وضع میکردم:  
هر وقت میخواید دعوا کنید، باید اول هم ديگه بغل کنید و هر مشکلی دارید، هر دادی دارید، هر دردی دارید، باید همون موقع که تو آغوش همديگه اید بهم بگید، در غیر این صورت خودتون دارید خودتونو مجازات میکنید.
+ هر روز یه پست
حالت که خراب شد به هر دلیلی! رو بقیه خرابش نکن
بشین نویس. یه عالمه هرچي به ذهنت میرسه.  حتی بد و بیراه بعدم همه کاغذارو پاره کن بریز دور!
اگه خوب نشدی برو بیرون ترجیحا پارک راه برو راه برو راه برو
اگه بازم نشد یه جا پیدا کن و با خدا داد و بیداد کن هرچي فریاد داری بزن خدا مهربونه به دل نمیگیره ترکتم نمیکنه حتی محکمتر بغلت میکنه
گریه کن
یه جایی خلوت کن و با خدا حرف بزن یا سر سجاده یا با یه موزیک بی کلام
گفتم موزیک بی کلام وقتی حالتون خراب
دیشب میل عجیبی پیدا کرده بودم تا با ابوالبشر نوین و جدیدی حرف بزنم . نمی دونم چرا فکر کردم چت روم می تونه جای خوبی باشه. تا لحظه آخر که عکس آلت تناسلی برام فرستادند سعی داشتم بمونم. آخر سر به همشون هاب و دات کام رو پیشنهاد کردم و اومدم بیرون.اما هنوز اون میل عجیب در من خیزابی به وجود می آورد که خودم داشتم غرق می شدم.رفتم توی تلگرام و لینک گروه پیدا کردم ؛ توی اولی دعوا بود ؛ سر چي ؟! هیچي . اون به اون گفته بود خفه شو (آن هم به دلیل نامعلوم)
آفتاب آب پخش، جان‌امیری در مورد نمایشنامه «همدم» گفت: جوانی که به‌خاطر حرف‌هایی که پشت سرش می‌زنند در یک دعوا پسری را می‌کشد و پدرِ پسر، شرط گذشتن از خون پسرش را ازدواج با مادر قاتل قرار داده است
. پایگاه خبری تحلیلی آفتاب آبپخش
استوری گذاشتم "فقط تماشای تو" با عکس یخ در بهشتی که توش دوتا نی بود و پشت زمینه کوله اش با درختای ولیعصر.نیلو پرسید واقعا منظورت اونه؟ گفتم اوهوم.
یکم ساکت موند. گفت فکرشو نمیکردم.
.
.
گف دیشب که داشتم باهات چت میکردم فلانی دید و گف که تو آدم خاصی هستی، منم تایید کردم.
هیچي نگفتم
پرسید الان چه حسی داری؟
گفتم از فلانی بدم میاد.
.
.
داشت پشت تلفن با یکی راجبه تاثیر نمیدونم چي رو فلسفه ی نمیدونم چي حرف میزد
داشتم فکر میکردم چه جوریه که انقدر انقدر انقد
یوقتا باید با پشت دست بزنی تو دهن بعضیا -__- خب بیشعور اگه جوابتو نمیدم شاید حوصله ندارم چرا پیامتو پاک میکنی میخونم جواب میدم ديگ بعدم یه پشت دستی هم باید بزنی تو صورتشون و بگی بیشعور اون موقع که پیام دادم رید زدی جواب ندادی میخواستی التماست کنم و زر و زر پی ام بدم که الاغ چرا میخونی جواب نمیدی ؟ -__- خب باید بگم که الان مودم اینطوریه عصبانی نمیشم ینی میشما بیرون نمیتونم بریزم حوصله جنگ و دعوا ندارم وگرنه اگه مثه قبل بودم که هیچي .اصن من از ای
شرایط به هم ریخته.کنسر پدر دوستم(که حق پدری به گردنم داره) ظاهرا تحت کنترل بوده اما انگار متاستاتیک شده و لنفادتوپاتی سوپراکلاویکولار چپ داده و این یعنی فاجعه.دوستم گریه میکرد و من هیچ حرفی برای دلداری دادن نداشتم که نمیشه یک پزشک رو در مورد چيزی که مثل روز براش روشنه دلداری داد.
با نماینده ی عوضی مون دعوا کردم.بخاطر حال روحی بد دوستم،علی رغم اصرار بچه های کلاس قید جشن فارغ التحصیلی رو زدم.ساعت مطالعه ام شدیدا افت کرده و هر شب با حال بد
هرچه از Mortal Kombat 11 می‌دانیم
معرفی مورتال کامبت ۱۱ یکی از بزرگ ترین سورپرایزهای سال پیش بود؛ درست در وقتی که همه سرگرم بهترین های سال ۲۰۱۸ بودند، اولین تریلر بازی نمایش داده شد و گیمرهایی که شدیداً مشغول بحث و جدل بر سر این بودند که Red Dead Redemption 2 بهتر است یا God of War، مجبور شدند برای چند دقیقه ای دست از دعوا بردارند و به این بازی توجه کنند. برای من و خیلی های ديگر، حساب مورتال کامبت از همه ی بازی های مبارزه ای ديگر جداست.oxogame | دانلود بازی , اخبار ب
به نقل از سایت مشاوره آیین دادرسی دینا ، در قانون مدنی از مواد 1275 الی 1283 آثار اقرار و این که چه زمانی اقرار معتبر و دارای آثار است و چه زمانی اقرار غیر معتبر می باشد بیان شده است . اقرار به صورت ها و شیوه های گوناگونی انجام می شود که باید مورد تایید قاضی باشد و بتوان به عنوان دلیل برای ثابت شدن دعوا محسوب گردد و دارای آثار و اعتبار باشد اما اگر اقرار معتبر نباشد نمی تواند آثاری برای اثبات دعوا نیز داشته باشد . برای دری
سختیه توی خونه پدر و مادر زندگی کردن و بچه ی ته تغاری بودن اینه که بقیه متاهلای خونواده ديگه دعوا های ریز و درشت خودشونم یه سرش رو میکشن توی خونه ی بزرگترا و گند میزنن به روح و روان و دو دیقه راحت توی خونه نشستنت. بچه دار هم که بشن بدتر ديگه، میارن بچه هاشونم میفرستن خونه ی پدربزرگ مادربزرگ، خودشون میرن پی خوش گذرونیشون؛ اصلا خوش گذرونی نه پی کارا و گرفتاریای خودشون. اونوقت باید دعوای فسقلی هاشونم تحمل کرد، مواظبشونم بود که یه وقت نخورن به در
هوالرئوف الرحیم
امروز به یکی گفتم که فسقلک خیلی زود داره بزرگ میشه و من انقدر کار دارم وقت نمی کنم ببینمش.
گفت بجای کوکی پختن و لباس دوختن به بچت نگاه کن.
فکر کردم که شاید بعضیا با نفس کشیدن زنده بمونن. ولی من با این کارها.
مخصوصا که کوکی پختن روشی بود برای وقت شپری کردن با رضوان. که بسیار مشتاقشه.
از کارهام نمی گذرم، اما اون زمانی که توی روز برای فسقلک و رضوان تخصص دادم رو با وسواس بیشتری سپری می کنم. لحظه هاش رو می بلعم و با چشمهام تمام ثانیه ها
من یه دخترم 
دختری که خدا رو شکر می کنه که تو شونزده هفده روز عادی ام خدا رحم می کنه و اگه تا لبه می رم پرت نمیشم پایین (اوایلی که حسین قطع کرده بود خیلی اوضاع خراب بود خیلی خیلی زیاد یادمه که دقیقا اول ماه رمضون بود و یادمه یه روز روزه ام نصف شد) 
صبح پاشدم 
رفتم دستشویی 
اینکه دستشویی ما کثیف میشه توسط داداش اول و پدر تقصیر منه؟ 
ولی اینکه تنبلیم میشه تمیز کنم چون وسواس دارم تقصیر منه باشه 
چون می دونم که اگه تمیز نکنم پشنگ و پشنگ و شستشوی بیشت
جزوه ادله اثبات دعوی دکتر عباس کریمی
 
 
 
 
 جهت مشاهده و دانلود فایل به روی لینک زیر کلیک نمایید
 
دانلود جزوه ادله اثبات دعوی دکتر عباس کریمی
 
جزوه ادله اثبات دعوی عباس کریمی جزوه ادله اثبات ،دکتر عباس کریمی استاد دانشکده حقوق و علوم ی دانشگاه تهران. انضمام نمونه سوال همراه با پاسخنامه که با کیفیت عالی در قالب pdf توسط وب سایت . جزوه ادله اثبات دعوی دکتر عباس کریمی با دانلود رایگان  بایگانی/آرشیو برچسب ها : جزوه
خدایا وقتی باهات حرف میزنم به من نگاه نمیکنی هر چي دست دراز، کنم گریه کنم! تو اعتنا نمیکنی حسرت معجزتم موند به دلم ديگه امیدی ندارم تو بخوای صدام کنی ماه و پنهون میکنی، که من نفهمم اینجایی! چرا از دل غریب رد بلا نمیکنی آقا جان ناقابله یه هدیه ای فرستادم واسه دلخوشیم شده هدیه رو وا نمیکنی! اونایی که بات بدن! خیلی رفیقی باهاشون اما به من میرسی اخماتو وا نمیکنی بین بنده هات شدم یه نقطه ی سیاه و تار واسه بخشش دلم حکم و روا نمیکنی حتی وقتی که
زنگ اخر درس فیزیک داشتیم و چون چيزی یاد نمیگرفتیم باید کلاس رو تعطیل میکردیم. چن نمونه میگم. مثلا یه بار یه جارو بزرگ اوردیم تو کلاس و اینقدر گرد وخاک بلند کردیم که معلم خودش نیومد. یه بار ديگه من گفتم همه فرار کنیم و همه در رفتیم. یه بار ديگه پسر خالم گفت بیا روی صندلی معلم پنس بزاریم و وقتی دبیر نشت یهو بلند شدو دعوا و دفترو تعطیلی. یه دوست ديگم یه کاری کرد که جواب نداد. اومدیم یه ترقه با سیم وصل کردیم که وقتی کبریت رو روشن کردیم تو نصفه راه خام
معدل اول
کلاس ما در دوره لیسانس، ارشدش رو رفت تربیت بدنی خوند! به خاطر همین من
دوست داشتم بیشتر دانش جو باشم تا دانشجو| صفحه معرفی آخرین دنبال‌کننده فیشنگار رو که خوندم یاد این مطلب افتادم. جالبه
که وقتی من وارد دانشگاه شدم این بلاگر احتمالا از مهدکودک فارغ التحصیل شده!

از هشت دوست گرامی‌ئی که برنامه رو نصب کردن و جمعا 40 امتیاز به بنده هدیه کردند تشکر می کنم. شما هم می‌توانید با نصب این برنامه مفید امتیاز بدهید و امتیاز کسب کنید.
 
خواندن ا
سلام بچه ها جون.
خیلی حال و احوالم جالب نیست.
این روزها به آرامش خونه احتیاج داشتم اما باز باید این ور اونور میرفتم. تعطیلات بود و خواهرم از ساوه اومده بود و قرار بود دور هم جمع باشیم.
حالا از دیشب باز برگشتم خونه.
اوووم چند روز پیش قرار با روانپزشکم داشتم. حرف زدن های من و تعریف کردن همه ی زندگیم برای اولین بار برای یه نفر تموم شد.حالا نوبت حرف زدن اون رسیده.
گفت اعتماد به نفس و عزت نفس و همه چيم نابوده :/ و این از بحران های زندگیم معلومه.
اینهمه راه منو اینور و اونور کشوندی که شب اخر بالاخره یه چيز مهم رو بفهمم!
از حماقت خودم متاسفم
از اینکه نیاز بود اینهمه ببریم و بیاریم ک دستگیرم بشه
خدایا
نیازی ب اون دنیا نیست
تو همین دنیا اعتراف میکنم که کاری نیست ک برای هدایتم انجام نداده باشی
و کاری نیست که برای سرپیچي و فرار از تو انجام نداده باشم
با اینهمه لطف که در حق من داشتی
از این که اینهمه پست و ناشکرم شرمندا ام
انقدر ک وقتی بهت فکر میکنم
حتی خجالت میکشم صدات کنم.
اما این تو بمیری ا
این فیلم‌ هم عجیب عالیست. از آن‌هایی که حتما باید چند بار ببینم. یک بار در مدت زمان جشنواره دیدم و یک‌ بار هم همین امشب.
[اخطار! سعی کرده ام اسپویل نشود،‌ اما مطمئن هم نیستم که این‌ها اسپویل به حساب نیاید!]این‌طور شروع می‌شود که یک زندانی در زندان در حال تخلیه است گم می‌شود. آن‌ هم درست وقتی که زندانبان خبر ترفیع درجه گرفته و حالا گم شدن زندانی بدجور می‌تواند مقامش را نابود کند. آن هم برای کسی که به وظیفه‌شناسی و اداره‌ی درست زندان معروف
یادم افتاد از قابله حضرت امام ای نقل شده که وقتی ایشون پا از رحم مادر بیرون نهاد، گفت یآ علی!بعد متقابلا قابله مزبور هم گفته علی نگهدارت !الله اکبر! این اگه معجزه نیست که من فرسنگها اونطرفتر یادش بیفتم، پس چيه؟حالا اصل ماجرا که خوب بماند!الله اکبر!واللهکاش من شاعر بودم یک شعر در وصف ایشون می گفتم!یک شعر که توش "قرص قمر" باشه حتما. دلم میخواد با این بگم!نکنه ما در بلاد غربت بمیریم و ایشون را نبینیم؟! (مرید به این میگن ها! گذشته از اختلاف سن
من همیشه به این معروفم که خیلی خوش خوابم و هیچ قضیه‌ای مانع خواب من نمیشه. نه برک آپ، نه حتی عروسی خودم. بقیه نمیدونن تمام رنج‌هایی که اونا از بی‌خوابی میکشن من توی خواب میکشم. تمام چيزایی که ازشون میترسم توی خواب و به فرویدی‌ترین حالت ممکن بهم حمله میکنن. صبح که میخوان ازم بپرسن خوب خوابیدم یا نه فقط میپرسن خواب دیدی یا نه؟ من شب‌ها همیشه توی خواب گریه کردم، توی خواب دعوا کردم، توی خواب ترسیدم و توی خواب در حد مرگ ناراحت شدم. تازگی‌ها خواب
خیلی وقتا با خودم میگم چرا این لطفو در حق این آدم میکنی؟ چرا داری از جون و دل برای کار یه نفر ديگه مایه میذاری در حالی که اون نمیبینه و شاید واقعا قدردانت هم نباشه؟! خیلی وقتا خودمو دعوا میکنم و زورم به خودم نمیرسه!
و یه موجود لجباز در من میگه: من کارمو درست انجام میدم، چون اینطوری خودم حس بهتری دارم، حالا اون فرد بخواد نمک نشناس باشه یا قدردان!
و همیشه هم میترسم که مورد سواستفاده قرار بگیرم، که بارها قرار گرفتم و خودم متوجه نشدم! 
انگار دوتا مو
دلم میخواست پسر بودم الان میرفتم بیرون یکم دعوا میکردم داد میزدم سیگار میکشیدم چهارتارو میزدم کتک میخوردم یکم ازراین فشاری که الان رومه کم میشد.
ولی حالا دختر شدم نه تنها نمیتونم هیچ حرفی بزنم بلکه ساکت باید بشینم و با ملایمت کارایی که چپ و راست بهم میگن با مهربونی انجام بدم چون اگه یکم تن صدام بالا ببرم یا لحن جدی حرفی بزنم چون نمیدونن چمه بازخواست و مجازات میشم.
دختر بودن سخته لااقل برای من عصبانیتم با ریختن طرفها تو طرف شویی خالی کنم یا ب
خداحافظی کردیم خداحافظیمون از این خداحافظی های با دعوا بحث و جدل نبود خیانتی هم تو کارنبود یه قدم اون یه قدم من برداشتیم همینطور هی دورتر و دورتر شدیم تاجایی که دست ت دادن خداحافظیمون هم ندیدیم فقط قدم هامون رو شمردیم تا رسیدیم تهش وقت اضافه ای هم تو کارنبود خودمون سوت پایان رو زدیم من میگم مساوی شدیم آخه اگه بگم اون باخت خود خواهیه ولی یکی از اون بیرون نگاه میکرد جریان رو میگفت آره اون باخت چون معلوم بود چقدر من بیشتر دوسش دارم حتی بگه چ
" توی همه سال‌های این قرن جدید، حتی بعد از انقلاب، دولت مرکزی و فرهنگ
مرکزگرا چيزی بوده‌اند شبیه همان فرانسه و انگلیس و عثمانی. دعوا سر اختلاف
مذهبی نیست، هیچ وقت هم نبوده. همه‌مان چه به برادری و وحدت اسلامی و امت
واحده معتقد باشیم و چه به تساهل دینی مدرن، می‌دانیم که باید به چيزی که
ديگران به آن باور دارند، احترام بگذاریم، اما به چيزی که ديگران هستند، به
مدل زندگی‌شان، به ته‌لهجه‌ای که تهرانی نیست، به لباسی که بلوجین و
تی‌شرت نیست،
دیروز غروب پارک بودم. دو تا گربه مقابل هم ایستاده بودن و برای هم غر غر می کردن. بعد کم کم حالت درگیری شد. پیشونی هاشون رو چسبونده بودن به هم و حالت دعوا گرفته بودن . چند دقیقه همین مدلی بودن و هی غرش ریز می رفتن. بعد یکیشون نشست. اون یکی هم نشست کنارش. یکیشون روبرو رو نگاه می کرد و اون یکی یه سمت ديگه رو. انگاری قهر بودن.
خیلی ناز و دوست داشتنی هستن گربه ها.
داشتم به همراهم می گفتم من گربه خیلی دوس دارم و از این حرفا و کلی برای همین اتفاق ساده ای که اف
دوستم از این که در استانه دهه چهارم زندگیش قرار داشت ناراضی بود. گفتم از دهه سوم که بلاتکلیفی خیلی بهتره. گفت اتفاقا همین که هنوزم بلاتکلیفم سخته. برام ترسناک بود که چند سال ديگه هم بخوام همینقدر شترگاوپلنگی زندگی کنم،برای خودم لحاف چهل تکه بدوزم، تو کمد از چشم این و اون قایمش کنم و شب به شب بغلش کنم.
بحثمون با وزن کردن خودمون رو ترازوی یه پیر مرد که چاقو بدون تیغه و کلاه سربازی میفروخت نصف و نیمه موند ولی تو ذهن من هنوز ادامه داره.تو یه شب بها
ﺍﺯ ﻫﺮ کسی باید ﺑﻪ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﺧﻮﺩﺵ ﺗﻮﻗﻊ ﺩﺍشت .ﺍﺯ ﻋﻘﺮﺏ نمیشه ﺗﻮﻗﻊ ﻣﺎ ﻭ ﺑﻮﺳﻪ ﻭ ﺑﻐﻞ داشت
ﺍﻻﻍ ﺎﺭﺵ ﺟﻔﺘ ﺍﻧﺪﺍﺧﺘﻦ ﺍﺳﺖ
ﺳ ﻫﻢ ﺎﻫ ﺎﺯ ﻣ‌ﺮﺩ، ﺎﻫ ﺩﻣ ﺗﺎﻥ می‌دﻫﺪ و ﺮﺑﻪ ﻫﻢ که ﺗﻠﻔﺶ ﺭﻭﺷﻦ ﺍﺳﺖ!
ﺣﺎﻻ تو هی ﺑﺎ ﺩﺳﺘﺖ ﺭﺍ ﺗﺎ ﻣ ﺑﻦ ﺗﻮ ﻮﺯﻩ ﻋﺴﻞ و ﺑﺬﺍﺭ ﺩﻫﻦ ﺁﺩﻡ ﻧﺎﻧﺠﺐ!
ﺭﺍﺳﺖ ﻣﻮند، ﺗﻮﻗﻌﺖ ﺭﺍ ﻪ ﺍﺯ ﺁﺩم‌ها ﻢ ﻨ ﻏﺼﻪﻫﺎﺖ ﻫﻢ ﻢ ﻣﺷﻮﻧﺪ و ﺭاحت‌تر ﻫﻢ ﺯﻧﺪ می‌کنی!
من زندگی خودم را می‌کنم و برایم مهم نیست چگونه
غرورِ کاذب، مگر غرور صادق و کاذب دارد؟ غرور یک خصلتِ اخلاقیِ بد است که هر چه هم رنگِ زرد رویش بپاشی قناری نمی‌شود. یک آقایی که با ما سرِ دعوا دارد دائما حرف از غرور کاذب و صادق می‌زد و حتی ابایی هم نداشت که بگوید: آره من مغرورم، چون این قدر کتاب خوندم»
آقای محترم که نمی‌خواهم اسمت را ببرم چون سعی می‌کنم اسمت را حافظه‌ام پاک کنم لازم است به شما عرض کنم که امام علی(ع) در نهج البلاغه می‌فرماید: اگر غرور خوب بود خداوند به پیامبرانش می‌گفت مغرو
اینم از این دیشب کم کم داشت خوابم میبرد که با صدای جر و بحث و بشکن بشکن همسایه خواب از سرم پرید(خدا لعنتتون کنه) شب کلا سه ساعت خوابیدم. بر خلاف کابوس هام خیلی زود رسیدیم،حوزه خوب بود و خداروشکر که تو راهرو نیوفتاده بودم. با دو تا از بچه های گزینه دو و همچنین با دوتا از همکلاسی های خودم تو یه کلاس بودم. اما کنکورم! هنوز هیچ حسی نسبت بهش ندارم نه میتونم بگم خوب بود و نه میتونم بگم بد.باید منتظر نتیجه موند.
سر جلسه کیک و ساندیس هم ندادن که ما یه عم
بره‌ی ناقلا خیلی سربه‌سر خواهرش میذاره، ولی وروجک خیلی خیلی هوای بره‌ی ناقلا رو داره. خوراکی بهش بدی، میگی مال داداشم کو؟ جایی بخواد بره میگه پس داداشم چي؟ بچه‌ای با داداشش دعوا کنه پشتش درمیاد. این خواهران که همیشه دلسوز و دل‌رحم‌ان. مثلا همین امشب داشت با چادر و جانماز مامان مثلا نماز می‌خوند، بره‌ی ناقلا هی اومد چادرشو کشید، مهرشو برداشت، جلوش وایستاد و. بعد از چند دقیقه که مهرشو پس آورد، وروجک برگشت با خوشحالی گفت "داداش خوووبیه :)
تو چند روز گذشته اوضاع زندگی مشترکمون نسبتا آروم و بی دردسر بوده.ناراحتی خاصی بینمون پیش نیومده.گاهی حس میکنم نسبت به همسرم بی حس و بی تفاوت شدم.سعی میکنم توقع و انتظاری ازش نداشته باشم تا خودمم کمتر اذیت بشم.همسرم آدمیه که خیلی کم احساساتشو بروز میده.ابراز علاقه نمیکنه،خیلی کم پیش میاد از چيزی به وجد و هیجان بیاد.
من برعکس،با دیدن کبوتر و گنجشک و گربه های ملوس به شدت به هیجان میام،احساساتمو بروز میدم،خیلی گریه میکنم،باصدای بلند میخندم.
ه
الان واقعا حس s رو درک میکنم. واقعا درک میکنم. ولی هنوز ازش متنفرم به خاطر کاری که بام کرد. هیچ دلیلی نمیتونه قانع کننده باشه کاری که بام کرد رو.
یکی رو میخام سفره ی مغزمو براش باز کنم و برنامه ریزی کنم نمیخاد کاری کنه فقط گوش کنه باشه و یک انگیزه بشه که برنامه ریزی کنم بعد یک ماه تمام از صبح تا شب بیاد دنبالم بزنه پس کلم:/ بزنه پس کلم بگه پاشو بیدار شو برو بیرون. بزنه پس کلم نرو تو تلگرام بشین کار کن بزنه پس کلم و. 
ابجیم فقط دیروز اومد دعوا کرد چر
Saha Solan – Older

Olderپیرتر

[Verse 1]


I used to shut my door while my mother screamed in the kitchenعادت داشتم درُ ببندم وقتی که مادرم تو آشپزخونه جیغ میزد  I’d turn the music up, get high and try not to listen To every little fight, ’cause neither one was rightموزیکو روشن میکردمو از گوش دادن به دعوا های کوچيکشون طفره میرفتم(نمیخواستم گوش بدم)چون هیچکدومش درست نبودبرای مشاهده ادامه به لینک زیر مراجعه نماییدکلیک کنید
عشقم یه چيزی بود شبیه آبله مرغون که بالاخره باید میگرفتی، یا تو چت روم، یا تو راه برگشت از مدرسه، یا ترم اول دانشگاه. . من از آبله مرغون فرار کرده بودم. عشق و جمله‌های عاشقانه و رمانای عشقی و شعر و آهنگای پاپ شکست عشقی واسم شوخی بود. همشون چيپ و پیش پا افتاده بودن و من برای چيز بزرگتری به این دنیا اومده بودم. برای درک داروین، یا افلاطون، یا قورت دادن کتابای قطور روانشناسی. من وسط گرمای تابستون تاکسی میگرفتم و میرفتم دانشگاه تا با چند تا دانشجو
هوالرئوف الرحیم
خب. بلاخره این دوستیم هم به شکست منجر شد.
همش زیر سر 34 سالگیه.
چون ديگه حال و حوصله ی توضیح دادن رو ندارم.
وقتی متهمم کرد به بی عقلی، بی خردی و هرچيزی تو این رابطه، وای نایستادم و از خودم دفاع نکردم و توضیح ندادم.
گفتم:
 "دیر یا زود این اتفاق می افتاد."
و گذشتم از کنارش. راضی حتی.
خدا خودش از نیتم باخبره. که قصدم محافظت ازش بود. اون هرچي می خواد برداشت کنه.
اشتباه بزرگی انجام دادم و آدمی که بهش اعتماد نداشتم رو بهش معرفی کردم. تمام ات
 اون دیویست و چهل ساعت کوفتیو با دعوا و زور تمومش کردم و خب اصلنشم هر نمره ای میخوان بهم بدن ،بدن' آی دونت گیو شت 'همینقدر صریح:/
کنار شیش روز کار در هفته هفته ای ام شیش ساعت کلاس زبان میرفتم و خب هر طوری حساب کنی اینکه من  الان جایی ام که از سرمای طبیعی هوا قراره زیر پتو بخوابم کاملن حقمه:/
اینکه دیروز طی یه حرکت انتحاری ساعت هشت شب چمدونمو بستم و ساعت یازده راهی شدم اونم بدون هیچ برنامه ریزی حقمه
اصلنشم من حق دارم همه برنامه هامو یه هفته بخوابو
برام جالبه که دو نفر آدم اینقدر خوش‌اخلاق باشن که حتی وقتی در موضع تجاری کلاااان دارن با هم بحث میکنن بازم حتی ذره‌ای از اصول اخلاقیشون عدول نکنن و از هم دلخوری و کینه به دل نگیرن.
آقای کارفرما با آقای دکترِ ما دوست و رفیق بوده. البته از سطح این دوستی خبر ندارم ولی واقعا برام عجیبه که با وجود این بحث‌های عمیق و ریشه‌ای چطور اینقدر نسبت به هم خیرخواه و بزرگمنش هستند که با روی باز همو می‌پذیرن.
صد بار به هم گفتن به ضرس قاطع تو داری اشتباه میگی
روز اولی که وارد حرم شدم همه‌جا رو همین مدلی می‌دیدم چون اشکم بند نمی‌اومد چون تموم نمی‌شد و تموم ترسایی که تو ذهنم نگه داشته بودم هجوم آورده بودن و نمی‌تونستم آروم باشم.
ساعت‌ها بود هیچي نخورده بودم و با این حال کلی تو حرم راه رفته بودم و آروم نمی‌شدم و حالم بد بود.دست آخر تو صحن جامع نشستم.
خانمی که کنارم نشسته بود و حالم رو دید زد رو شونه‌م و با لهجه‌ی قشنگ یزدیش گفت دخترجون چيزی به اذون نمونده. موقع اذون که شد دو رکعت نماز بخون و منم دع
شاید بهتر باشه فیلم هایی که میبینم رو دربارشون بنویسم . فیلم ذهن زیبا که جایزه اسکار بهترین فیلم رو هم به دست آورده داستان واقعی از "جان نش" ریاضیدان آمریکایی هست که تا آخر عمر خودش با بیماری اسکیزوفرنی دست و پنجه نرم میکنه . من قبل از دیدن فیلم هیچ ذهنیتی درباره ی داستان و شخصیت فیلم نداشتم و تنها بخاطر بازی راسل کرو و جایزه اسکاری که گرفته بود دانلود کردم و باید بگم ابتدای فیلم کم کم براتون کسل کننده میشه و مثل تمام فیلم های آمریکایی ديگه که
من از بچگی دلم میخواست کامپیوتر کوچولو داشته باشم، اون موقع میخواستم هر جا میرم ببرمش باش نقاشی بکشم، حتی یادمه یبار از مشهد یه آتاری خریدم که شبیه کامپیوتر بود. 
بعد که بزرگ تر شدم برا اینکه بتونم هر جا میرم با خودم ببرمش و توش بنویسم، چون دستم یا از نوشتن زیاد با خودکار درد میگرفت و سرعتم توش به شدت کند بود یا از بس گوشی دست میگرفتم دستم تیر می‌کشید به قدری که مچ م رو می‌بستم. 
برا همین دلم یه چيزی میخواست که قد یه کتاب باشه و من بذارمش تو کی
بعضا دلم میخواد ذهنمو از سرم بکشم بیرون و باهاش یه گفت و گوی مسالمت آمیز داشته باشمبپرسمکه چرا این قدر درهمو برهمهچرا اینقدر چيزای ریزو بی محتوارو تو خودش جا میده و درگیرشون میشهبپرسمحتی دعوا کنمشبگم که خستم از دستتاز این درگیری های بی وقت و بی مناسبتتولی آیا واقعا مشکلم اونه؟!نه.مشکلم خودمممنی که این روزا به شدت درگیر کردم خودمومن که به طرز عجیبی تلاش میکنم از تنهایی فاصله بگیرم اما،هرچي بیشتر دستو پا میزنم،بیشتر خودمو تنها حس می
دارم برای روز مادر کیک می‌پزم. چون فردا و پس‌فردا خونه نیستم، مجبورم امشب و فردا شب کار کنم.
یه کیک رو درآوردم. یکی داخل توستره، یکی هم موادش آماده است که بره داخل. اولی بد نشده، دومی رو گند زدم، زیرا که زودتر درش آوردم و خام بود و دوباره گذاشتم داخل و حالا نمی‌پزه :| سومی حتما افتضاح خواهد شد، زیرا به خیال اینکه دومی پخته شده، مایه‌شو آماده کردم و حالا نیم ساعته همین‌طور مونده :|


+ بعدا نوشت: ساعت یک و یک دقیقه؛ هر سه تا رو گذاشتم لای حوله، تو
6 سال از اولین وبلاگی که ساختم می‌گذره. اون روز کلی ذوق کردم که وبلاگ دارم، ولی حالا شاید حتی آدرس‌ـش رو هم به یاد نیارم. اون موقع البته مثل الآن وبلاگ نمی‌نوشتم، ولی از وبلاگ داشتن خوشحال بودم. یه مدت بعد اما خسته شدم. یه وبلاگ ديگه. و باز هم خسته شدم و یه وبلاگ جدید. به همین منوال پشت سر هم وبلاگ افتتاح می‌کردم و بعداً که به رکود ذهنی میخوردم تعطیل میکردم. اما این وبلاگ موند. هشتصد و هشتاد و هشت روزه که از رکود جون سالم به در برده. و دلیلش؟ شما
فکر می‌کنم همان شب کذایی بود. به صفحۀ چت تلگرام خیره شده بودم که نوشته بود: بیا برویم کوه.» پیش خودم گفتم واقعا؟ آخر در این شرایط.
حدود 12 ساعت بعد، وسط مترو ایستاده بودم که یک آن حس کردم ديگر نمی‌توانم نفس بکشم. خانم فروشنده روبروی من ایستاده بود و داد می‌زد: خانمااا شلوارای گیاهی دارم.»
اتفاقات اخیر، مثل تصاویر تلویزیون‌های قدیمی در سرم پرپر می‌کرد و صداها درهم دیزالو می‌شدند. یادم آمد که مامان دیشب به شوخی گفته بود: اشکالی ندارد، صد
خیلی وقته انگاری نبودم اینجا، حتی یکم نگران بودم نشه برش گردوند.
توی توییتر بود. واقعیتش برام خیلی جالب بود. چون میشد هوایی زد. چيزهای بامزه نوشت. چيزهای بامزه خوند. دوست پیدا کرد. دوست واقعی که بری خونش و بیاد خونت. واسه دوستت زید جور کنی اونجا. اشنا شی. دعوا کنن پس تو هم بلاک انبلاک کنی. وقتی زید جدید زدی بیای اعلام کنی.  
ولی.
از یه جایی ديگه ناراحت و مضطرب بودم. اشنا زیاد شد. برای بعضی از توییتام بازخواست میشدم. خودسانسوری شروع شد. ولع دیده شدن
بدون شک اگه از من بپرسن ؛ محبوب ترین خوراکی مورد علاقت چيه . میگم بستنی :)) . لعنتی میتونه منو از بدترین حالت ممکنم به بهترین حالت ممکنم تبدیل کنه :)) . همدان که بودم تو برف و بارون و آفتابی و هر جوری که بود بستنی رو میخوردیم با بچه ها . مخصوصا نفس که یک پایه اصلی بستنی خوردن بود . خودش اصن از من اعتیادش بیشتر بود . خلاصه وقتایی که ناراحت بودم یا عصبی . بچه ها بستنی میخریدن که سرحالم بیارن . اونموقع که شایعه ممنوعیت خوردن بستنی ن بود . بچه
یکــــ جایــے خوانده بودمــ کـــ وقتــے آدمــے میرود،از قبل رفته است
باور نمیکردمـ 
همیشه فکر میکردمـ همه ے رفتنها یهوییستـــ
 بایکــ دعوا
یانمیدانم یک ناراحتـے
اما حالا
میدانمـــ رفتن هایــے همـ هستـــ کــ از قبل باشد 
قبل از رفتن
حتــے جرئتــــ فکر کردن به رفتن یعنـــے تمام شدن!
یعنــے یکــ چيزے کــ نباید از وجودتـــ پرکشید
یعنـــے یکــ دلخورے کــ نگفتــے یا نشنیدے تا ابد در دلتــــ یا در دلش میماند 
بعضــ
آچو گفت میدون حسن آباد سوخت. گفتم خب. گفت اون گنبد خوشگلا هم سوختن. گفتم خب میسوزن ديگه. مگه کلیسای نتردام نسوخت؟ مگه تخت جمشید نسوخت؟ همه چي یه روز میسوزه، یه روز داغون میشه، نابود میشه. چه فرقی میکنه حالا یا صد سال ديگه؟ آدما خیال میکنن اگه یه چيزی رو بسازن و تا ابد بمونه که تازه نمی مونه هم، در واقع خودشون باقی موندن. میگه خب همین مهمه ديگه. میگم کجاش مهمه؟ هزار سال نه، صد سال ديگه چه فرقی میکنه چي از کی مونده؟ هیچکس اون آدمای صد سال قبلو نمیش
هفده سالم بود که سر دردهای میگرنیم شروع شد یادم نیس اوایل مسکن میخوردم یا نه؟ ولی یادمه حداقل ماهی دو سه روز سر درد داشتم .بعد رفتن مامان سر دردام خیلییی زیاد شد سه روز در هفته و اینجوری بود که مسکن ها به کیف من راه پیدا کردن. 
یادمه تو دانشگاه هر کی مسکن میخواست میومد سراغم .فلانی مسکن داری؟ و من میپرسیدم چي میخوری؟!
از استامینوفن و ژلوفن و بروفن و نوافن و ناپروکسن و سوماتریپتان و ارگوتامین سی و آرامبخش و ایندرال گرفته تاااااااا یه مدت خیلییی
آرامشی که به خودم میدم کاملا موقتیه
اولش خیلی حالم خوب میشه ولی چند ساعت بعد دوباره همونم
23 روز گذشته اما هنوز انگار زیر بار این نرفتم که پیش هم نیستیم.!
به هر بهانه ی کوچيک و نامربوطی بهم می‌ریزم.
با اینهمه، توی این 23 روز فقط سه بار گریه کردم ها
ولی درونم آروم نیست.
مخصوصا از وقتی همسر هم ديگه دلتنگی هاش معلوم شد.
امشب اولین شب قدره
بجای این‌که 4 صفحه قرآن بخونم و با معبود خودم حرف بزنم و ارتباطم رو قوی کنم، تا قوی بشم،
دارم شکایت می‌کنم که چر
عکس آقای خامنه ای

تبلیغات

آخرین مطالب