نتایج مطلب ها برای عبارت :

شنیدی وصلم بهت

از یک اخلاق اقایون خوشم میاد و ادن اینه هیچیییی براشون مهم نیست :) ینی دنبال جیگول پینگول نیستن مثلا من الان  با قالب وبلاگم درگیری پیدا کردم حوصله جیگول پینگول ندارم و با جمله "زیبایی در سادگی" این قالب همینجوری گذاشتم.
دیگه عوضش نکنم صلوات :/
بابام نی رفت شیراز  مامانمم سرکار منم حوصلم سر رفته. پنج شنبه و جمعه عصرهاش خیلی کوفت. الان بیکارم و هیچ کار خاصی نکردم که بنویسم ولی تا بتونم چرت و پرت میتونم بگم :| کانال تلگرام زدم نمیدونم چرا ولی زدم س
بسم الله 
دیشب از راه که اومد شروع کرد به غرغر کردن که الان داری شام درست میکنی؟؟
ظرفارو چرا نشستی؟؟
دلم شکست وقتی از آشپزخونه رفت بیرون اشک هام بدون صدا میومد
اما متوجه شد و از هال داد زد کی میخوای بفهمی گریه دردی ازت دوا نمیکنه؟؟
چیزی نگفتم و شام رو آوردم و خیلی زود رفت خوابید
دلم شدید گرفته بود تا دیر وقت خوابم نبرد
صبح موقع نماز صبح دیدم داره دنبال گوشی من میگرده
به روی خودم نیاوردم و خوابیدم
گوشیمو زیر و رو میکنه و میبینه یک پیام رسان نصب
دوست دارم تنها باشم و نباشم. دوست دارم دوستانی داشته باشم و دوست ندارم. دوست ندارم تنها باشم یا در واقع ازش میترسم اما دوستش هم دارم، ازش لذت هم میبرم. آدم های جدید رو دوست دارم، ازشون بدم هم میاد و گارد میگیرم. عاشقی رو دوست دارم و دوست هم ندارم. با نقص هام کنار میام و نمیام. دلم میسوزه برا آدم ها و نمیسوزه، حقشونه. دلم میگیره از غروب و تاریکی و صدای باد و نبودن یار و ضعف ها و اتوبوس های زشت و شلوغ و بوهای بد تو مترو و پیری و گذر عمر و غم و عدمِ شاد
دانلود مداحی مجید بنی فاطمه بنده ام بنده ولای توام
شهادت امام جواد علیه السلام 98حسینیه ی ریحانه الحسیننوحه پیش زمینه
 
برای دانلود کلیک کنید
 
متن شعر مداحیبنده ام بنده ولای توامعاشق صحن با صفای توامتو جوادی من گدای توامیا جواد الائمه ادرکنیقامت خم شد زغم بار بلاحاجتم از تو باشه یا مولانجف و کاظمین و کربلایا جواد الائمه ادرکنیمتن مداحی بنده ام بنده ولای توام مجید بنی فاطمهای که از زهر خون شده جگرمبه تو و جد و مادر و پدرممن بیچاره مر
ترکه های درخت آلبالو : تا حالا از جنگ در کردستان چیزی شنيدي؟ بیا مفصل بخوان!
 
ترکه های درخت آلبالو، عصر داستان
معرفی:
این کتاب درباره ی یک معجزه ی واقعی است. کتابی درباره ی وضعیت خاص کردستان. وقتی این داستان را می خوانید متوجه می شوید که شرایط جغرافیایی و اقلیمی کردستان به شکلی بوده که دموکرات ها و کموله ها غلبۀ کامل بر منطقه داشته و آزادسازی آن فقط می تواند یک معجزه باشد.اگر برای تربیت فرزندت از خدا کمک بخواهی حتی وسط فساد و بی دینی هم که باشد
با خوشحالی زنگ زده میگه شنيدي هواپیما سقوط کرده؟ میگم آره بیچاره ها، دلم کباب شده واسشون:(
میخنده میگه سه نفرشون همشهری منن، دقت کردی همشهریام همه جا هستن هر اتفاقی میفته از همشهریای منم اونجان:/
+واقعا این حجم از حماقت رو نمیتونم درک کنم:/
+ چی میشه که الکی به شهر یا کشور یا هر چیز مزخرف دیگه ای که تو انتخابش نقش نداشتیم افتخار می کنیم؟!
+ واقعا خوشحالم که همشهریه این آدم که هیچ، حتی هم استانیش هم نیستم:)
* جدا عصبانیم:|
شنيدي که میگن تو اعماق دریاها هیولاهایی زندگی میکنن که از نسل دایناسورها هستن!؟ حالا اگه کلی از اونا رو توی دریا و نزدیک ساحل ببینی چکار میکنی!؟ سلاحها و تجهیزاتت رو آماده کن و پیشرفته تر کن و به جنگ هیولا های دریایی بامزه برو. بازی ایرانی بتلفیش» یک بازی به سبک دفاع از قلعه فانتزی است که از منطقه خود با سلاحها و تجهیزات قدرتمند و پیشرفته ای در برابر هزاران هیولای دریایی خطرناک دفاع و مبارزه میکنی.
اپک مینی
بازگشتِ تو خوب است، امّا، دیگر اسمی از آن زن نیاور!
هر زنی بود فرقی ندارد، بعد از این اسمی اصلاّ نیاور!
گرچه خورشیدِ بی‌آسمانم، می‌توانم درخشان بمانم
هی نگو اسم معشوقه‌ات را! ماه در روزِ روشن نیاور!
من فقط دوستت دارم و بس؛ خواهشی هم ندارم جز این که:
ماجراهای بی‌قیدی‌ات را، گوشه‌ی حُرمتِ من نیاور!
این‌همه گل که دیدی و چیدی، شک ندارم که حتماً شنيدي:
عطرِ مریم فقط ماندگار است؛ بی‌خودی لاله سوسن نیاور
یوسفِ بی‌ملاقاتیِ من! - گرچه با دست‌های
حکم یی را آوردند پیش خلیفه تا حکمش را صادر کند.معتصم،دانشمندان را جمع کرد. قاضی القضات گفت:"چون آیه تیمم حد دست را از مچ تعین کرده ،پس باید دستش را از مچ قطع کرد."دیگری گفت :"خداوند برای وضو دست را از آرنج می داند پس باید از آرنج قطع شود."معتصم هم گفت چون بعضی دست را از انگشتان تا شانه میدانند، بهتر است دست را تا شانه قطع کنیم.نظر تو چیست ابو جعفر؟دیگران حکم صادر کردند و تو هم شنيدي."
ادامه مطلب
.
.
.
مختار: بن کامل صاحبان قدرت اغلب خودشان به خودشان خنجر میزنند
از خودم مثال میزنم تا باورش برایت ناگوار نباشد اگر روزی شنيدي امیر مختار به مختار خیانت کرده تعجب نکن!
+باور نمیکنم ابو اسحاق ایمان امیر ابگینه نیست بشکند از سنگ سخت تر است از الماس برنده تر
همیشه در برق نگاه امیر نفس اماره را ذلیل دیده ام
مختار: پس هنوز شیطان را خوب نشناخته ای رفیق
او مرا به لذت و قدرت وسوسه نمیکند میداند شیفته ی عدالتم ؛ نقاب عدالت خواهی به چهره زده امیر مختار ر
چه عجیب درخاطرم میمانی، اگرچه جا نمیشوی و میدانم که میدانی عذرم موجه است در این تنگی.چه عجیب مطلوبی مینمایی که راهِ دور شدنم از تو برایم زود بن بست میشود اما راه نزدیک شدنم دراز و بی منتهاست.وای بر من!یعنی چقدر دور شده ام که صدایم هنوز به تو نرسیده از دیشب!دیشب زیر اشکهایم دراز کشیده بودم و خسته از بیداری، که پرسیدم آیا دیگری هم خدایی چون تو خوب دارد؟میدانم که شنيدي و تقصیر از دوری من است که هنوز پژواکی نگرفته ام.چه غم دارد اینکه حتی میفهمم می
مادرم
زمانی که خبر شهادتم را شنيدي گریه نکن.
زمان تشییع و تدفینم گریه نکن .
فقط زمانی گریه کن که مردان ما غیرت را فراموش می کنند و
ن ما عفت را. وقتی جامعه مارا و بی حجابی گرفت ، مادرم گریه کن که
اسلام در خطر است.
 وصیت نامه شهید سعید زقاقی
#پارت_21
#متغیر
با نجوایی که درگوشم زمزمه میشد چشم بازکردم به حدی خسته و کوفته بودم که صدایش برایم حکم لالایی داشت وقتی صدای بسته شدن در اتاق3.4 که دراختیار داشتم به گوشم رسید مثل برق گرفته هادرجایم نشستم .یورش بردم به سمت درو بیرون رفتم پایین پله ها خانومی چمدان به دست درحال رفتن بود-کتی(خدمتکار) کتتتی خانم صبر کنید چمدانش زمین گذاشت لبخندی زد که چهره سردش حتی با لبخندی که زد گرم و صمیمی نشد
+دارین میرین؟!!
-اره
+سری به من نمیزنید؟!!
 -. 
سرمو کج ک
اهنگ رپ گاد محمد نیکو
دو شب دفترم منتظرم بیاد غول چراغ جادوهوهوهاهادو شب سیگارم باغ گوش میکنم Mو توپاکروزا لش همش تش زیر هشتوقتی ورق برگشتدیدم تو این بازی منم برندشتن رپ حرفای زنندش انسانیت آب جهندشدستو پاتو گم نکن هول نکن با هیچ چیز جز هدفت فکر نکنتوپ پاس بده کاریکاتور اینجا مغزا تند تند میزنه بسکتوروقتی میک قورت میدم ترپ گنگ Hookداش سپی پاس میده S GOODفانوس بزرگ میگه دریا آرومه موج نیستهرچی پاس بدم یدونه گل نیستقلمرو من اثرم اسلحم پرهمنو درگ
اهنگ جدید محمد نیکو بنام Rap Gad پخش از کادیلاک رکوردز
اهنگ جدید محمد نیکو بنام Rap God از کادیلاک رکوردز
متن اهنگ رپ گاد
اهنگ رپ گاد محمد نیکو
دو شب دفترم منتظرم بیاد غول چراغ جادوهوهوهاهادو شب سیگارم باغ گوش میکنم Mو توپاکروزا لش همش تش زیر هشتوقتی ورق برگشتدیدم تو این بازی منم برندشتن رپ حرفای زنندش انسانیت آب جهندشدستو پاتو گم نکن هول نکن با هیچ چیز جز هدفت فکر نکنتوپ پاس بده کاریکاتور اینجا مغزا تند تند میزنه بسکتوروقتی میک قورت میدم ترپ
متوکل بن هارون که در مقدمه صحیفه سجادیه به عنوان راوی اصلی صحیفه معرفی شده است می گوید: روزی یحیی بن زید بن علی (ع) {نوه امام سجاد (ع)} را بعد از شهادت پدرش دیدار نمودم. یحی بن زید از من پرسید آیا تو پسر عمویم جعفر بن محمد { امام صادق(ع)} را ملاقات کرده ای؟ گفتم: آری. گفت: آیا از او شنيدي که عاقبت کار من چه میشود؟ 
گفتم: امام گفت تو نیز مانند پدرت به دلیل قیام علیه بنی امیه کشته می‌شوی. پس چهره‌اش دگرگون شد. به او گفتم: فدایت شوم، من مردم را دیدم ک به پس
خواب بد دیدم
میان تعقیب و گریز و فرار از ادم قاتل و نجات خانواده ام خصوصا مامانم ک میفته و پاش در میره و فداکاری من ک ببریدش تا من مشغولش کنم این قاتل روانی .
از خواب میپرم
میرم نزدیکش اروم دم گوشش میگم خواب بد دیدم.
هیچ عکس العملی نداره فکر میکنم خوابه یهو ت میخوره میفهمم بیداره
میگم تو بیداری و هیچکاری نکردی و خودتو بخاب زدی
روشو میکنه بهم میخنده
عصبانی میشم
دستشو میاره بغلم کنه
دور میشم
میگه خب ببخشید نشد خابالو بودم
تکرار میکنم : تو شن
بدبختی است که شاعر یک شهر باشی وعشقت نخواندت و نماند به پایِ توراضی شوی به اینکه شنيدي فقط که اوحالش به هم نمیخورد از شعر های توهر شب پناه میبرم از تو به مثنویاسطوره های کل جهانم عوض شدهمن با زبانِ کوچه و بازار من شدمبا من چه کرده ای که زبانم عوض شده موندم ، زخم خوردم از قلبمچون نمیشد از عشق برگردمبا غرورم ، یه شهر همدردهبس که شعرامو زندگی کردممن یه عُمره تمام درداموقِصه کردم برای یک دنیاشعر گفتم برای این مردمکه تو حرفامو بشنوی تنهابشنوی تن
حدود هفت هشت سال پیش، یه موسسه قرض الحسنه توی شهر ما تاسیس شد به نام بهمن ایثار» که بعدها شایعه ی ورشکستگیش منتشر شد و همین باعث شد موسسه کلا جمع بشه.
تو همون روزهای شایعه بود که دوتا مرد گنده تو ایستگاه اتوبوس داشتن باهم اینطور صحبت میکردن:
-میگم شنيدي موسسه بهمن عیسی» ورشکست شده؟  
-بهمن عیسی؟؟! عیسی پسر مریم؟؟
-آره همون. برمیدارن اسم اماما رو میذارن رو این موسسه ها، بعدم پولا رو بالا میکشن و در میرن!
نویسنده در برهه تاریخی میخواست سرش رو
یه سوالی مدام داره مخ مو میخوره .   پ.ن: دارم فکر میکنم اون کانالی که زدم برای  چیز میزایی ک اینجا تحت عنوان شنيدي ترین ها عنوان میکنم و بزنم پاک کنم بره بابا  پ.ن: محرم که میشد . من میمردم برای شیر کاکائو داغ نذری  . حتی چون خودم خیلی دوستش داشتم . میگفتم بزرگ شم منم نذر میکنم شیرکاکائو داغ یه سینی بزرگ هم برای خودم :)تا حالا پیش نیومده اینطوری نذر کنم ولی به دلم افتاده حلوا درست کنم بزارم لای نون بستنی . برای محرم؟ نمیدونم ! دم خونه مو
حتما تاحالا پیش اومده که با دوستانتون صندلی داغ بازی کنید و سوال کم بیارید. در این پست میتونید 141 سوال پیدا کنید که از دوستان بپرسید. :) اگه سوال جالبی در ذهنتون هست بگید به لیست اضافه بکنیم. در ضمن اگر خواستید میتونید در نظرات به هرکدوم از سوالات هم خواستید جواب بدید. (^_-)

1. یه بیوگرافی از خودت میگی؟2. چقدر میتونی به شرق بری، بدون اینکه به غرب برسی؟3. اگه مجبور باشی یه کرم رو بخوری، چجوری میپزیش؟4. اگه یه ماهی بودی، دوست داشتی چه نوع ماهی باشی؟5. ا
+اگه فرصت پیدا کنی، قبل رفتنت، ایندت رو ببینی یا بشنوی، حاضری باهاش روبرو بشی؟
_پیشگویی؟
+خیلی ها بهش میگن پیشگویی، ولی من دوست دارم اینجوری بهش نگاه کنم : کسی که خیلی خوب از تاریخ درس میگیره و می‌دونه سناریو های دنیا به عدد انگشت های دسته
_من دارم میرم تا یک اتفاق جدید باشم
+تو این شکی ندارم، تو قطعا یک اتفاق جدیدی، نه تنها تو همتون، همه شما که می‌رید
_پس قبول داری که از انگشت های دست بیشتره
+من درباره ی آیندت صحبت کردم نه کاری که می‌کنی
_کاری
پنجره:
هر جا که میرم تو هستی 
چقد آخه منو میخوای 
من دیگه حتی نگاتو
پشت پنجرم نمیخوام
.
اسمتو خط زدم از 
توی قلب نیمه جونم
بس که داد زدم و هیچوقت
نرسید صدای قلبم
.
من از این روزگارو
از تموم آدماشو
از تموم کلکاشو
از تموم خبراش،
دردای قدیمی دارم 
بغضای شکسته دارم
.
تو که دردامو دیدی
آه قلبمو شنيدي
پس چرا تو اون شب تلخ
بلیط برگشت نگرفتی
.
تو این روزای خوشبختی
دلم گرم همین روزاس
که دیگه حتی اون شب رو
نمیبینم توی کابوس
.
حالا که میخوام نباشی
برو از دلم
امین! از اون روزی که با همون لحن سرد و خشک همیشگیت پیام دادی که داری میری سربازی و تا وقتی که برگردی نمیخوای کسی رو ببینی یا با کسی حرف بزنی یه سوال مثل یک جیرجیرک تنها وسط شب،  آرامش ذهنم رو به هم زده و هر کاری میکنم نمیتونم خفه اش کنم و هروقت میرم تا بگیرمش این یه جیرجیرک میشه هزارتا و خودم رو و محصور بین هزار تا علامت سوال پیدا میکنم.
اون جیرجیرک لعنتی مدام این سوال رو تکرار میکنه:  تا چه اندازه میشه به آدما بخاطر گذشته و رنج های ناخواسته شون
۱_ پسره تازه مدرسه‌شون تعطیل شده و ایستاده‌‌ بود کنار خیابون، به هر کسی، چه سواره و چه پیاده، رد می‌شد می‌گفت" دربست"!
 اومدم پیاده از کنارش رد بشم که برگشت گفت "خاله دربست میری؟"! خواستم چیزی نگم و رد بشم دیدم دلم رضا نیست، دستم رو ت دادم و گفتم دربستی که نمیرم ولی اگه بخوای دربستی چَک می‌زنم، ۱۰ تا ۱۵ تا ۲۰ تا، هر چی که بخوای. ساکت شد!
نکته: قبل از اینکه هی تو مغز بچه‌هامون فرو کنیم که دکتر بشید، مهندس بشید، این بشید و اون بشید که آدم حسا
روی صندلی‌ میز ناهارخوری نشسته بود. یک قلم  روان و یک کاغذ خط‌دار. چقدر دلش می‌خواست که روبرویش یک پنجره‌ی رو به منظره‌ای زیبا و سرسبز و پرگل باشد. اگر باران هم می‌بارید که واویلا! اما من، به عنوان نویسنده، این اجازه را به او ندادم. او داشت برای یکی از دوستانش نامه می‌‌نوشت.
دوست قدیمی من! فکر می‌کردم تو به حرف‌های من گوش می‌دهی. می‌خواستم برای تو از احساساتم بگویم. از خاطراتم. از تصمیم‌هایی که پیش رو دارم. از آن‌چه که در متن‌های وبلاگ
می اندیشی دلِ خسته و جانِ مانده ات، تو را بکشد به کجا بهتر است در این روزهای تلخ دوری؟ اصلا شمارش کرده ای روزهایت را؟ می دانی پاییز هم رفته و تو در زمستان، زانوی غم هایت را بغل کرده ای؟ و هر شب برایت شده شب یلدا، تاریک و تیره و تار. آنقدر بلند که حس می کنی اگر تا خود صبح هم بدوی سحر نمی شود. کاش می شد تمام خودت را جمع میکردی و می ریختی داخل چیزی شبیه یک گونی و بعد به دوش می گرفتی با خود می کشیدی تمام وزن اندوهِ این روزهایی که بی آمدن باران فقط زمس
آخرین روزای کنار هم بودنمون رسیده. بعد از دو ماه. اینترنام حالا دیگه برای خودشون یه پا متخصص داخلی شدن! حالا نه در این حد ، ولی من راضی ام از بچه های این دو ماهم. و حالا با خاطرات خوب و بدشون دارن میرن. با ماه رمضونی که کنار هم داشتیم. مائده داره میره ، پگاه سادات ، ندا ، فاطمه ، احسان ، سعید ، بهنام و . محمد عزیزم هم داره میره و این آخرین بخشی بود که پسرم بصورت مجرد توش پزشکی رو تمرین کرد. به زودی محمدم داماد میشه و من چقدر براش خوشحالم. این ماه منم
یک:
فروشنده ی سیب توی خواب من !.
گفت:
نخور!می فرستندت .بیداری!
دو:
کلوچه های داغ و فنجان چای انگلیسی .
من انتخاب مب کنم .
کمر باریک ناصرالدین شاهی .چای لاهیجان!
سه:
قدیم .
دوستم داشتی .
میان جمله های کوتاه .
امیدم می دادی به عشق!
جدید.
هی حرف می زنی .هی حرف می زنی .
مردم.
کو؟
جمله ای درباره ی عشق!
چهار:
دستت را بریده ام و پسبانده ام .به مغز سپیدم!.
نوازش و داشتن و دست .
همه با هم . توی شادی من . دست دارند!
پنج:
به زور وادارم کرده ای به خداحافظی .
روایتی است که آقای محسن قرائتی زیاد
تکرار می‌کند:
ارزش
دارد؛ شنيدي؛ حدیثی که خواندم: سلمانی آمد؛ آرایشگاهی آمد ریش امیرالمومنین (علیه السلام) را درست کند لب‏‌های حضرت تکان می‌‏خورد گفت: یا علی! لب را
نگه دار موی لبت را قیچی کنم. فرمود: لبم را نگه دارم یک سبحان الله عقب می‏افتم.» (7/12/1382)

http://gharaati.ir/show.php?page=darsha&id=408&query=%D8%B3%D9%84%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C&exact=

این
حدیث‏‌ها را چند بار خوانده‌‏ام. اجازه بدهید یک بار دیگر بخوانم: سلمانی آمد؛ آرایشگاهی
عکس آقای خامنه ای

تبلیغات

آخرین مطالب