نتایج مطلب ها برای عبارت :

روزگارم برخلاف آرزو هایم گذشت؟

یه چیزایی رو باید از ته دل بخوای بعد براش برنامه ریزی کنی بعد براش تلاش کنی . اونوقت اون آرزو میشه واقعیت . آرزو دارم یه بار ۱۴جولای  ، پاریس باشم و بتونم اون آتیش بازی رو از نزدیک ببینم :) هزینه سفر جفتمون حدود ۲۰میلیون میشه و من از الان رفتم تو کار دو دوتا چهار تا شاید سال بعد بتونیم بریم ^_^ خدا کنه !!! باید از خیلییی چیزا بزنم ! 
آدرس کانالم https://t.me/Ruznegarihayeman خوشحال میشم مهمون کانالم بشید :)
همه ی ما وقتی برای اولین بار مدرسه رفتیم آرزو کردیم که از 7 سالگی سریع برسیم به 12 سالگی
وقتی 12 ساله شدیم، آرزو کردیم کِی میرسیم به 18 سالگی تا بتونیم گواهینامه بگیریم
وقتی کنکور دادیم، آرزو کردیم کِی دانشگاه تموم میشه تا بتونیم تو جشن فارغ التحصیلی شرکت کنیم
وقتی دانشگاه مون تموم شد تقریبا سقف آرزوهای مربوط به بزرگ شدنمون هم تموم شد
ولی حالا هم میتونیم آرزوی پیشرَوی عمرمون رو کنیم؟
اصلا جرأت ش رو داریم؟
آرزو داشتم معلم زبان شم که وسواس اونم تو سال کنکور و اون انتخاب رشته ی داغون آرزوم را سوزوند 
رویای نوجوونیم این بود که جایی که هستم همه منو میشناسن و محبوب و مشهورم 
اما وارونه شد همه منو میشناسن اما نه به محبوب بودن :| و من هم کسیو نمیشناسم 
 
 
 
 
 
هدف ندارم 
۳۴ سال بی هدف 
۳۴ سال بی ثمر 
امسال نیز خواهد گذشت 
فقط تا کی؟ 
نمی دونم 
تو سراشیبی سقوط بودم که دستمو گرفتی.
منو بردی به مهمونیه بهشت،به میزبانیه ماهه کاملت.
اما با این همه
سیر نمیشم از نگاه کردن به دستای تو.
که کارش بخشیدن و شفا دادنه.
این بغض به گلو نشسته و این اشک برای همیشه ی تو چشمای من خونه کرده.
چطور از آرزوی خواستنت کم کنم.وقتی هرروز دلتنگ ترم.
 
دلم سرگردون بین یه عالمه نگاه و خواستن و نخواستن هرلحظه هزار تیکه میشه.
تا بیام پیداش کنم و بند بزنم گم میشم بین صداهای عقلم.حالا جهنم رو ببین!
حق بده که به
سالها پیش، همان روزهای خوش و ناب کودکی وقتی ترنم لطیف بهار در دقایقم
جاری می شد؛
می دانستم امسال سال بهتری خواهد بود. بدون اینکه کاری
متفاوت انجام دهم؛ آن سال بهتر از سال های قبل می شد.
شاید آن روزها تنها
تفکر خوب بودنِ سال نو می توانست سالی خوش را برایم رقم بزند و اما این
سال ها، دیگر مثل روزهای کودکی هايم شاد و خوب نیست.
دیگر این "من" دیروز
بزرگتر شده و حالا می فهمد این خوبی های دیروز هم شاید به خاطر همان کوچکی
خیالش بوده.
می خواهم بغض
عجب آشفته بازاری شده ست اما مثل پری که در مقابل باد است ایستاده ام نه آن گونه که تو تصور میکنی محکم ایستاده ام پر قدرت ایستاده ام و برنامه ها دارم خدامن همیشه هست همیشه کنارمه و حتی زمانی که من بچگانه قهرمیکنم اوعاشقانه به من می نگرد و چقدر زیباست در اوج دلخوری با صدای اذان بیدار شی و از شرمندگی نتونی بخوابی نتونی بی اعتنا باشی دشمن آدمم براش دعوت نامه نمیفرسته که وقتی با خدا قهرم برام میفرسته روزگارم ارومه امروز بعد از مدتها از آذوقه ی که بر
میگن زندگی قویترین چیز عالمه، حتی وقتی نمیخوایش، به مسیر خودش ادامه میدهراست میگن
من
هر شب
هرشب 
هر شب
آرزو میکنم هرگز صبح نشه، فردا نشه
آرزو میکنم زمان تو همین لحظه متوقف شه و تا ابد همین حالا بمونه
و نکته اینجاست که همین لحظه، گند ترین لحظه ایه که تا الان وجود داشته، و البته بهترین لحظه ای که در مقایسه با آینده وجود خواهد داشت.
برای تولدم یه پست پیشنویس کردم که تو این دو هفته وقت داشتم، دلشو نداشتم کاملش کنم. خط آخرش این بود که من بیست و چها
بیشتر وقت ها دلم میخواد به زمین و زمان التماس کنم عاجزانه ،
به دشمنانم  راستش دشمن که ندارم ،
به دوستانم ،  اقوام و آشنایانم ،
و نزدیکترین هام 
آنها که ادعا میکنند دوستم دارند و عاشقم هستند و در روز ثبت ادعا میفهمم که برای دل خودشان یا شایدم بنا به نیاز و احتیاج  به من بالاجبار تحملم میکنند ،
کسانی که می بینند و راهشان را کج میکنند و گاهی گام هایشان را به عقب بر می‌دارند ،
و نبودنم را آرزو میکنند. 
کسانی که زخم زبانشان نه تنها دلم را بلکه روان
چه خواستنی ست حال زمینی که دلش لک زده واسه یه نمه بارون تو دل گرم تابستون ، چه فریبندس آواز خوش پرنده ایی که صبحگاه در دل جنگلی سرسبز به امید در اومدن خورشید تابان و چه خوشتر و خواستنی ست حال دلی که منتظر دیدن روی لیلی .  . حال دلم امروز اینجوره
براتون همه رو آرزو میکنم . به امید رسیدن همه عشاق به معشوقشون
سال‌های دانش‌آموزی همیشه دوست داشتم تولدم ایام مدرسه‌ها می‌بود و تبریک دوستان و همکلاسی‌هايم رو‌ هم می‌شنیدم، ایامی چند گذشت و هر سال خوش‌حال تر که متولد تابستانم و دوستان واقعیم فقط تبریک می‌گویند، که خب این امر هم سال‌های آخر دبیرستان و حضور گوشی‌های همراه محقق می‌شد، بعدتر اما دیدم فقط دوستانی که بعد از تولد هم میبینمشون و مرتبطم باهاشون تبریک می‌گویند و هر سال فراری‌تر می‌شدم از تبریک‌های زبانی و در یاد تقویم‌های گوشی!!! در
زمان کودکی هرگز به دوران بزرگسالی فکر نکردم، چه برسه به اینکه حسرتش را بخورم. تا جایی که می‌دونم فکر می‌کردم همین کودکی که هستم تا ابد همین است. 
حالا بعد گذشت سالیان سال که به اجبار دوران بزرگسالی را طی می‌کنم، دلم بدجوری هوای دوران کودکی کرده. در نظر من بزرگسالی یعنی ت را در اعمال و رفتار پیاده کردن. به عبارتی دقیق یعنی فیلم بازی کردن. چیزی که به شدت از آن متنفرم. و از آدمهای‌ اینچنینی به دور و در نتیجه از جمع منزوی.
( بعد از مدتها بی‌ح
من با آغوشی پر از رویا و آرزو ، دنیای نابود شده ام را میسازم باز.
تمام آوار های رویاهايم که بر سرم فرو ریختند را کنار میزنم و باز از نو میسازمشان؛ حتی بهتر از قبل، زیبا و خواستنی تر از گذشته.
نبودنت سخت است خیلی سخت، ولی یادت آرامش است.
و این بار از ته قلبم آرزو میکنم اگر بدون من شاد و خوشبختی دیگر به دنیای بازسازی شده ام بازنگردی و در دنیای خوشبختیت همراه خانواده ات روزهایت را رویایی سپری کنی.
و در این میان، باز منی می ماند که با یادت رویا می
آمدم برایت عاشقانه بنویسم
اما
بغضم گرفت
نه اینکه این روزها بغض نداشته ام اصلا نه
این روزها پر بغض می گذرد اما
خودت می دانی که چه می گویم ؟
از همان بغض هایی که یکهو می آید
دلت را خالی می کند
و آدم احساس می کند چقدر تنهاست
آمدم برایت بنویسم نشسته ام به راهت
دیدم می دانی
آمدم بنویسم دلتنگِ بودنم
دیدم می دانی
آمدم بنویسم
بیا ! شمعدانی ها دارند بی جان می شوند
دیدم کار از کار گذشته است
بی رحمی نکن بیش از این
صبر هم حدی دارد
داری می خندی لابد به این
دقیقا چند سال پیش بود‌‌.
بهمن ماه.
تعداد خواب های واقعی یا به نگاه دین، رویاهای صادقانه، بیشتر شده بود.
با مرگ دوستم شروع شد و به.
یادم نیست به چی ختم شد.
اون زمان دانشجو بودم، حاج اقای دانشگاه میگفت احتمالا غلبه شیطانی هست که خواب های واقعی میبینی، خواب هایی که واقعا اذیتم میکرد.
گذشت و گذشت و گذشت تا با یه سری از ادعیه و این چیزها بهتر شدم، تا این چند روز.
انگار دوباره رویاهای صادقه برگشتند.
نه زود گذشت، نه ساده.تلخ ِ تلخ بود، ندیدنت.نداشتنت.نبودنت.سخت گذشت، بی تویی هايم.
این چندمین شب است که من با تو نیستماین چندمین شب است که در شعله زیستماین عکس اول است که با هم گرفته‌ایممن بی‌قرار مستی لبخند کیستم؟!‏این عکس دوم است در آغاز تشنگیهم بغض آب قمقمه‌ات را گریستماین عکس آخر است که لبخند می‌زنماین‌جا کمی شبیه به زخم تو نیستم؟ ‏این عکس آخر است که با هم گرفته‌ایماز ترس مرگ نیست که در عکس نیستمبر سنگ تابناک تو رمزی نوشته استدی
ندونستم مو قدرش در کنارم
ولی حالا که رفته بی قرارم
نخندیدم دمی بر روی ماهش
چه سود اکنون به خاکش اشکبارم
ندید از من خوشی من هم پس از او
ندیدم روی خوش از روزگارم
شدم تنها به غربت ها فراموش
خدا رحمی بکن بر حال زارم
پشیمونم ولی هیهات دیر است
حلالم کن که من هم رهسپارم
                                                                   "لاادری"
ماه بانوی عزیزم
چقدر ما دو تا انحصار طلب بودیم مگر می شود تمامیت یک شخص را متعلق به خود دانست؟
ما دو نفر تمامیت خواه بودیم بدون کمترین گذشت و ایثار
با وجودیکه شیی نبودیم که کسی بخواهد تملکمان کند ما تنها به دنبال تملک همدیگر بودیم و این خاصیت عشق است
ما با تمام وجود عاشق هم بودیم با تمام جان همدیگر را می خواستیم باید ابرها را می شکستیم و با هم به آسمانها می رفتیم.
اصلاً زمین جای مناسبی برای عشق نیست خالق زیبائیها وقتی من و تو را می آف
بهار دارد تمام می شود. ماه این روزها عجیب زیبا شده است. ساری گلین گوش می دهم و از هزاران حرف ناگفته در گلو رنج می برم. کاش می توانستم سازی بنوازم، نقشی بکشم، آوازی بخوانم. روزها را با سر اومد زمستون زمزمه کردن می گذرانم و شب ها را با گوش دادن به بندر تهران صبح می کنم. بهار سختی بود و گذشت. خوب که گذشت. سال ها بعد از این بهار یاد می کنم. بهاری که ماهش ماه شده بود، که بی نهایت پروانه داشت، بابونه هایش با طروات بود، با مریم و محسن گوجه پلو خوردیم و من ز
یک:
دنیا پر از رنج است
با این حال
درختان گیلاس شکوفه می‌دهند
ایسا
دو)
غمگینم. برای گلستان زیبا که چند تا دوست عزیز دارم اونجا. برای شیراز که شهر دوم منه و از آزرده شدن در و دیوارش آزرده میشم. برای لرستان که نه دوستی دارم اونجا و نه تعلقی. برای خوزستان. دزفول. آذربایجان. برای وطنم غمگینم.
وقتی یه بلای طبیعی یا مشکل برای هموطن‌ها رخ میده عمیقن ناراحت میشم. بخشیش به‌خاطر خود اون مشکل و غم هموطن‌ها و بخش دیگرش به‌خاطر اینکه کاری ازم برنمی
مغزم، دلم، روحم، جسمم مدام طعنه می‌زنند که ۲۸ام هم گذشت، پس چه شد آن وعده و وعیدها و من خودم را به کوچه علی چپ زده و طعنه‌ها را بی پاسخ گذاشته و به باقی کارهای مانده مشغول می‌شوم. به "خود" قول داده‌ام، تیر نگذرد، جهادیِ تیر نگذرد.تا یار که را خواهد!
 محسن جان ! دیروز که نمی دانم حوالیِ چه ساعتی بود آمدی کنارم.آمدی کنارم و من که مدت ها بود فقط شنونده ی خوبی شده بودم حرف می زدم و تو گوش می کردی.دیروز که بغض تا پشت پلکم آمده بود تو آمدی کنارم و آرام گفتی با من حرف بزن.نه که دور و برم پر باشد از آدم های بی معرفت که گوشی برای شنیدنِ حرف هايم نداشتند نه!خیلی وقت ها سراپا گوش بودند که من حرفی بزنم، خیلی وقت ها با بی تابی هايم بی تاب تر شده بودند تو که خوب می شناسی عزیزانِ مرا، ما جانمان برای هم می ر
گاهی دلم هیچ چیز نمی خواهدجز گپ ریز ریز مهی من حرف بزنمهی او چای تازه دم بریزد.هی چای ام سرد بشودهی دلم گرم.آنجا که چای ات سرد می شودو دلت گرم"خانه #مادر است". .باز روز مادر است و. خانه هست ، چای هم هست. و یک دنیا حرفی که سال هاست با تو نزده ام!و روزگارم پر است از روزهای بی تویی.
الان هم جوونم نمیشه گفت وقتی جوون بودم ولی میتونم بگم دورانی که عقل نداشتم فکر میکردم تنهایی نمیتونم ادامه بده صبح تا شب دنبال یکنفر میگشتم که بیاد بشه نیمه گمشده ام شب تا صبح ام به این فکر میکردم که اگر بیاد اگر پیدا بشه چنین میکنم چنان میکنم و کلی ام عشق میکردم اصلا توی یک دنیای دیگه زندگی میکردم و فکر میکردم مهرکسی به دلم بیوفته امکان داره که همون معشوقی باشه که چند سال منتظرش بودم دلم میخواست برمیگشتم به اون دوران و یه سیلی محکم توی گوش خ
سلام 
. آرزو اسم قشنگیه اما معنایی زیبا تری داره آرزوی من رضایت وخوشنودی استادم از منه سه شنبه متوجه شدم کمی تا آرزوم فاصله دارم چقدر می تونه دلنشین باشه وقتی استاد بازنشسته و باتجربه ازام تعریف میکنند وابراز رضایت میکنند .
   شاید بپرسید چیزی شده؟نه دوستای من همه چیز آروم قدم قدم از روزام که میگذره به هدفم به چیزی که میخوام نزدیک میشم لذت بخش ترین کارم میشه قدم زدن تو کتابخونه و لابه لای کتابا گشتن از بحث درسی و تاریخی گرفته تا فردی و ازدواج
درست مثل اثر انگشت، تعریف ها هم آدم به آدم فرق می کنن. وقتى من می گم عشق»، دارم راجع به تجربه اى حرف می زنم که شاید تو تا آخر عمرتم مزه اش نکنى. و وقتى تو بگی درد»، حتما به چیزى اشاره می کنى که شاید من هیچوقت بهش نزدیک هم نشم. .مدتیه به رخ نمی کشم. هیچکس شبیه من صبور نبوده؟ هیچکس مثل من عاشق نشده؟ هیچکس مثل من نارو نخورده؟ هیچکس اندازه من سختی نکشیده ؟ مدتیه تماشا می کنم و ساکت، منتظر دستِ جدیدِ بازى روزگارم. بازى خوبش، یا شاید بدش. که حتما قراره
شبی کودکی که خوابش نمیبرد،پله های مارپیچ خانه تا پشت بام را طی کرد و در آنجا، زیر چراغانی آسمان نشست .
در حالی که داشت زمین را تمیز میکرد تا دراز بکشد،سو سوی نوری را از پشت سر،نظرش را جلب کرد.
سرش را چرخاند و ستاری ای نورانی را دید. ستاره به او چشمکی زد و گفت
-پسر کوچولو،چرا در رخت خواب نیستی؟
+امشب تنهايم و کسی نبوده تا برایم قصه بگوید،تو چرا بیداری؟
-من نمیتوانم بخوابم،اگر بخوابم دیگر نورانیتم را از دست میدهم
+بلدی قصه بگویی؟
-قصه ای بلد نیستم
با مداد رنگی هايم آمدنت را نقاشی و جاده ی رفتنت را خط خطی کرده امگذر عمر با کسی تعارف ندارد.دیدی آنچه نمی خواستی بگذرد،گذشت.اما ببین قلب بهانه گیرم چگونه لجوجانه پای بر زمین می کوبدو هر روز تو را از من می خواهد و بادکنک بغضم را می ترکاندو به هر بهانه باران تمنا را روی صورتم می ریزد
یکی از اولین غزل هايم : کسی یادت افتاد و بر باد رفت جهان برده از یاد و از یاد رفت ز عالم که بیچاره بیگانه بود چون از چشم یک دوست افتاد رفت جفا کرد و کار از تحمل گذشت چو از من به قدری که فریاد رفت به ره توشه اش برده با خود خیال غریبی که با قلب ناشاد رفت سکوتت مرا کشت , حرفی نماند چه گویم به ما از تو بیداد رفت تو خوش می خرامی نداری خبر ز صیدی که در دام و صیاد رفت . #الهام_ملک_محمدی
 
 
 
من، شباهت های دردآلود با در» داشتماز فشار بی کسی دیوار، در بر داشتمتکیه ام بر شانه ی دیوار بود و مثل دراز عبور او دلی در سینه پرپر داشتممی گذشت از من، عبورش درد و درمان بود و منسخت بر اعجاز چشمی ناز، باور داشتمدست در دست یکی که من نبود، از من گذشتقژقژی در سینه انگاری ترک برداشتمچینی قلبم ترک برداشت، ویران تر شدمدردهایی بود و من، یک درد دیگر داشتممی رود با یاری جز من، می رود با رفتنشمثل زلف او به باد آنچه که در سر داشتممن گذرگاهی برایش
تو دوران سربازی اموزشی که بودم لحظه شماری میکردبم که تموم شه و بریم یگانبهمون گفته بودن هشت هفته طول میکشهآخر هفته ها که میرفتیم مرخصی میگفتیم خب یه هفته اش گذشت ولی مگه تموم میشدخلاصه با همه سختی هاش تموم شد ولی نرفتیم یگان چون دوره کد خوردیمخیلی برامون زور داشتدو سه تا از بچه ها فرار کردندوره کد مثل این میموند که بهمون گفته باشن دوباره از اول بیاید آموزشیولی انقدر این دوره کد راحت گذشت که حد نداره اونم تو تیپ زرهییکی از دلایلی که دوره کد ب
 
مردها بر اثر كمبود عاطفه ازدواج می كنند. بر اثر كمبود حوصله طلاق می دن. ولی نكته جالب اینه كه بر اثر كمبود حافظه دوباره ازدواج می كنند !!؟؟
 
بیشتر مردان موفقیت شون رو مدیون زن اولشون هستند و زن دومشون رو مدیون موفقیت شون !!؟
 
مردها سه تا آرزو دارن : - اونقدر كه مامانشون می گن خوش تیپ باشن ! - اونقدر كه بچه شون می گن قوی باشن ! و مهمتر از همه اینكه : - اونقدر كه زنشون شك داره دوست دختر
داشته باشن !!؟؟
مرد اولی : امان از دست این زنها !؟ زنم تما
مردها بر اثر کمبود عاطفه ازدواج می کنند. بر اثر کمبود حوصله طلاق می دن. ولی نکته جالب اینه که بر اثر کمبود حافظه دوباره ازدواج می کنند !!؟؟
بیشتر مردان موفقیت شون رو مدیون زن اولشون هستند و زن دومشون رو مدیون موفقیت شون !!؟
مردها سه تا آرزو دارن : - اونقدر که مامانشون می گن خوش تیپ باشن ! - اونقدر که بچه شون می گن قوی باشن ! و مهمتر از همه اینکه : - اونقدر که زنشون شک داره دوست دختر
داشته باشن !!؟؟
مرد اولی : امان از دست این زنها !؟ زنم تمام دارائیمو بردا
مردها بر اثر کمبود عاطفه ازدواج می کنند. بر اثر کمبود حوصله طلاق می دن. ولی نکته جالب اینه که بر اثر کمبود حافظه دوباره ازدواج می کنند !!؟؟
بیشتر مردان موفقیت شون رو مدیون زن اولشون هستند و زن دومشون رو مدیون موفقیت شون !!؟
مردها سه تا آرزو دارن : - اونقدر که مامانشون می گن خوش تیپ باشن ! - اونقدر که بچه شون می گن قوی باشن ! و مهمتر از همه اینکه : - اونقدر که زنشون شک داره دوست دختر
داشته باشن !!؟؟
مرد اولی : امان از دست این زنها !؟ زنم تمام دارائیمو بردا
فردا روز جهانی هتروکرومیا س.
وقتی پنج سالم بود آرزو داشتم یه دختر داشته باشم که چشماش عین چشمای بابا باشه.بابا یه قصه برای چشماش داشت .میگفت چشم عسلیش مال یه سرباز جوان اس راییل یه میگفت وقتی بچه بوده چشمش سنگ میخوره و میبرنش اونجا برای درمان چون تو ایران نمیشد درمانش کرد بزرگتر که شدم دیدم فقط بابا نیس که چشماش انقدر جذاب و تا به تاس. کسای دیگه هم بودن توی فامیل.
من هنوزم آرزو دارم یه بچه با چشمای تابه تا داشته باشم 
روز این آدمای خیلییییی
مراحل نصب ایزوگام پشت بام در کرج : با توجه به سرد شدن هوا عایق بندی پشت بام ها یکی از موارد ضروری برای این فصل می باشد. برخلاف چند دهه گذشته که از آسفالت و قیر و گونی برای عایق بندی سطح پشت بام  استفاده می شد، . با گذشت زمان و تابش آفتاب به مرور خاصیت عایقی آن از بین می رفت و باید مجدد سطح پشت بام را عایق بندی کرد ولی  با پیدایش عایق های رطوبتی ایزوگام و مزیت های آن نسبت و قیر و گونی از ایزوگام  در تمام مراحل  ساختمان از جمله در مرحلهٔ پی و
اونور آبیا میگن هر آدمی یه  the one دارهیکی که مثل یه نبات میفته تو چای زندگی آدم و بیشتر از هرکسی زندگی رو شیرین میکنه.همونی که بهترین قطعه پازله برای کامل کردن  آدم.همونی که گمه.همونی که همیشه نیست.همونی که همه عالم و آدم دنبالشن و چپ و راست واسش شعر سرودن و داستان گفتن و فیلم ساختن و ساختن و سرودن و . در وضعیتی هستم که اگه این عزیز گمگشته از در اتاقم بیاد تو و بگه " های هانی! من اومدم! "  اونوقت پامیشم زانومو میارم بالا و همینجوری لی لی میرم
حتی اگر نقاش هم باشی؛ برخی از حس ها را نه می توانی بکشی و نه می توانی بنویسی.
گاهی باید بغض را خورد.و  اشک را ریخت.
و فریاد را با سکوت پایان داد.
گاهی تمام احساست میمیرد . . .
بغض نوشت:
همیشه اونی که برام عزیز بوده فقط منتظر بهانه ایست تا برود
حالم بهم میخوره از احوال این روزها .بسی ناجوانمردانه است هوای روزگارم.
من رها خواهم شد . به همین زودی . . 
یوقتایی که یجایی میرم ازم سنمو میپرسن و میگم یهو بنظر خودم چقدر عجیب میاد انگار همین دیروز بود که پونزده شونزده سالم بود که از همه کوچیک تر بودم و ناراحت بودم :/ البته اون موقع ها دلم نمیخواست بزرگ بشما مثه الان که دلم نمیخواد زمان بگذره مثه این چند سال که گذشت و من نفهمیدم چطوری گذشت نه تفریح کردم نه اونطوری خواستم پیش رفت .ینی داستان زندگی من چجوری پیش میره ؟ :/ خودم باید عوضش کنم .
_

تو همه دراین تکاپو
که حضور زندگی نیست
به غیر آرزو‌ها
و به راه آرزوها
همه عمر
جست‌و‌جو ها.
من و بویه‌ی رهایی
وگرم به نوبت عمر
رهیدنی نباشد
تو و جست‌و‌جو وگرچند
رسیدنی نباشد.
                                                                شفیعی کدکنی
 این آدم های دیروز خوب و امروز خوبتر را _ فرق است با بی معرفت هایی چون من.از جنس زمین که باشی؛ میشوی بخشی از  همین قماش زمینیاز همین خاکی هایی که ، انگار دل آسمان تپیده و تو افتاده ای از آن.هوای خانه ی دلم سخت ابریست. چشم هم در زلالی شوره زده.باران را هم خیال آمدنی نیست .+به مخاطبان خاص (همه ادمهای حقیقی و مجازی این روزگارم.دور یا نزدیک) از دیروز تا فرداها،فراموش نمی شوید.اگر جواب احوالم را پرسیدن سکوت شده این روزها .
سلام
یکسال از شروع دوباره وبلاگ گذشت
نمیدونم وبعد دوسال پاسخ اصلی ترین سوالم چرا از طریق فضای مجازی کلای درس.
حالا بعد از سختی دوسال و با بعضی خاطرات خوب.
تغییر جدید و راه جدید و تلاش های بسیار بایستی شروع کنم
به توکل نام عظمت بسم الله الرحمن الرحیم
هفته ی قبل که صبح ها کارآموزی غدد بودم چند تا عصر هم شیفت داشتم تو بیمارستان
کاردانشجویی،  این هفته هم که گذشت از یکشنبه تا خود امروز صبح ها تمام بیمارستان
کاردانشجویی بودم عصر ها هم غیر 2 روز کارآموزی ccu .
دلم میخواد دقیق و با همه ی جزییات بنویسم ولی خواب چشمامو پر کرده !
فقط میگم ابن هفته جدید قراره خونه خواهر باشم ، فردا بلیط داریم از شهر ما به مقصد شهر خواهر
ساده نباش دیگر خبری در راه نیست.فقط یک گذر کوتاه بود، این بهار هم رفت.این بهار تیره و سیاه، رنگ آسمان نداشت. باز هم من از تو دورم و باز هم هیچ رویایی به حقیقت نرسید.باز هم روزگار رسید به گرمای سرسخت روزهای بلند تابستان.
باز هم ماه تیر.  طعم شور اشک چشم. بغض کال هر شب. ازدحام خاطرات دوران نوجوانی و جوانی ام.و کلماتی که آرامش روزهای بودنت را نمی تواند منتقل کند.
کاش هنوز کودک بودم. کودکی جسور که خسته از کلاس و درس، با کیفی پر از کتاب و بی
دختر سعدی بیا آیینه بندان کرده اماین غزل را آب و جارو طاق بستان کرده امسهم من هستی، خیالتشانه اتافسانه اتبا خیالت مرغ عاشق را سخندان کرده امفال خود را دیده ام در قهوه ی چشم تو باشوق تعبیرِ دل انگیزی که پنهان کرده امخواب دیدم خرمنت افشان به روی صورتمابن سیرین را خراب موی افشان کرده امآه ای پیغمبر شب های این شعر و شعورکافران را با شعار تو مسلمان کرده امهر چه دارم آرزو، قربانی یک تار موتمن به هر تارت هزاران بوسه قربان کرده امضرب و تقسیم نگاهت
من خیلی وقت گذاشتم، خیلی فکر کردم، ولی همه‌اش بیهوده بود. روزها خیلی زود می‌گذشت، اصلا نمی‌فهمیدم چطور، ولی می‌رفت و تمام می‌شد. هیچ کاری نکردم که دردی را درمان کند، اگر کاری انجام می‌دادم از سر ناامیدی بود به خاطر دانستن اینکه این کار مرا رشد نمی‌دهد.
من بریدم و این کارها را، همهء کارها را کنار گذاشتم. شاید روزی مجبور شوم به خاطر به دست آوردن نان خشکی با اینها سر و کله بزنم، ولی اکنون من رها هستم. نمی‌دانم تا کی کاری انجام نخواهم داد ولی.
دانلود آهنگ جدید ای جان از تیک بند با بهترین کیفیت + پخش آنلاین
ای جان عزیزم که تویی کنارم با تو قشنگه این روز و روزگارمبا تو میمونم با تو برقرارم بی تو نمیرم چه دلیلی دارم
Tik Band – Ey Jan
دانلود آهنگ تیک بند به نام ای جان با دو کیفیت ۳۲۰ و ۱۲۸
متن و ترانه آهنگ ای جان – تیک بند
چه احساس قشنگی به تو دارمتو رو خیلی میخوام آخ تویی دار و ندارمای جانه جان بی امان باهات میمونمبیا ببین فقط من واست چه دیوونمای جان عزیزم که تویی کنارم با تو قشنگه این روز
آدم یاد جوونی هاش میفته. 
یاد جنب و جوش
بی انتهاش و خستگی شدید بعد اون یاد خوابیدن سر موقع و بیدار شدن سر وقت
یاد اینکه همیشه آرزو داشتم یه بار بیدار باشم و صبح شدن آسمان رو ببینم :)
اما نمیشد. کاش همیشه اینطور بمونه و صبح شدن رو ندونم چطوریه تا مدت ها

یاد بی خیال بودن 
دیوید: سی و نه سال داشت و در اداره‌ی بورس کار می‌کرد. او در کارش موفق بود ولی در دام یکی از تله‌های زندگی (محرومیت هیجانی) دست و پا می‌زد.
دیوید با تنهایی دست و پنجه نرم می‌کرد. او دچار احساس خلأ و معناباختگی شده بود. احساس می کرد که در چاه عمیقی گرفتار شده است و سخت بی‌قرار است تا زنی بتواند زندگی پوچ او را معنا بخشد و غنی سازد. هر چند دیوید نمی‌دانست که این آرزو، محال است و تنهایی، سرنوشت و تقدیر اوست.
دیوید در دوران کودکی‌اش ن
 فواید استفاده از رنگرزی گیاهی در فرش دستباف 
امروزه در تولید فرش دستباف برخلاف گذشته بیشتر از رنگ های شیمیای جوهری استفاده میکنند که از هم از نظر قیمت و هم از نظر زمان رنگرزی به صرفه تر هستند اما سوال اینجاست که فرش تولید شده با رنگ ها ی شیمیای و مصنوعی در طول زمان دچار چه آسیب هایی میشود ؟ این نوع رنگ های شیمیایی بعد از گذشت چند سال رنگ خود را رفته رفته از دست میدهند بخصوص اگر در مسیر آفتاب یا رفت و آمد زیاد قرار داشته باشند همچنین بعد از شس
.
با خودم خیلی کلنجار میروم این روزها.
بعضی وقت ها میگویم اصلا تو چرا این اینقدر خوش بین هستی؟!
کاش خدا اصلا این دل را به من نمیداد.من واقعا از این دل خسته شده ام
خودم بارها جار زده ام که مسبب تمام این روزهايم این دل لعنتی است
مصاف دل و عقل چنان بالا میگیرد که تنها حاصل آن برای من سردرد هایی است که عمری همراه دارم
به دست نوشته های روزگارم نگاه میکنم ، میخواهم روبروی من بنشینی و تک تک جمله هایش را باهم بخوانیم.
میخواهم بپرسی چرا این اتفاق ب
این روزا خیلی آشفته م آشفته و پریشون،از چهرم میباره غم رخنه کرده تو سلول سلولم تو وجودم تصور کنین کلی از وقتی که زیر چشمام چاله ایجاد شده بود میگذره و خوب شده بودم بازم برگشت. من دوسِت دارم درسته که این مِهر به این سادگیا ولم نمیکنه و بیشتر از این حرفا دمار از روزگارم در میاره اما مطمئنم این غما اگر نکُشَتَم آدمم میکنه ارزش آدما اندازه تایمیه که بهشون فکر میکنی خیلی با ارزشی‌،با ارزش بودن جذابه نه؟تو چی میفهمی از اینا =)چند بار بهتون گفتم به
دانلود آهنگ جدید محسن یگانه بنام دریابم با بالاترین کیفیت










Download New Music Mohsen Yeganeh – Daryabam
ترانه , آهنگ و تنظیم: محسن یگانه , میکس و مستر: آرش پاکزاد
برای دانلود آهنگ به ادامه مطلب مراجعه کنید …










 
متن آهنگ جدید محسن یگانه بنام دریابم :
دریابم یکم این منه راضی به کم باش عذابم بده من محاله چیزی بگم باش برنجون منو این منه بی گناهو بکش به زنجیر عشق این دل سر به راهو چشات که سمت من نیست حال خوشی ندارم اگه بذاری بری که وای به روزگارم و
      خدا جونم آرزوی کم شدن دلتنگیامو دارمخدایا آرزو دارم دوباره شادی رو تو چشمام ببینمآرزوی کم شدن دردامو دارمآرزوی نشستن زیر درخت انگور حیاطمونو دارم​​​​​​​دلم می خواد ریه هامو پر کنم از هوایی که ذره ذره ش نعمت و رحمت​​​​​​​خدا جونم دیشب وقتی داشتم بهت فکر می کردم یهو حس کردم دستمو ول کردی​​​​​​​ول نکنی دستمو،میدونی که راهو بلد نیستم نمیرسم بهت​​​​​​​
 دستانی که ردشان روی گلوی خیال مانده و صدای تپش چیزی شبیه به قلب در کف پاها که جا باز کنند برای عقل . این چیزی بود که از من خواسته بودنند. جایی که تنها حیات غیرمادی در زندگیم رویا بود؛ اما رویاهای آشفته ی گرگ و میش صبح چیزی را بازگو می کرد که تا مدتها آن را جایی دور تر از گوش هايم دفن کردم که مبدا خیالاتی شوند. 
"اما عشق راهش را پیدا میکند" . این چیزی که بود که چشم هايم خواندند و من نمیدانم چرا قلبم تندتر زد و چشم هايم پر از اشک شد.  انگار صدای تپش ها
دانلود آهنگ محسن چاوشی شبی که ماه کامل شد 320 و 128 + متن
امروز شما جاز موزیکی ها میتوانید دانلود کنید و لذت ببرید از آهنگ شبی که ماه کامل شد با صدای محسن چاوشی
{ آهنگ تیتراژ فیلم شبی که ماه کامل شد }
Exclusive Song: Mohsen Chavoshi – Shabi Ke Mah Kamel Shod With Text And Direct Links In jazzMusic
متن آهنگ شبی که ماه کامل شد محسن چاوشیبباف مویت را مگر مرا آن مو طناب دار شودمرا بکش بالا چونان که عاطفه ات جریحه دار شودمرا بخندان ای مرا بگریان ای که مرده ایست قلیلکسی که حاضر نیست نه شادمان شود
بیست و دو سال از فوت پدر گذشته است.من بیست و دو سال غم و شادی را بدون او گذرانده ام.امروز در لابلای کارهای خانه شرشر اشک می ریختم.غم انگیز بود که گذشت سالها دردم را تسکین نداده و هر وقت به بن بست زندگی میرسم به یادش اشک می ریزم."اگر پدر زنده بود"ها برایم ردیف می شود و زندگی زهرم میشود.اندرزگوی درون پند می دهد که حالا که زنده نیست در حال و با داشته ها زندگی کن.سخنش را نمی فهمم و باز باران اشک است که می بارد و تمامی ندارد.با خود می گویم"این اخرین بار ا
اولش فکر کردم لابد حالم خوب نیست.
کم خوابیده ام
شانه ام شکستهلپ تاپ باتری خالی کرده
بیست تا لباس از زور سرما پوشیده ام و دست و پایم را گرفته
خلاصه یک چیزی هست که خلقم تنگ شده
اما فردایش هم همین بود
و پس فردایش
و ماه بعدش هم. حتی وقت هایی که لباس تنم را دوست داشتم، شانه نو خریده بودم و لپ تاپم تا خرخره شارژ داشت.
حقیقت این بود که بدم آمده بود یا شاید بدتر از آن، دچار زدگی شده بودم.
از تمام دخترها و پسرهایِ خوش رنگِ کتاب خوانِ دوربین به دستِ کافه نشی
             
سلاااااااام تااااابستووووون
کنکور۹۷ هم گذشت،دیگه مهم نیست نتیجه چی میشه، من بهش فکر نمیکنم، هر چی که بود گذشت، مهم اینه از تعطیلاتم استفاده کنم.
به قول بابام یا اینوری میشم یا اونوری، تهش مرگ که نیست:))
از مهر باید درس بخونم چه درس دانشگاه چه کنکور، پس باید از تعطیلاتم بهترین استفاده رو کنم:)
+ممنون از دعاهای همتون و ممنون واسه اینکه این چند ماه غرغرای منو تحمل کردید؛)
#دوستان عزیزی که نماز و روزه و ختم قرآن قضای اموات(ره) برگردنشان میباشد می توانند با مراجعه به منوهای بالای صفحه وبلاگ وارد گزینه نماز و روزه استیجاری شوند واین دین بزرگ را از خود ساقط کنند  /\   /\
 
 
١٥٧»أُولئِکَ‌ عَلَیْهِمْ‌ صَلَواتٌ‌ مِنْ‌ رَبِّهِمْ‌ وَ رَحْمَةٌ‌ وَ أُولئِکَ‌ هُمُ‌ الْمُهْتَدُونَ‌ آنانند که برایشان از طرف پروردگارشان،درودها و رحمت‌هایى است و همانها هدایت‌یافتگانند. نکته‌ها: کلمهصلوات»از واژه‌ىصلو»به م
شادی آمد و رفت چه زود گذشت آن شادی
غمی آمد و رفت
و چه زود گذشت
سر راهی ماندم
آسمان را بنشستم به نگاه
پاهايم سست
سرم سنگین است
نتوان رفت به راهی که در آن
آسمان غمگین است
دختری در طرف دیگر راه
دست هایش را به خاک می مالد
بر زمین می خوابد
در خیال از ابر ها پنجره ای می سازد رو به فضای ابدی
من در اندیشه ی او
پی بازی می گردم
آه .
من چقدر نادانم
همچنان اول راه
شعر پر رازی می سازم درون سر خویش
و رها می کنمش در نسیم پشت آن سنگ سیاه
دخترک می خندد
نکند راز مرا م
در اوج گرمای تابستان،حرف عشق تو که به میان می آیدباز هم بوی تلخِ پاییزی دیگر، از انتهای شهریور،می پیچد در کوچه باغ خاموش دل من.و در آغاز مهرِ نامهربانِ خزان های بی تویی؛صبح به صبح سلام می دهم به آفتابی کهفروغ چهره ی دل آرای تو را،در شعاع های بی جانش نمی گستراند.و انتهای هر شبتسلیم تاریکی محض می شوم، تا سحری دیگر.و باز هم فلق می رسد، و من همچنان حیران و سرگردان،نشسته ام، به تماشای عبور ثانیه هاو دریغ که، بی تو چنان آرام میگذرد روزگارم که گو
دغدغه ای که این روزها ذهنمو مشغول کرده اینه که 
من هیچ وقت از زندگیم راضی نیستم . شاید میشه گفت روزهای رو گذروندم که ارزوی 
یه سری چیزهای رو داشتم و سالیانی گذشت و بهشون هم رسیدم ولی !!
تا چندین سال پیش یه ارزوی بزرگ داشتم .وقتی هر چیزی رو بدست می اوردم غیر
از اون ارزوی بزرگ برام خوشحالی نداشت چون فکر می کردم من فقط با رسیدن به 
ارزوی قلبیمه که خوشحال میشم
سالها گذشت و من بالاخره به ارزوی قلبیم رسیدم چند ماه اول خوشحال بودم ولی باز .
دوباره
من یاد گرفته ام قدم هايم را آهسته بر دارم چون قرار نیست اتفاقی نو بیافتد

من یاد گرفته ام به پشت سر نگاه نکنم از خاطر ببرم آنچه که گذشت تا خاطرم برای آینده ای تکراری جا باز کند

من در چرخش زمین گیر افتاده ام آینده ام همان گذشته ام است
امشب گودبای پارتی داریم.
دوتا از همکلاسی های ارشد میان خونم.
منم برخلاف مهمون های قبلی که ماکارانی درست می کردم، می خوام از این دو دوست مهربان با الویه پذیرایی کنم.
آخه اینا دفعه اول و آخرشونه که میان اینجا.
در خونه رو که باز کردم، رفیقان جان با یک عدد کیک بزرگ اومدن داخل.
و بالاخره شیرینی پایان سربازی رو خوردیم.
توکل چه کلمه زیباییست.
اجازه دادن به خداوند که خودش تصمیم بگیرد
تنها خداوند است که بهترینها را برای بندگانش رقم میزند
فقط بخواهیم و آرزو کنیم، اما پیشاپیش شاد باشیم 
ایمان داشته باشیم که رویا هايمان همچون بارانی در حال فرو ریختن اند
چرا که خداوند نه به قدر رویاهايمان بلکه به اندازه ایمان و اطمینان ما انسانهاست، که میبخشد.
من بیشتر از اینکه صبور باشم، حسودم.
به چی یا کی، خیلی مهم نیست، من به هر اتفاقی که یه سمتش تو باشی و طرف دیگش خودم نباشم حسودم.
من ساعتای زیادی به عکسای تو خیره می‌شم و به آدمایی نگاه می‌کنم که چقدر شبیه من نیستن. به لبایی که تو رو صدا می‌زنن، به گوشایی که از تو می‌شنون،  به چشمایی که تو رو می‌بینن.
و به این فکر می‌کنم که چقدر آرزو داشتم، تا همه اونا من بودم.
آدما، مرگ مشخصی دارن که حتما ازش بی‌خبرن، اما من مطمئنم از حسادت دق می‌کنم.
دلم می خواهد آرام صدایت کنم: 
      " ﺍﻟﻠّﻬُﻤـَّ ـﺎ ﺷـﺎﻫـِﺪَ ُـﻞِّ ﻧـَﺠْـﻮﻯ " 
 و   بگویم تو خود آرامشی خدای مهربانم.
_______________________________________
خدای خوبی ها،سلام!
این روزها بیشتر از گذشته دلتنگت شده ام و برای حرف زدن با تو،مشتاق تر!
دلم از تلاش های بیهوده و نرسیدن ها خسته شده،دلم یک امید می خواهد، یک حال خوب.
یک نشانه بده تا با سر این راه را ادامه دهم،مثلا حتی به افزایش ۱۰۰تایی تراز آزمونم هم، راضیم.
نشانم بده تلاش هايم بیهوده نیست، به من ب
تو رفتی رد پایت در دلم ماندشكوه خنده هایت در دلم مانددلم را با سحر خوش كرده بودمغروب ماجرایت در دلم ماندشریك درد هايم بودی اماغم بی انتهایت در دلم ماندهزارویك شبم چون باد بگذشتطنین غصه هایت در دلم ماندعلا رغم سكوت ساده منسفر كردی صدایت در دلم ماندوحالا مثل یك رویای برفیتو رفتی رد پایت در دلم ماند
روزگارم بد نیست.
تکه نانی دارم.خرده هوشی.سر سوزن ذوقی.
مادری دارم بهتر از برگ درخت.
دوستانی بهتر از آب روان
وخدایی که در این نزدیکیست:
لای این شب بو ها.پای آن کاج بلند
روی آگاهی آب.روی قانون گیاه
من مسلمانم .قبله ام یک گل سرخ.
جانمازم جشمه. مهرم نور
دشت سجاده من
من وضو با تپش پنجره ها میگیرم
در نمازم جریان دارد ماه .جریان دارد طیف
سنگ از پشت نمازم پیداست
همه ذرات نمازم متبلور شده است.
من نمازم را وقتی می خوانم
که اذانش را باد.گفته باشد سر گلدست
در کشوری که انسان نه تنها ارزش نداره که برای حفظ سلامت و جونش تلاش بشه، که حتی سالم یا بیمار، احترام هم نداره، آرزو و دعام اینه که یا به گنج بزرگی برسیم و پول از چشم و دماغمون بزنه بیرون، یا اولین بیماریمون سخت ترین و آخرینش باشه و هیچوقت جون دوستی و ترس از مرگ مارو مجبور نکنه خفتِ زیردست دکتر و پرستار و پرسنل بیمارستان های دولتی ایران بودنو تحمل کنیم.
پلیسه معده کم تهاجمی ترین و جدیدترین روش جراحی لاغری است که به کاهش حدود ۷۰ درصد از حجم معده می پردازد.این روش شامل قرار دادن یک شی خارجی (مانند جراحی حلقه معده) نمی باشد. همچنین برخلاف اسلیو معده، می تواند برگشت پذیر باشد زیرا قسمتی از معده برداشته نمی شود. علاوه بر این بر خلاف بای پس معده، روده کوچک هیچگونه تغییری نخواهد کرد.پلیسه معده نوعی جراحی لاغری محدود کننده است. در واقع این جراحی، میزان غذایی که معده می تواند به طور معمول نگه دارد،
 گاه در زندگی، موقعیت هایی پیش میآید که انسانباید تاوان دعاهای مستجاب شده خود را بپــردازد. به یاد ندارم نابینایی به من تنه زده باشداما هر وقت تنم به جماعت نادان خورد گفتند: "مگه کوری؟" مادامی که تلخی زندگی دیگران را شیرین می کنی،بدان که زندگی می کنی … هیچ انتظاری از کسی ندارم!و این نشان دهنده ی قدرت من نیست !مسئله، خستگی از اعتمادهای شکسته است برای زنده ماندن دو خورشید لازم است؛یکی در آسمان و یکی در قلب …  در جستجوی قلبِ زیبا باش نه صورتِ
ما دخترا هیچوقت برای رسیدن به آرزو هايمان منتظر کسی نبودیم هیچوقت خودمان باورمان نشده جنس دومیم ضعیفیم هیچوقت نتوانستیم  خودمان را قانع کنیم بخاطر نگاه کسی توی خیابون نخندیم  لباس های رنگی نپوشیم آزادانه و باشوق روی جدول راه نرویم  ما دخترها تا دلتان بخواهد چیزی هایی که حقمان بوده را نداشتیم  به اسم دختر بودن کار هایی که دوست داشتیم را نکردیم و برای چیزی به نام آبرو خیلی دخترانگی ها نکردیم ولی هنوز دلمان خوش است به گل های روی لباسمان
 به
اول از همه برایت آرزومندم که عاشق شوی،
و اگر هستی،کسی هم به تو عشق بورزد،
و اگر اینگونه نیست،تنهائیت کوتاه باشد،
و پس از تنهائیت ،نفرت از کسی نیابی.
آرزومندم که اینگونه پیش نیاید، اما اگر پیش آمد،
بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کنی.
برایت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی ،
ازجمله دوستان بد و ناپایدار،
برخی نادوست، و برخی دوستدار
که دست کم یکی در میانشان
بی تردید مورد اعتمادت باشد.
وچون زندگی بدین گونه است،
برایت آرزو مندم که دشمن نی
از واقعیت جلو تر رفته، تو را پیش تر داشته ام برای
سالها، و قرن ها حتا در رویاهايم. در کنارت زیر سقف ها و آسمان سپری کرده
ام شب ها را و روز ها گذراندیم. پیر شدیم، چهره ـمان فرق کرد. این سئوال را
کنار گذاشته بوده ام برای آن موقع ک بپرسم ازت، چهره ی جوانی ـم را هنوز یادت
هست؟ شانزده سالگی ـمان و خجالت کشیدن هامان را یادت هست؟ یادت هست خیال
پردازی می کردیم آینده را، توی تخت هامان ساعت ها بعد از نیمه شب، آن وقت
هایی ک خوابمان نمی برد از رویا پردازی
موراجون و دنیای بعدی: آموزش درک درست مفهوم زندگی از دیدگاه دین.
موراجون و دنیای بعدی : حمیدرضا اشترانی و سعیده روشن ضمیر ، نشر عهدمانا
معرفی:
مجموعه داستان مورچه متفکر شیوه تفکر در مسیر درک اعتقادات درست دینی را به کودک شما می آموزد.و آنان می توانند حقایق عالم و وجود خودشان را به درستی درک کنند.این روش تربیتی، خودکشفانه نام دارد.این داستان مسیری در چینش مواد تفکری در پیش روی کودک قرار می دهد تا او بتواند جهانی را که در آن زندگی می‌کند به شکل ص
در گویش طالقانی‌ها یک اصطلاحی هست که می‌گوید فلان چیز مزه
کَری می‌دهد. و در موقعیت‌هایی استفاده می‌شود که غرق در خوشبختی از تصور داشتن آن‌چیزی
هستید که در حال حاضر ندارید اما قرار است بیاید. حالا اگر یک کسی یا یک اتفاقی به
شما بفهماند که دیگر نخواهید داشتش، شما یک غمی توی دلتان پا می‌گیرد که سیاه و
غلیظ و ج است. با دردش مدارا می‌کنید تا بدن هوشمند و روح هوشمندترتان به صورت
غریزی آن همّ را پشت سر بگذارد و به جاده اعتدال روانی برگردید. کس
 
به این خوشم که شما گرفتارِ من نیستیدبه این خوشم که من گرفتارِ شما نیستمو به این خوشم که شما در حضور منبه‌راحتی دیگری را در آغوش میکشیدو از این که شما را نمی‌بوسمآتشِ سوزان جهنم برایم آرزو نمی‌کنیدخوشم که نام لطیف مرا ، ای نازنین منشبانه‌روز به بیهودگی یاد نمی‌کنیدخوشم که در سکوت سرد کلیسا ، ای آوازه‌خوانانبرای ما سرود ستایش سر نمی‌دهیدسپاس قلبی من از آن شما بادشما که خود نمی‌دانیدچه عاشقانه مرا دوست میداریدو سپاس برای آرامشِ شب ‌ه
خب اینم از روز آخر. برخلاف توصیه های بقیه روز آخری رو درس خوندم اما خیلی سبک. بیشتر با مامانم گپ زدیم و کلی خاطره بازی کردیم و همین باعث شد از استرسم یکم کم بشه. همچنین یک دست PES زدم باشد که رستگار شومD: پرونده مطالعه برای کنکور سراسری 98 رو همینجا می بندم و امیدوارم همگی موفق بشیم! اهالی بلاگر دعام کنیدا((:
یه روز مسؤول فروش، منشی دفتر و مدیر شرکت برای ناهار به سمت سلف قدم می زدند. یهو یه چراغ جادو روی زمین پیدا می کنن و روی اون رو مالش میدن و غول چراغ ظاهر می شه. غول میگه: من برای هر کدوم از شما یک آرزو برآورده می کنم…
منشی می پره جلو و میگه: اول من ، اول من!… من می خوام که توی باهاماس باشم، سوار یه قایق بادبانی شیک باشم و هیچ نگرانی و غمی از دنیا نداشته باشم … پوووف! منشی ناپدید می شه…


ادامه مطلب
ان‌قدر به جان خانه می‌افتم که بندبند انگشتانم درد می‌گیرد، اما بهار نمی‌آید. 
هِی می‌روم حسم را در شلوغی خیابان‌ها بهاری کنم، اما بهار نمی‌آید.
روی صندلی آرایشگاه نیم‌خیز می‌شوم، نگاهم توی آینه صورتم را بالاپایین می‌کند و صدای ذهنم می‌گوید: بهار نمی‌آید.
سبزه سبز می‌کنم، به مامان می‌گویم گندید، می‌گوید پارچه را بزن کنار. می‌بینم قد کشیده، اما بهار نمی‌آید.
ماهی‌ قرمزها یک هفته قبل از سال تحویل مردند؛ چشم‌شان رو به بالا مانده و
در ده‌سالگی تصمیم گرفته بودم هیچ‌وقت بزرگ نشوم، کولی باشم و مسلط به جادوی کلمات.
اما بیست‌ویک‌ساله شدم، مدت هاست ساکنم و در حسرت سفر و تنها کمی از دنیای کلمات ‌می‌دانم.
حالا در تولد بیست‌و‌دو سالگی، در این روزهای خاکستری آرزو می‌کنم تا ته‌مانده‌ی کودکانگی روحم از دست نرود و از دنیای آدم‌بزرگ‌ها فاصله بگیرم، جاری‌تر باشم و بیشتر از قبل غرق در کلمات
باشد که این‌بار همانی بشود که می‌خواهم.
تموم شدش.بالاخره نوزده ساله هم شدیم،میگن بعد از هیجده سالگی دیگه تند تند میگذره.
تو سالی که گذشت با همه سختی هاش و تلخی هاش ولی پر از درد های تازه بود و باعث شد دلم بزرگ شه.
نمیدونم چی بگم ولی اونقدر که باید ذوق میداشتم ندارم:) ولی خوب هر چی نباشه روز منه و دوستش دارم 
یکم تو این اوضاع و احوال کشور سخته بخوام بگم خوشحالم که روز تولدم بارون میاد ولی کاش آرزو های هیچ کسی قاطی این سیل نره 
یه سال پیش رومه و کلی تجربه وخوشی و ناخوشی دیگه،قراره کلی چی
خیلی وقت است که مستقیم حرف نزده‌ام و طفره رفتم و حرف‌هايم را پیچاندم دور خودم؛ طوری که گاهی خودم هم یادم می‌رود منظورم از گفته‌ها و نوشته‌هايم چه بوده؛ گاهی این حرف‌های پیچ‌دار گردنم را می‌گیرند و آن‌قدر فشار می‌دهند که دیگر نه می‌توانم حرف بزنم و نه گوش دهم. حرف‌هايم دیگر مهم نیستند.
نذر صدوچهارده هزار صلوات.
هی فکر میکنی به ته ذکر رسیدی، به شمارنده که نگاه میکنی میبینی کلی هنو ازش مونده!
تو معنویت هم اگه مثل معصومین نبودند گمان میکردیم به ته معنویت رسیدیم، ولی وقتی به اونا نگاه میکنیم میبینیم کلی عقبیم.
و خوب برخلاف شماره اندازها، کمالات اهل بیت قابل احصا نیستند پس همیشه این حالت وجود داره و نمیرسه وقتی که انسان احساس بی نیازی نسبت به انجام اعمال داشته باشه.
صوفی چه فکر میکنه نمیدونم؟!
رفیق و دوست خیلی فرق داره دوست میتونه همکار،همکلاسی یا هرکسی باشه ولی رفیق یه چیز دیگست!!!رفیق هرکسی نیست رفیق دنیاست❤
به افتخار3رفیق عزیزم که عاشقانه دوستشون دارم و آرزو میکنم به آرزوهاشون برسند و هزاران سال عمر با عزت و سلامتی و شادی داشته باشند❤
دوستدارتون:فاطمه
NILOFAR
FATEME
FARZANE
نیلوفر جون دوست بیانی عزیزم و بهترین دوست مجازیم که خیلی دوست دارم خیلی،با کلمات نمیتونم بگم اما همین و بدون که خیلی دوست دارمندیدمت صدات و نشنیدم ولی دوست دارم می
 
  …اینك به سویت آمده ام.
 
اول)
خدای مهربان من!
اینك آمده ام كه گفتی بیا .  
به نجوا نشسته ام كه گفتی بخواه .    
نامت را می برم كه گفتی بگو.  
می گریم كه گفتی ببار .
امیدوارم كه گفتی مایوس مباش.  
ای آموزگار درس لَا تَیْأَسُوا مِنْ رَوْحِ اللَّهِ !  
ای گوینده ان الله یحب التوابین !
اینك پاسخم بده كه به ندای ادعونی استجب لکم سرمستم.
تو آن قدر مهربانی كه حساب ندارد و آنقدر كریمی كه اندازه ای  برای آن نمی یابم .
تو آنقدر با من " تا " كرده ای كه تصو
به بهانه دهمین همایش اختصاصی رشته‌مان بر آن شدم تا تجربیاتم از همایش‌هایی که حضور داشتم را بنویسم و البته روایتی از آغاز تا فرجام آنچه که در پیش داریم را بازگو کنم؛
در میان سرک کشیدن‌هايم در انتخاب مسیر به وبلاگ قصه یک همایش» برخوردم (که الحق سنت پسندیده‌ای بود) و با خواندن هر پستش با واقعیت برگزاری یک همایش بیشتر آشنا شدم، گذشت و اولین حضورم در همایش در اردیبهشت ۹۵ رقم خورد، همایشی که حضور آدم‌هایش برایم ارزشمندتر بود تا موضوع آن، دوست
هوالرئوف الرحیم
دیگه روز سوم کم آوردم.
رفتم با فسقلک که تو بلغم بودم خودمو انداختم تو حرم و د زااااارررررر.
کلی شکایتش رو به امام رضا کردم. کلی. الان فکر می کنم که گریه م تموم شد ولی آروم نشدم. قاطی کردم. حسابی.
برگشتیم خونه و اون شب هم گذشت و فرداش تغییرات رو دیدم. کم. ولی بود. یادم به مدینه افتاده بود. شکایتم و نتیجه ش. ولی تحول گنده ندیدم. شاید زود بود. شاید. چون برای اربعین به عمو جان که سپردم، فعلا که تحولی ندیدم. 
خلاصه. گذشت.
روز آخر سفر از تو
درب های اتوماتیک نوعی از دربها هستند که به طور خودکار و هوشمند باز و بسته می شوند. برخلاف درب های معمولی که شامل دستگیره ها و تجهیزات سخت افزاری هستند درب های اتوماتیک دستگیره ندارند و بدون دخالت انسان به صورت اتوماتیک و هوشمند باز و بسته می شوند.tarahisite
اینم وصف حالم از زبون حضرت حافظ :
گلبنِ عشق میدمد ، ساقی !  گلعذار  کو؟                 بادِ  بهار  میوزد ،   باده  ی   خوشگوار   کو؟
هر گلِ نو  ز گلرخی یاد  همی دهد   ولی                   گوشِ سخن  شنو  کجا  دیده ی اعتبار  کو؟
مجلسِ بزمِ عشق را غالیه ی مراد نیست                ای دمِ صبحِ خوش نفس،نافه ی زلف یار کو؟
حُسن فروشیِ گلم نیست تحمل،ای صبا!               دست  زدم  به  خونِ  دل ، بهرِ خدا نگار کو؟ 
شمعِ  سحرگهی  اگر  لاف ز  عارضِ تو زد         
دوسه روزه میخونم و از فردا سه روزی رو شروع میکنم که معادل 9 واحده رسما سنگین ترین روزهای تاریخ دانشگاه و پیش رو دارم  ( از این سخت ترم بوده )
استرس فردا و پس فردا و پس اون فردا ودیگر مسائل کلا انرژیمو گرفته بود خدا روشکر بعد از ظهر تونستم کام بک بزنم  و دوباره بلند بشم الان واقعا حووصله ام نیست که به هیچی  فکر کنم حتی به امتحان فردا فقط دلم میخواد که دست پر برگردم  از این سه روز سخت که باید فقط بشینم پای جزوه و کتاب خدایا خودت کمکم کن
حوصله ام وا
پسرم یک ماهه شده. یک ماه گذشت! یک ماه سخت با کلی خستگی و خوابالودگی و غش و ضعف رفتن دل من و تاج سر برای بیرون رفتن و خوش گذرانی کردن. در این یک ماهی اتفاقات زیادی افتاده است. در یک روز و نیمی عمرش در بیمارستان بستری شد. بیلی روبین های خونش بازی درآورند و هجوم آوردند به پسرک بیچاره ی من. در سه روز و نیمی عمرش بند نافش افتاد. در شش روز و نیمی هم کمی رنگ و رویش بهتر شد و از آن بیمارستان کوفتی کودکان فلان جا نجات پیدا کردیم. در طول این مدت کارهای زیادی ان
روز آخر است.بعد از ظهر ان شاالله به سمت
ولایت برمیگردم.
دیروز رفته بودم قم-جمکران.خیلی خوش گذشت.به
خصوص اینکه با یکی از عزیزام بودم.
همش میخوام بنویسم از اون حس  وحالمکه
چطور مثل برق و باد میگذشتن و همش میخواستم که تموم نشن ولی.
هنوز نرفته بود که دلم براش تنگ شده بود.
بیخیال.
جمکران خیلی خوب بوداین دفعه سوم هست که 
میرم جمکران و ربع ساعت بیشتر سهمم نمیشه.
ولی این بار خیلی خوب بود.
روز آخر دارم به خواهرم کمک میکنم که برای عید
آماده بش
این همه سال گذشت و تارهای سپید لابلای موهايم با سماجت تمام خودشان را به رخم میکشند.تازه توی این دوسال که خیلی سخت گذشت فهمیدم فقط تو هستی که مرا میفهمی و فقط تویی که ارزش گذراندن همه لحظه ها رو با یاد و ذکر و ارتباط برقرار کردن داریشاید این دوسال درس سختی بود که فکر میکردم پیش نیاز نیست و در ترمهای آخر میتوان گذرانداما غافل بودم و خودت یه جایی بهم تذکر دادی.ممنون
سلام سلام:))با گوشی مامانم در حال نوشتن این پست ام.پ.ن همین اول متن:قطعا دیلیت هیستوری میزنم بعدش و دلیل اینکه گوشی مامانم دستمه اینه ک امروز صبح با گوشیم ی زنگ زدم،بعدش دیگه صفحه اش روشن نشد:/ ینی صدا داره حتی معلومه ک تاچش هم کار میکنه اما تصویر نداشت و گوشی رو بردن برا تعمیر گفته بود از ی قطعه اشه و ببرید شیراز بدید درست کنه. امسدوارم ب سررررعت درست بشه:( !خب دیشب رسیدیم فسا تو راه خوووش گذشت بهم! و دیگه رسیدیم،  قبلش هم کارامو کرردم:)))از دیش
در فضایی خلا مانند معلق در هوا بودم و سرگیجه وحشتناکی داشتم که یحتمل به خاطر چرخش های ناخواسته و بی هدفم بود. همه جا تاریک بود و هیچ صدایی هم به گوش نمیرسید.
دست هایی به سمتم آمد و شونه هايم را گرفت و در صحنه ی بعد از آب بیرون کشیده شدم. چنان نفس عمیقی کشیدم که وسط دم عمیقم احتیاج به دم دیگری پیدا کردم و در نهایت هم به سرفه افتادم. 
او مرا به کنار آب، جایی که امن بود، کشید و رهايم کرد. چشم باز کردم و لبخندش را دیدم.
صحنه ی بعد باز در همان فضایی که در
پلیسه معده کم تهاجمی ترین و جدیدترین روش جراحی لاغری است که به کاهش حدود ۷۰ درصد از حجم معده می پردازد.
این روش شامل قرار دادن یک شی خارجی (مانند جراحی حلقه معده) نمی باشد. همچنین برخلاف اسلیو معده، می تواند برگشت پذیر باشد زیرا قسمتی از معده برداشته نمی شود. علاوه بر این بر خلاف بای پس معده، روده کوچک هیچگونه تغییری نخواهد کرد.
پلیسه معده نوعی جراحی لاغری محدود کننده است. در واقع این جراحی، میزان غذایی که معده می تواند به طور معمول نگه دارد
حسابی خرد شده‌ام. دیگر به هیچ‌کار نمی‌آیم. درست یادم نیست که کدام روز از پاییزِ پارسال بود که یاد امروزم افتاده بودم: واضح، چون جریان آب. اما آن‌روزم فراموش شده است: غریب، چون سنگی با بارانِ دیشبش. تنها صدایت را به یاد دارم. از آنوقت، اینجا همیشه دستی، ردّ حرفِ آخرش را بر سینه‌ی سطحی تجدید می‌کند که: "نه". و هربار که به تحلیل آن ردّ نامیرا ایستادم، روشنم شد که این ماده حل نشدنی است.
خواسته و ناخواسته، هر چه که باشد فاجعه‌ای به بار آمده است. فا
روبرویم یک فنجان چای تازه دم لاهیجان، در دستم خودکار سیاهی که از تو به یادگار دارم، در ذهنم انباشت واژگانی که تنها برای تو گرد آوردم و در قلبم شراری است که پایرومونیای چشمانت افروخت.
دلدار خوشخوی نرم دلم!
از وقتی جاده ها میانمان کشیده شد و پیکر هامان محبوس دیو فاصله گشت، اندوه عالمی بر قلبم نشست. دیگر نه گشت و گذار با پدر و مادرم، نه معاشرت با دوستانم، نه مطالعه ی مجموعه شعر هايم، نه شنیدن موسیقی دلخواهم و نه کام سیگار التیام ملالتم نیست، که
"ما برای آن‌که ایران گوهری تابان شود خونِ دل‌ها خورده‌ایم."او همیشه برای وطنش خواند.امروز نهمین سالروز درگذشت استاد محمد نوری» صدای ماندگاری است که رنجِ دوران بُرد.استاد
محمد نوری» موسیقی را زبانی جهانی و از آنِ تمام اقوام و ملت‌ها
می‌دانست. وی طی پنج دهه بیش از سیصد قطعه‌ی آوازی اجرا کرد او همچنین به
تقریر و ترجمه‌ی مقالات و سرودن اشعاری برای ترانه پرداخت و در سال‌های
پایانی عمرش چندین اجرا به نفع بیماران خاص داشت.صدای او برای ن
بعضیا از تنفر حرف میزنند اما نمیدونند نفرت از کجا میاد 
و عده ای از عشق میگن که نمیفهمن عشق چیه ؟
 وقتی شدت و صمیمیت عشق، بیش ازاندازه میشه، عشق میتونه بستری مناسب برای بروز تنفر باشه. 
در چنین موقعیت هایی که همه درها و راه ها بسته میشن، تنفر کانالی ارتباطی میشه برای حفظ نزدیکی قوی رابطه که هم وصال و هم جدایی در آن غیرممکن میشه، 
 بدون تردید، عشق می تونه بی اندازه خطرناک باشه  
و عشق و نفرت می تونند به صورت همزمان وجود داشته باشند، 
کمی سخته
مدت هاست تصمیم گرفته ام،
هرگاه کسی را نخواستم
یا از او رنجیدم
یا دلم را شکست
به یاد روزی باشم که ممکن است هرگز در دنیا نباشد!
آن روز را مرور می کنم
آن قدر که نبودنش را باور می کنم بعد در ذهنم برایش غمگین می شوم
و شاید یک عزاداری ذهنی و بعد آرزو می کنم کاش بود و از او می گذشتم
بعد به خودم می گویم
حالا که او هست پس ببخش و فراموش کن
از بخششم شاد می شوم
و از بودن او شاد تر

و این گونه است که من مدت هاست را به فراموش کردن میگذرانم.کاش فراموش شود.
از روزی که فهمیدم بسته‌ای در راه دارد، برای جعبه‌اش دورخیز کردم و همان‌روز که پستچی، بسته را برایش آورد، بی‌معطلی گفتم: جعبه‌ش مال من!» خندید و گفت: تو آشغال‌جمع‌کن بودی، از وقتی هنری شدی، آشغال جمع‌کن‌تر هم شدی!»
راست می‌گوید، از کودکی هم دور ریختنی جمع‌کن بودم، هر که می‌خواست کمدش را تمیز و مرتب کند، من، گویی مویم را آتش زده باشند، آن‌جا حاضر می‌شدم و از کیسه‌ی دور ریختنی‌هایش برای خودم غنیمت برمی‌داشتم! با این‌کار، موجب آرام
لباس های کاموایی را که دیگر برای بچه هایش کوچک شده بودند را میداد میشکافتیم تا از کاموایش برای بالش و چیزهای دیگر استفاده کند. به ازای مقداری که میشکافتیم 25 تومن میداد. آن زمان 25 تومان پول یک بستنی قیفی بود. همان بستنی قیفی هایی که سفید و صورتی بودند و فقط یک تکه نایلون کوچک رویش را پوشانده بود و در یخچال نگهداری میکردند. خانه ی عمه تهران بود، از 14 سالگی که ازدواج کرده بود رفته بود تهران. تهران برای من در خانه ی عمه خلاصه میشد. تهران برای من بوی
عکس آقای خامنه ای

تبلیغات

آخرین مطالب