نتایج مطلب ها برای عبارت :

دیروز داشتم اتاقمو تمیز میکردم یهو چشم خورد به عکست

بله همونطور ک درجریانید این هفته جوابای کنکور میاد:/انا لله و انا الیه راجعونوصیت میکنم شب سومم پیتزابخورید با نوشابه خنک حتما هم مشکی باشه.پرده هایِ اتاقمو کشیدم در رو هم بستم رفتم زیر پتو نور بهم بخوره جیغ میزنم دیگه عمق فاجعه رو دریابید.
دلم واسش تنگ شدهالان داشتم آنلاین حکم بازی ميکردم از تو تلگرامیاد اون روزا افتادم همون دو روز که رفتیم خونه دوستش و حکم بازی میکردن تا صبحو من نگاشون ميکردم و هیچی سر در نمیاوردمحتی اسم کارتا هم بلد نبودمقول داد بهم یاد بده و چقدر ذوق داشتمخودم یاد گرفتم ولی خوب دلم واس اون روزا تنگ شدهحکم و بلک جک و.دلم واسه پیاده رفتنمون به خوابگاه سر صبح تنگ شدهلست سینش بستس و تلگرام زده 1 هفته انلاین نیسنگرانشم
امروز داشتم برای ناهار برنج و مرغ درست ميکردم منتظر بودم برنجم نرم بشه یکم تا دمش بندازم مرغمم اماده بود و داشتم ادویه میزدم بهش نمک و دارچین . دارچین داشتم با وقت میریختم که رنگ خورشتم تیره نشه يهو زرتی درش باز شد ریخت تو غذام و کنار گاز ://// وای جیغ زدم فقد ینی ما هیچ وقت قوطی ادویه دارچینمون پر نبود ولی امروز پر پر بود کلی دارچین ریخت :/ دیگه یه لحطه گفتم مریم الان وقت جیغ زدن نیس زود نجاتش بده! زیر مرعا رو خاموش کردم که با قل زدن تو اب خورشت حل
حدود ۲ سال و نیم هست که با همسرم زیر یه سقف زندگی میکنم، تواین مدت تجربه های تلخ و شیرین زیادی داشتم.
یک سال و نیمِ اولِ زندگیم، تلخیِ زننده ای داشت که بعضی از دوستام در جریانن.
تلخی ای که اگه تجربه ی الانم رو داشتم، حتما خیلی خیلی شیرین تر می گذشت.
بخاطر همین میخوام یه سری از تجربیاتم رو بنویسم،تا هم خودم استفاده کنم هم شاید به درد کسی خورد.
*پست طولانیه و حالت مشاوره ای داره،اگه نخواستید میتونید نخونید.
ادامه مطلب
"سکوت را بر هم مزن.
نتیجه فریادها، 
پژواکی ست که نهایتا به خودت برمیگردد.
در سکوت اما،
قادر به شنیدن اسرار خواهی بود."
امروز توی باغ یه بچه گربه خیلی کوچولو پیدا کرده بودیم که فکر نکنم بیشتر از چند روز سن داشت چون گوشت نمی خورد ولی وقتی یه پاکت کوچیک شیر رو دم دهنش گذاشتم خیلی خوشحال شد و همه ش رو خورد. کلی به سرو گوشش دست کشیدم و وقتی کار می کردم همش بین پاهام با هر چیزی که اطرافش بود بازی می کرد. دوست داشتم با خودم بیارمش خونه ولی خب هم اجازه آور
هیچْ وقت نیست. باید شتاب کرد. این چند وقته سرم خیلی گرم است. (معلوم هم نیست به چی) وقت و سِ نوشتن نیست. تلوتلو می‌خورم.
آمده‌ایم شمال با بیژن. امشب شب آخر است. فردا برمی‌گردیم تهران. فرصت کم است. و دل‌ام نمی‌آید همین وقتِ کم را خرجِ نوشتن کنم. به‌هرحال، داشتم به لغتِ فروپاشی فکر می‌کردم. به چینشِ آواهاش. کِشِ واو و بعد پخشِ پ. و دو بخش‌اش: فرو و پاشیدن. حالا زیاده حرفی گفتم که نیست. اصلا وقتِ این چیزها دیگر نیست. زنده‌ام و نگران. با هر دو چشم.
 
 
ديروز که تو وبلاگ پست نزاشته بودم  کلی پنچر بودم. راستش نه مشغله ی کاری داشتم نه هیچی! همینطوری پست نزاشتم گفتم ببینم چی میشه! ولی واقعا روی من اثر داشت و تا شب دپرس بودم و همش فک ميکردم چیزی گم کردم. از بس به نوشتن و گشتن تو وبلاگم عادت کرده بودم یه روز نوشتن ناراحتم کرده بود. با اینکه وبلاگم خالی از هر ادمی هست:) اما اونقدر دوسش دارم که با یه دنیا عوضش نمیکنم. چون عین یه دوست نزدیک شده برام!داشتم به این فکر ميکردم دلبستگی و وابستگی چقد زود ات
از یک سنی به بعد متوجه میشی چقدر عیب داشتی و تا به الان دوتا چشم مبارک رو روی همه قضایا بسته بودی و به همین راحتی خیلی سال پیش، صورت مسئله رو پاک کردی. دوتا عیب بزرگ رو ديروز وقتی داشتم بحث ميکردم متوجه شدم. امیدوارم بتونم اصلاحش کنم. فرصت کمه اما هیچوقت دیر نیست.
سپاس گزاریم از صدا و سیما که خیلی ریز و مویرگی جهت منافع و خواسته های جناب پرزیدنت و دوستان و دوست دارانش اقدام و عمل می کند. یک نمونه اش کلاس های کنکور! از ديروز که نتایج کنکور اعلام شده تا همین لحظه ده ها مصاحبه با نفرات اول شده، مبنی بر این که از کتاب های کنکور استفاده کرده ایم از کلاس های کنکور نه. خوب! این به چه دردی می خورد؟! این دقیقا به همان دردی می خورد که جناب پرزیدنت می خواهد!
همه نشدن‌ها با تو آغاز شد. بعد از تو دیگر هیچ چیزی نشد. دست به خاکستر زدم طلا که نشد هیچ، به طلا هم که دستم خورد، خاکستری شد و بر باد رفت. حکایت عمر و جوانیمان هم همین‌گونه رقم خورد. بانو پس از تو، هر روز نمی‌شود. بیا برگرد، و مسبب شدن‌ها باش!
دوستت داشتمچنان که کودکی دبستانی زنگ ورزش را. دوستت داشتمچنان که مادری طفلش را. دوستت داشتمچنان که عاشقی یارش را.دوستت داشتمچنان که تو باران را. میخاهمتچنان که کفتری بالش را.چنان که دستم دستت را چنان که فلسطین خاکش را.  
خودمو بغل کرده بودم. اشکام بی صدا میریخت. سرمو نمیاوردم بالا که نگاهم به نگاه مامان و بابا گره نخوره. داشتم به جمله ی "اشکهایی که بعد از شکست میریزید همان عرقهاییست که نریخته اید" فکر ميکردم. میپرسیدم واقعا همینطوره؟ و راستش به نظرم اومد که این جمله غلط باشه. احتمالا تنها نفری که وقتی نتیجه شو دید، به جای کم کاری ها، تلاش هاش اومد تو ذهنش من بودم. اون لحظه داشتم به تمام پنج صبح هایی که بیدار میشدم و درس میخوندم فکر ميکردم. داشتم به چرتهای ده دقی
اول دبیرستان بودم. نه سال پیش! معلم از نوروز و عید و دید و بازدید گفت. نظر خواست. بچه ها از بی‌حوصلگی و تکراری بودن و از این که کاش آدمها در تعطیلات برای خودشان بودند، نه در اسارت تعارف و عرف کلیشه‌ای، گفتن. حرفشون خیلی برام عجیب بود. پر از ذوق و اشتیاق بودم برای بهار. اون موقع ها آرزویی داشتم که الان به نظرم آرزوی سوخته س و الان آرزوهایی دارم که اون موقع ها بهشون میخندیدم.
نظر من الان، نظر همون بچه هاست که من فکر ميکردم افسردگی گرفتن. که سعی میک
همیشه یکی از سوال های مهم زندگیم درباره خودم این بود که:من چرا انقدر فوتبالی ام؟اول من داداش ندارم :)اصلا فوتبال بازی نکردم حالا نمیشه گفت اصلا ،خیلی زیاد دوبار اونم شاید .
بابام خیلی فوتبالی نیست و اصلا تیم مورد علاقش با من فرق داره:|
مامانم هم ضربه شدیدی از فوتبال دیدن من خورده .
یه بار فوتبال ایران و یادم نمیاد کجا رو داشت،من داشتم نگاه ميکردم و گوشی مامانم هم دستم بود داشتم بهش ور میرفتم بعد يهو ایران گل زد من از شدت خوشحالی گوشی از دستم پرت
وقتی داشتم سرسختانه کلمات نزدیک بهمِ جامعه‌شناسی رو حفظ ميکردم،در همون بین که نگران فراموشی‌شون دقیقا سر جلسه‌ی امتحان بودم،داشتم به روز‌های بعد از امتحان‌هانم فکر ميکردم!روزی که میپرم روی تختم و تا لنگ ظهر میخوابم،یک بستنی لیوانیِ بزرگ با طعم قهوه رو تموم میکنم درحالیکه دارم قسمت به قسمت سریال خاطرات الحمرا رو میبینم و بعد ادامه‌ی کتابِ کافکا در کرانه رو میخونم و زودتر از سه روز تمومش میکنم و به رفیقِ فوقِ صمیمی‌جانم میگم بیاد بریم
یه خانومی دو سه سال پیش اومد شرکت ما برای کار. ظاهرش خیلی متفاوت بود.جوری که همه ازش فاصله میگرفتن.همون روزا یه روز من جواب یه آزمایشیم رو از اینترنت گرفتم و يهو شوکه شدم.زنگ زدم که به همسرم بگم زار زار گریه ميکردم.بعد از تلفنم اون خانوم با یه لیوان آب اومد تو اتاقم و در اتاقمو بست.بهم گفت هیچ چیزی تو قانون خدا بی حکمت نیست، بیا این آبو بخور، چندتا نفس عمیق بکش.تو این فاصله با تلفنش تماسی گرفت و گوشیو داد به من.وصل شده بود به حرم رضوی.گوش
در ادمه قسمت قبلی.چند هفته قبل اخرین روزای امتحان.همش فکرم درگیر بود و نمیتونستم رو درسام تمرکز کنم.فکرم هزار جا میرفت.چند روز پیشش فهمیدم که واسه خواهرم یه مشکلی پیش اومده و خب منم که از همه جا بیخبر بودم.با دوستم داشتیم درس میخوندیم.صبحا شیش صبح بیدار میشدیم تا 12 شب بکوب فقط میخوندیم.خب اینم بگم که طی ترم کلاسامون سنگینه و نمیشه طی ترم خوند.بله موقع امتحانا دهنمون سرویسه :|دو تا امتحان سه واحدی داشتیم پشت سر هم و یه هفته تقریبا واسشون وقت
به بهانه دهمین همایش اختصاصی رشته‌مان بر آن شدم تا تجربیاتم از همایش‌هایی که حضور داشتم را بنویسم و البته روایتی از آغاز تا فرجام آنچه که در پیش داریم را بازگو کنم؛
در میان سرک کشیدن‌هایم در انتخاب مسیر به وبلاگ قصه یک همایش» برخوردم (که الحق سنت پسندیده‌ای بود) و با خواندن هر پستش با واقعیت برگزاری یک همایش بیشتر آشنا شدم، گذشت و اولین حضورم در همایش در اردیبهشت ۹۵ رقم خورد، همایشی که حضور آدم‌هایش برایم ارزشمندتر بود تا موضوع آن، دوست
 
 
 
من، شباهت های دردآلود با در» داشتماز فشار بی کسی دیوار، در بر داشتمتکیه ام بر شانه ی دیوار بود و مثل دراز عبور او دلی در سینه پرپر داشتممی گذشت از من، عبورش درد و درمان بود و منسخت بر اعجاز چشمی ناز، باور داشتمدست در دست یکی که من نبود، از من گذشتقژقژی در سینه انگاری ترک برداشتمچینی قلبم ترک برداشت، ویران تر شدمدردهایی بود و من، یک درد دیگر داشتممی رود با یاری جز من، می رود با رفتنشمثل زلف او به باد آنچه که در سر داشتممن گذرگاهی برایش
دوست داشتم الان تو خونه می بودم و در حالی که سعی داشتم زینب رو سرگرم کنم یا بخوابونم، مشغول تميز کردن ایوونا می شدم و تو دلم حرص می خوردم از اینکه چرا امیرحسین امروزم رفته سر کار و کی بریم خرید عید و اینا.
اما اینجا نشستم و دارم فکر می کنم اون سوزنی که می خواد آب نخاع بچمو بکشه چقدر دردش میاره و کی ایت ساعت ملاقات لعنتی تموم میشه که بعدش کاراش انجام شه و ببینن این چه کوفتیه. 
و آینده ای که هیچ نظری درباره ش ندارم و هیچ کسم هیچ توضیح دیگه ای بهم
 چه کودکانه به دنیایی آمدیم که میگفتند مثل دعواست!انسانیت هایمان وسط معرکه تیزی خورد و زخم معده گرفت!باشد، این نیز بگذرد اما،بد نیست روز حساب هم به جای پول خورد، چسب زخم بدهند!پ.ن: ان شاءلله ثواب داره دلنوشته عاشقانه ازش استفاده احسن بشه.!
ديروز کنکور ارشد داشتم. نکته‌ی مشترک این آزمون با کنکور سراسری اینه که برای هر دو برنامه داشتم و برای هیچ کدام هیچ نخواندم!
نکته غیرمشترک هم این جاست که در این چند سال بهتر عمل کردم و نتیجه‌ی این کنکور، آنقدرها برایم تاثیرگذار نیست. تقریبا به این آرزوی که دیگر سازمان سنجش برایم تصمیم نگیرد رسیدم. :(
پریروز ظهر بطور ناگهانی توی شرکت خوابم گرفت اینقدر که هر یه دقیقه برام یک ساعت میگذشت تا بلاخره ساعت 2 شد و طبق معمول رفتم خونه‌ی مامان و بعد از ناهار آریان رو برداشتم و رفتم خونه. با هر بدبختی بود غذا درست کردم و بعد از خوردن شام، حدود ساعت 8 مثل جنازه افتادم. هرازگاهی با صدای آریان بیدار میشدم اما از شدت سرگیجه و سردرد دوباره میوفتادم. پرویز هم وقتی حالم رو دید ظرفها رو شست و مراقب آریان بود. صبح وقتی چشمام رو باز کردم که بلند بشم برای رفتن به
اشکی و لبخندی، بدون تو، دوباره
پایان اسفندی، بدون تو دوباره
عید آمده، اما چه عیدی، اسمش عید است
پاییز پیوندی، بدون تو دوباره
امسال هم، تنها، کنار سفره بغض
بی یار و دلبندی، بدون تو، دوباره
این روزها خیلی شبیه مرغ عشقم
مرغی که در بندی، بدون تو دوباره .
بيهوده زحمت می کشی با قاب عکست
زخمی که می بندی، بدون تو دوباره .
من مطمئنم بی تو من تا سال دیگر .
گیرم که یک چندی، بدون تو دوباره .
                                                           
پس از کلی غرولند و پایین دادن قلوپ آخر ِ چایی سرد شده م، انبوهی از گیف های دپو شده رو براش فرستادم و پس از دیدن دوباره ی هر ۳۸ تاشون انگار که هرمونی در من شروع به ترشح کرده باشه، حالم عوض شد و آرامش پا به دنیای من گذاشت.
 میپرسین چرا؟ جوابش خیلی ابتدایی به نظر میرسه، چون اتاقمو مرتب کردم . شاید بگید چه ربطی داره؟  آخه همیشه پدرم میگه: اتاق ِ آدم نشان از ذهن آدمی داره». 
یعنی شما ببین چه ذهن داغونی داشتم  که یک هفته بدون اینکه کَکَم بِگَزه تو اون
داشتم فکر می کردم: چه کسی می داند آدم چندبار زمین می خورد، چندبار بلند می شود؟ چندبار امیدش را از دست می دهد و بعد امیدوارتر از قبل ادامه می دهد؟ چه کسی می داند آدم چقدر باید برای آرزوهایش بجنگد و برای ساختنش تلاش کند؟ چه کسی می داند آدم تا کجا پای آرزوهایش می رود و به خاطر آرزوهایش می خندد یا اشک می ریزد؟ واقعاً چه کسی جز کسی که آرزویی در دل دارد جواب را می داند؟شاید اگر انتخابت باشد پای آرزوهایت زندگی کنی، جواب سؤالات مهم نباشد. پس باز بچسبی
خواب دیشبم انقدر عجیب بود که ترجیح میدم بنویسمش.
حسابدار یه فست فود بزرگ شده بودم،ماهی سه میلیون حقوق میگرفتم، داشتم از همسرم جدا می شدم(دلیلش رو واقعا نمیدونم ولی همه ی فامیل و خانوادم با کارم موافق بودن!!!!) یه نفر اومد خواستگاریم،۸میلیون حقوق می گرفت(من نمیدونم حقوقشو چرا انقد دقیق یادمه)
اول راضی نبودم،بعد از چند جلسه باهاش آشنا شدم و ازش خوشم اومد، خیلی شوخ طبع بود و هم شهری و هم زبون بودیم.
یه خواهر داشت،باباشم خیلی شوخ بود،مامانشم از ا
استوری گذاشتم "فقط تماشای تو" با عکس یخ در بهشتی که توش دوتا نی بود و پشت زمینه کوله اش با درختای ولیعصر.نیلو پرسید واقعا منظورت اونه؟ گفتم اوهوم.
یکم ساکت موند. گفت فکرشو نميکردم.
.
.
گف دیشب که داشتم باهات چت ميکردم فلانی دید و گف که تو آدم خاصی هستی، منم تایید کردم.
هیچی نگفتم
پرسید الان چه حسی داری؟
گفتم از فلانی بدم میاد.
.
.
داشت پشت تلفن با یکی راجبه تاثیر نمیدونم چی رو فلسفه ی نمیدونم چی حرف میزد
داشتم فکر ميکردم چه جوریه که انقدر انقدر انقد
حیفم اومد از ديروز نگم :)
ديروز که اخرین روز هفته ی پیش بود منم باید اون برنامه هایی که تو دو پست قبل گفته بودمو اجرا ميکردم تصمیم گرفتم صب پاشم برم توچال!
5 از خواب بیدار شدم و با همراهی فاطمه راهی توچال شدم!
اقا ما رفتیم حرکت کردیم و اینا رفتیم و رفتیم.هوا بسی گرم بود!منم کلاه نداشتم افتاب داشت مغز کله ی بنده رو میخورد!
در سه روز گذشته ی ديروز که کلا در خوابگا سکنا گزیده بودم و تنها تفریح و مسافت زیادی که طی نموده تا دس به اب بود ، دچار چشم درد شد
ديروز با یک تازه آشنایی سکس چت داشتم و سبک شدم. هورمون‌هام بهم ریخته و دچار شیدایی جنسی‌ام. شب غمی از دوری ح داشتم. و در کل ديروز افسرده حال بودم چون خسته‌ام از این علافی. بی‌هدفی، بی‌برنامگی.
میم میگه باید هدف داشته باشی و مدام بهش فکر کنی، اینجور که چه چیزی تو رو می‌تونه به هدفت برسونه؟ ااماتش رو دنبال کنی؟ هدف مثل خوره به جونت باشه.
راستش فعلا هدفم دکتری و رفتن از ایران هست. و در مرحله‌ی بعدی داشتن تزهای بزرگ در فلسفه. چطور له اینها بای
من بچه‌ها رو خیلی دوست دارم.خیلی زود باهاشون جور میشم و حوصلشونو دارم.با این اوصاف ديروز خاله بزرگم با خانواده و ۴ تا نوه‌ش اومدن خونمون.منی که انقدر حوصله‌ی بچه دارم داشتم روانی میشدم.قشنگ آتیش انداخته بودن انگار تو خونه.با سرعت پراکنده میشدن و از در و دیوار بالا میرفتن.به شدت شیطون و حرف گوش نکنن.و ماماناشون که اصلا براشون اهمیت نداشت که بچه‌هاشون چیکار میکنن خالم و شوهر خالمم از این که ما سعی کردیم آرومشون کنیم و نذاشتیم قشنگ!گند بزنن ت
برشی از یک قسمت زندگیم  که به لحاظ زمانی خیلی هم دور نیست رو بخاطر آوردم و ناخودآگاه تماماً لبخند شدم .
وقنی دوخت آخرین کیفم تموم شد ساعت ۵ ونیم عصر شده بود.   (دوخت و مونتاژ قسمت آخر کار نیست  و بعد از اون تميز کاری و ریزه کاری و رنگ لبه و سمباده ش میمونه) 
همین ديروز بود دیگه . درست ۶ روز از وقتی که خلق کردنش رو شروع کردم گذشته بود .
آلارم گوشیم داشت خودکشی میکرد اما توان خاموش کردنش رو نداشتم .  فقط با صداش پرت شدم به دو روز قبل که بعد از ظهر همین
ديروز رفته بودم توچال کلن هم خیلی سخت بود یعنی واقعن پدرم در اومد هم کمرم داقون شد هم وام درد میکرد و همه جام هم سردش بود ولی فارق از این ها بهم خوش گذشت داشتم فک ميکردم که واقعن چرا بهم خوش گذشت اخه واقعن هیچیزه جالبی نبود جز سختی به این نتیجه رسیدم که شاید از خود سختیش خوشم میاد یعنی مثل یه جور مازوخیست  بعد فرداش (که میشه امروز) یاده حرف یکی افتادم که میگفت وقتی اسایشت بالا بره مشکلات و دقدقه های ذهنیت هم پیچیده تر میشن مثلا اگه من همین چن وق
نمیدونم میدونین یا نه ولی پدر مادر برگشتن و خب از اون ماجراهای اینکه: خونه شده آشغال دونی و اینا بگذریم میرسیم به ديروز ظهر
داشتم ps4 میزدم که مامانم جارو برقی رو روشن کرد، اول اینکه صدای رفیقم رو توی هدفون نمیشنیدم و دوم هم همه جای خونه تميز بود الا زیر پای من، پاهامو جمع کردم و چهار زانو روی مبل نشستم، بدیش این بود که مامانم جلوم بود و صفحه تلوزیون رو خوب نمیدیدم
جارو رو خاموش کرد، یه نفس راحت کشیدم ولی انگار این پایانش نبود
مامان: بلند شو
ادا
امروز فهمیدم پولی که قراره برای کارم بگیرم خیلی کمتر از اون چیزیه که انتظارش رو داشتم . خیلی زیاد نبود اما چون اصلا انتظارش رو نداشتم ، بد جوری خورد تو برجکم . رو حال و هوام و نمازم تاثیر گذاشت اصلا :( داشتم با خودم فکر می کردم با مرگ می خوام چیکار کنم که قراره همین طور غیر منتظره تمام دنیا رو ازم بگیرن .
+ برام خیلی مهمه که پسرم بهم به عنوان یک تکیه گاه نگاه کنه . این که کنارم احساس امنیت کنه . این که وقتی دستش رو میگیرم انگار که دیگه هیچ چیز نمی تو
+ یه روزایی بود که یه جعبه مدادرنگی 24 رنگ داشتم با یه دفترچه کوچیک سیمی، از سرکار میومدم با همه خستگیم ولی کلی ذوق و عشق میشستم یه شخصیت کارتونی رو میکشیدم و رنگش ميکردم. واقعا بهم خوش میگذشت. بعدشم کلی ازش عکس میگرفتم و خوشحال بودم. 
+ حالا همون آدمم با این تفاوت که شاید بیشتر از 200 تا مداد رنگی و چندین و چند مدل مختلف ابزار نقاشی دارم، اما حتا هر شب مداد معمولیمم دستم نمیگیرم که چند تا خط ساده بکشم که برای بهتر شدن تلاش کنم. 
+ این وسط نمیدونم چه
اون عجیبه ، حرفاش باهم تناقض داره ، سه چهار بار بیشتر ندیدمش و روهم رفته یک هفته س که می‌شناسمش فکر میکنم تظاهر می‌کنه به خجالتی بودن ، بهش گفتم من کمی خجالتیَ م بخاطر همین بیرون نمیام اصرار کرد که بریم بیرون و قسم خورد که منم خجالتی هستم ( آخه قسم خوردن نداره دیگه ) اسمِش مَهدیه ََ س ، دختری که تو کلاس عکاسی باهاش دوست شدم تازگیا عجیبه بشدت . ازش بخاطر رفتاراش ترسیدم و سعی کردم خودم رو عقب بکشم . راحت تو چشمام زل میزنم و دروغ میگه میخندم و و
اون عجیبه ، حرفاش باهم تناقض داره ، سه چهار بار بیشتر ندیدمش و روهم رفته یک هفته س که می‌شناسمش فکر میکنم تظاهر می‌کنه به خجالتی بودن ، بهش گفتم من کمی خجالتیَ م بخاطر همین بیرون نمیام اصرار کرد که بریم بیرون و قسم خورد که منم خجالتی هستم ( آخه قسم خوردن نداره دیگه ) اسمِش مَهدیه ََ س ، دختری که تو کلاس عکاسی باهاش دوست شدم تازگیا عجیبه بشدت . ازش بخاطر رفتاراش ترسیدم و سعی کردم خودم رو عقب بکشم . راحت تو چشمام زل میزنم و دروغ میگه میخندم و و
به نام خدا
با عرض سلام و احترام خدمت شما همکاران و دوستان گرامی 
یادآوری : ممکن است سوال شود که آیا می شود هنگام طراحی سوالات  ،  لایه های باز خورد را به صورت دستی سفارشی سازی نمود ؟ ( از مسیر فید بک مستر نرویم )
البته طراحی آزمون را در مکان خودش به طور کامل توضیح خواهیم داد . ولی به دلیل اینکه جلسه قبل تنظیمات فیدبک مستر را توضیح داده ایم  در اینجا لازم است  تنظیمات دستی لایه های باز خورد نیز توضیح داده شود.
تنظیمات باز خورد صحیح ، غلط و دوباره س
چند روز پیش داشتم با خودم فکر ميکردم راجع به خیلی چیزا . چیزایی که همیشه یه نوع دغدغه بوده . خیلی از مفاهیمی که اطرافیان به ما خوروندنش . یکم بیشتر فکر کردم . از بیرون به قضیه نگاه کردم . و در نتیجه ردش کردم . وقتی که ردش کردم احساس آزادی داشتم . اون احساس این بود خودم خدای خودم بودم . همه چیز به خودمون بستگی داره واقعا کسی نیست که ما رو به جایی برسونه و بخوایم بر اون توکل کنیم . اون خودمون هستیم هیچکی جز ما نیست . فقط خود خودمون . من به این
چند وقت پیشا نزدیک در حیاط نشسته بودم يهو دیدم از اسمون صدا اومد قووووداااااا و یه چیزی فرود اومد وسط حیاط، برگشتم رو به مامانم گفتم مامان یه چیزی افتاد:رفتم بیرون دیدم یه مرغ نوجوون تو باغچه است
مامانم اومد گفت چیه؟گفتم به حق چیزای ندیده از اسمون مرغ میباره:|
کمی بعد یه پسر بچه در زد گفت جوجه من افتاده تو حیاطتون؟گفتم بله:|
یه ساعت دنبالش کردیم تو حیاط این میگفت قود قود قود قداااااا و جاخالی میداد
سر آخر گرفتیم دادیمش
امروز داشتم از کلاس ب
وسط یه جنگ بزرگ بودم .
یه شوالیه بودم.
از همه کوچیک تر به نظر میرسیدم و با دیدن هیکلاشون شمشیر توی دستام میلرزید اما وقتی شانسی بهشون میزدم میدیدم میتونستم
دفاع کنم :|
از این جنگ های 1000 سال پیش بود ! با کلاهخود و زره و شمشیر ! گفتم ! من شوالیه بودم :)
یه جنگ قدیمی تو یه خیابون امروزی ! خیابون محل زندگی قبلیم !!!!!
چند صد هزار نفر ادم توی هم بودن و صدای مزخرف برخورد شمشیرام میومد. تند رفتم سمت راست نه کوچه ای بود نه چیزی يهو رفتم
تو یه اتاق از خیابون.
ات
دوست داشتم عاشقِ اون دخترِ مو مشکی بشم ، بدونِ این که بفهمه، بدون این که یه ذره حس کنه
هرشب ساعتِ ۸ تنهایی میومد کافه و میشِست اون کنج و شروع میکرد به نوشتن.
موقعی که سرش پایین بود موهای مجعدش مثلِ درختِ بیدِ مجنون آویزون میشد و کلی به دلبریش اضافه میکرد
هرسری خودم میرفتم سفارشِش رو میگرفتم،یه قهوه ترک سفارش همیشگیش بود
همیشه هم قهوه اش سرد میشد و بدون این که لب بزنه به قهوه،بلند میشد میرفت
چشماش شده بود تمومِ دلخوشیم و هرشب به امید این که چش
هرگز نباید سعی در تکرار لحظات داشت،باید آنهارا همانگونه که یکبار اتفاق افتاده اند تنها به خاطر آورد.
*
آنطور که دوست داشتم تمام نشد!
دوست داشتم ماری برگردد یا اتفاق بهتری برای هانس بیوفتد.
از کتاب هایی بود که شاید پاراگراف به پاراگرافش را دوست داشتم.
چند روزه کلی مشغول دیدن سریالای پیشتازان فضای جدیدم!!
خیلی جذابه!!خیلی!!

کلیییییی امتحان ریخته رو سرم!!شنبه امتحان دیفرانسیل دارم!!
سه شنبه امتحان فیزیک دارم!!چهارشنبه هم فیزیولوژی
 میپرسه!!!

بچه های اتاق دیگ هر وقت یه رخداد نجومی و هر چیزی
 که کلا به آسمان مربوطه میبینن زود میان به من میگن بیا
 از این چیزا که دوست داری ببین!!
دیشب داشتم پیاز خورد ميکردم تو آشپزخونه يهویی یکی
 از بچه ها اومد 
گفت بدووو بدووو ببین این چیه؟؟؟!!!
من گفتم یه سوسکی چ
ده دوازده سالم بود
سر پله هاى خونه داییم نشسته بودم و یواشکى گریه ميکردم
دختر داییم که از من کوچیکتر بود توى راه مدرسه با یه پسره دوست شده بود و کلا روى ابرا سیر میکرد، منم داشتم خودمو سرزنش ميکردم که خاک بر سرت کنن اونى که داره قاه قاه میخنده عاشق شده،تو غلط میکنى بخندى،واسه چى بخندى اصلا!
بعدها فکر کردم اونایى که اهنگ عاشقانه گوش میکنن حتما عاشقن
اما الان مث وقتى شدم که کلى غذا خوردى و حالت از هرچى غذاس به هم میخوره
عشق تا وقتى عشقه که دوره
ن
ديروز با دوستای راهنمایی بعد از 7 سال اینا جمع شدیم دور هم. کلی حرف زدیم و خندیدیم و از هم دیگه خبردار شدیم و خوش گذشت. و چقدر تفاوت ها توو چشم میزد.
بچه ها قلیون کشیدن و من قهوه خوردم. دوست دارم درباره ی بچه ها بنویسم.
1. سین : دو سال و نیمه که فقط به خاطر لجبازی ازدواج کرده ولی شانس آورده. شوهرش رو دوست داره و میخواد به زودی بچه دار بشه. جالبه که سین دقیقا هم سن منه، توو یک روز به دنیا اومدیم!
میگفت شوهرش فکر میکنه خیلی چشم و گوش بسته بوده، ولی نبوده.
از نظر من، کتاب فقط باید خونده شه. مهم نیست از کتابخونه گرفته باشیش یا خودت بخریش یا یادگاری اِکست باشه (:
کتاب در هر حالت نیازمند خونده شدن و درک شدنه. همین. 
من کتاب میخونم. همیشه. اما کتاب های زیادی ندارم. نه اینکه دلم نخواد کتابخونه م رو هی بزرگتر کنم، نه! سعیمو میکنم بزرگش کنم اما پولش رو ندارم. هروقت پولی دستم برسه بهش اضافه میکنم اما این ب معنی نیست هروقت پول نداشته باشم کتاب هم نخونم. 
قرض میگیرم. در ازاش کتاب هایی ک دارم رو ب بقیه میدم. 
د
دیشب که از خونه مامان با عصبانیت تمام برگشتم و داشتم حساب ميکردم گذاشتن دخترک پیش مامان چه فایده ای میتونه داشته باشه و هر چی فکر می کردم به نتیجه ای نمیرسیدم و از طرفی فکر ميکردم چطور به شوهر بگم این قضیه رو وارد خونه شدم که دیدم رو تخته وایت برد دخترک با ماژیک یه متن برامون نوشته به این مضمون که من و دخترک گل های بغ زندگیش هستیم و دوستمون داره و دورمون میگرده و فلان و آره و اینا
عصبانیت رو دادم پس ذهنم و شادی کل قلب و ذهنم  رو پر کرد 
ایده ش قر
هر روز که میگذره، تاریکی این فکر که بخش زیبای زندگی من تموم شده بیشتر قلبم رو فرا میگیره. بزرگترین خوشی من در زندگی محاصره شدن توسط افرادی که دوست داشتم بود. وقتیکه مهاجرت کردم هم من در زندگی اون ها کمرنگ میشدم و هم اونها در زندگی من. و همگی ما با زندگی به اصلاح جدید خودمون کنار میومدیم و جلو می رفتیم اما همیشه احساس میکردیم یک چیزی سر جاش نیست و هر از گاهی زیر پامون خالی میشد. علاوه بر این فاصله که خودش به تنهایی خود بار دوری رو به دوش میکشه،
وقتی برادران برای بردن یوسف نزد یعقوب آمدند یعقوب گفت:می‌ترسم گرگ او را بدرد. مفسرین می گویند که اینها از کلام یعقوب یاد گرفتند که چه عذری پیدا کنند. آمدند و گفتند گرگ او را درید! برای متنبه کردن کودک، خیلی نباید راه های زیادی را جلوی پایش قرار دهید. مثلا به بچه می‌گویید: این توپ را نینداز، به لامپ می‌خورد. بچه در ذهنش تا به حال این نبود که توپ به لامپ می‌خورد. حال در ذهنش می‌گوید که اگر به لامپ بزنم چه می‌شود.؟حضرت رسول(صلوات الله علیه):هما
سلام
-بله درسته میارزید این گردن درد رو تحمل کنی ولی بجاش از صبح تا ظهر همش تو آب باشی و سرسره های مختلف و جذاب رو امتحان کنی. اُ پارک رو میگم. پنجشنبه با دوستان عزیزم رفتیم اونجا و از هشت صبح تا سه و نیم بعد از ظهر اونجا بودیم. اولین بارم بود و باید بگم بسیار بهم خوش گذشت، بسیار تميز و لذت بخش بود برام فقط موقع بازی قیف ( اون قرمزه ) گردنم ضربه خورد و الان از تمام زوایا درد میکنه ، درد به حدی زیاده که کوفتگی های دستم اصلا برام معنی و مفهومی نداره. خ
این روزها کشدارترین و غیر قابل تحمل ترین روزهاییه که تا به حال تجربه کردم. نه میتونم دفاع کنم و نه میتونم کلا بی خیالش بشم. گیر کردم بین دو قطب یه تیم. هر کدوم فقط دنبال منافع خودشه.دکتر الف یه دروغ گنده بهم گفته و تمام مدتی که من داشتم با استرس و بدبختی و خون جگر کارهای آزمایشات حیوانی رو انجام میدادم در واقع ماده ی نامربوطی رو که دکتر الف کی وارد محلول میکرده رو داشتم بررسی ميکردم بدون این که خودم بدونم. خیلی دپرس شدم بعدش. دوست ندارم طرحمو
خوابام هر چی باشن دوسشون داشتم. ترسناک بودن دوسشون داشتم برام الهام میشدن برای نوشته های ترسناکم. هر چی بودن دوسشون داشتم. رویایی , غم انگیز و.
 ولی این خوابای این روزامو اصلا نمیتونم تحمل کنم. تنها حسی که بهم تحمیل میشه ازشون محدودیت هست و محدودیت.
تکرارین. حداقل هر کدوم از این خوابامو سه بار دیدم در زمان مختلف. منظورم قدمتشونه حداقل میتونم بگم یکی از خوابام اولین باری که دیدم پنج سال پیش بود. نمیدونم چرا باز دارن برام تکرار میشن فقط میدونم
حسابی خرد شده‌ام. دیگر به هیچ‌کار نمی‌آیم. درست یادم نیست که کدام روز از پاییزِ پارسال بود که یاد امروزم افتاده بودم: واضح، چون جریان آب. اما آن‌روزم فراموش شده است: غریب، چون سنگی با بارانِ دیشبش. تنها صدایت را به یاد دارم. از آنوقت، اینجا همیشه دستی، ردّ حرفِ آخرش را بر سینه‌ی سطحی تجدید می‌کند که: "نه". و هربار که به تحلیل آن ردّ نامیرا ایستادم، روشنم شد که این ماده حل نشدنی است.
خواسته و ناخواسته، هر چه که باشد فاجعه‌ای به بار آمده است. فا
+ نگا پارسال چقد بد بود امسال چقد خوبه نه؟ دیگه کنکور نداری
- ن بابا. خیلی هم اینجوری نیست، پارسال حداقل ذوق داشتم
+ ینی چی؟
- پارسال فک ميکردم دکتر شدن خیلی خوبه اما الان میفهمم اونقدرام خوب نیس

#آناتومی زیبا
# پاس خواهم شد یا نه؟ مسئله اینست
هر وقت دیدی تو زندگی یکی داره بهت ظلم می کنه، بدون جایی از زندگیش بد جوری تحقیر شده.(شهاب شادابی/بوی باران)داشتم از این زاویه نگاه ميکردم! اگه هر وقت یکی اذیتمون کرد فکر کنیم از روی قدرت نیست از ضعفِ، از دردِ،از غصه س از مشکلاتیِ که تو زندگیش رقم خورده.اونوقت شاید هیچوقت دنبال تلافی نباشیم و حتی کمکش هم کنیم!
ديروز دوتا مهمون داشتم که هردو آقا بودن از خیلی نظرا بهتر بود :))) 
مثلا نیاز به نظافت کاریایِ با ظرافت نبود 
چون من واااقعا سختم بود با وجود پسر
 همین که تونستم یه غذای خوب درست کنم و همه کارا رو (آشپزی و اماده کردن ظروف و میوه و فلان) در عرض یکساعت و ربع انجام بدم شاهکار کردم واقعا
ولی وقتی مامانم بخواد بیاد همه چی فرق میکنه D: 
امروز در کلاسِ مشاوره ی خانواده استاد درباره ی مفهوم "caring" صحبت کرد. معنی  لفظی اش میشود "مراقبت"!  
میگفت زن و شوهر باید بلد باشند از هم مراقبت کنند، حالا نه اینکه مراقب خورد و خوراک و سرما خوردن هم باشند یا نه، که آن هم باید باشند البته!
اما "caring" خیلی فراتر از یک مراقبتِ صرفا جسمانی است، شاملِ مراقبت از احساس هم میشود. 
مثلا زن اگر ترسید، اگر اتفاقی افتاد یا چیزی دید که ترسید، حتی اگر چیز مسخره ای بود، مرد نباید مسخره اش کند، مثلا نگوید : ترسو خ
هلیا! یک سنگ بر پیشانی سنگی کوه خورد.
کوه خندید و سنگ شکست.
یک روز.کوه می شکند.
خواهی دید.
.
زندگی طغیانی ست بر تمام درهای بسته و پاسداران بستگی.
هر لحظه ای که در تسلیم بگذرد لحظه ای ست که بيهودگی و مرگ را تعلیم می دهد.
.
به روزهای اندوه باری بیندیش که تسلیم شدگی را نفرین خواهی کرد.
و به روزهایی که هزار نفرین، حتی لحظه ای را بر نمی گرداند.
بار دیگر شهری که دوست می داشتم»
#نادر_ابراهیمی
پ.ن: کتاب متفاوتی بود از این بزرگ مرد.فقط.کمی تلخ بود و تلخ ت
امروز رو نمیدونم چجور سازمان دهیش کنم دوتا کلاسا رو لغو کردم :/
اول تميز کاری بعدشم به خودم رسیدن !خودمم در عجبم چجور وقت میکنم به خودم برسم چند روز پیش موهام اذیتم میکرد واقعا وقت ارایشگاه رفتنم نداشتم یه قیچی ورداشتم موهامو زدم بعدشم نشستم به موهام نگاه کردم ^_^ از خود راضی یا خود شیفته نیستم ولی قشنگ بود خدایش :')
من برم به کارام برسم که خیلیییی زیاده خیلییییی !!
کاش من همه فنه حریف بودم کاش منم یکی داشتم کمکم میکرد کاش یکی بود که بگه بهم تو بشی
ديروز ظهر تو شرکت وقتی داشتم با حرص و عصبانیت درباره‌ شوهرم مطلب میذاشتم زنگ زد و گفت عصری مامان می‌خواد واسه بابا تولد بگیره ساعت پنج میگیره ک کارگرشونم باشه آخه واسه باباش شکلات نذر کرده بوده کارگرشون 
گفتم جشن رو اگ آبجی بزرگه‌ت میگیره نمیام ،گفتش نه مامان داره جشن برگزار میکنه
پرسیدم یعنی کیک رو فاطی نمیپزه؟ گفتش نه مامان پول داده بخرن کیک 
رفتیم و کیک رو آبجی بزرگه‌ش خریده بود و مراسم، مراسم آبجیش بود .
با اینکه از اول میدونستم دروغ
سرم گیج میره معدمم درد میکنه پشتیبانم برام اس ام اس داده دست مریزاد و من پوزخند میزنم میگم واسه چی دقیقا ؟  ایده ال گرای درونم بهم تشر میزنه خاک برسرت ببین این مدت چی بودی که بخاطر یه پیشرفت کوچیک ملت ساز و دهل راه انداختن و مامان درونم میگه چیکار داری دخترمو چش نداری ببینی بعد این همه مدت داره کم کم رو غلتک می افته من دوباره پوزخند میزنم 
یک شنبه ساعت هشت صبح میخوام برم خونه صاد  برای ح اتفاق افتاده بود که من ازش بی خبر بودم احساس مادریو دارم
ديروز یه خبری به گوشم رسید
داشتیم درمورد یکی از دوستای قدیمیم حرف میزدیم
و اونقدر این خبر ناراحت کننده بود که محکم زدم تو صورتم.یعنی دستمو بالا اوردم و با همه ی قدرتم پنج انگشتم رو روی صورتم فرود اوردم
تو اون لحظه داشتم به اون فکر ميکردم که چقدر پست و خقیر شده که کارش به همچین رفتاری و همچین گفتاری کشیده.برای همین یه نظرم اومده بود که کوبوندن پنج انگشت روی صورتم، بهترین واکنشه برای تخلیه احساساتم
اما دو ثانیه بعد به خودم فکر کردم که "من عاش
 نمیدونم اینو قبلا تو وبم تعریف کردم یانه ولی دوباره تعریف میکنم چون یک چیزیش منو ناراحت کرده!
دوترم پیش که اندیشه اسلامی ۲ امتحان پایان ترم داشتم رفتم مجتمع ۳ من با اونجا زیاد آشنا نبودم و فقط سالن اجتماعاتش بلد بودم شماره صندلیم فقط میدونستم ولی نمیدونستم کجا باید برم پس رفتم همون سالن اجتماعات کلی ادم اونجا بود یه عده نشسته بودن یک عده درحال اومدن و چند نفر مراقب هرچی صندلی هارو نگاه کردم شماره من توش نبود تا یه خانمی گف شماره ات چنده بهش
گریه کردن هیچى رو عوض نمیکنه. چیزى که توى چند روز خراب شده، معلوم نیست درست کردنش چند سال زمان ببره، تازه اگه درست بشه.
منو ناامید کردى. فکر ميکردم بزرگ شدى، فکر ميکردم عاقلانه رفتار میکنى، بیشتر از اینا ازت انتظار داشتم. دیگه روت حسابى باز نمیکنم. واقعا دلم میخواست بمیرى و این چند روز ناپدید میشد.
تو فکر میکنى بزرگ شدى،میشینى واسه خودت رویا میبافى، اما زهى خیال باطل
گریه کن، گند زدى، گریه کن
1.آقای معتمدی، معلم عینک ته استکانیِ همیشه کتاب زیربغلِ اول دبیرستانم، کتابخون ترین آدمی که من تا اون سن دیده بودم، سرِکلاس دین و زندگی، اولین مواجهه من با دنیای روانشناسی رو رقم زد، با آوردن کتاب روانشناسی رنگها. چشام برق میزد وقتی داشت نحوه تست گرفتن رو توضیح میداد و من که لحظه شماری می کردم تا کلاس تموم بشه و خودمو برسونم به کتابخونه و قبل از بقیه دوستام بگیرمش.(اون موقع فکر می کردم هر چی برای من جذابه، حتما بقیه رو هم جذب می کنه)
کتاب روان
+یه ماهه بهش میگم کابینت سفارش بده که بسازن،یه ماهه داره حرف منو پشت گوش میندازه و میگه تو بلد نیستی کابینت آماده هست.حالا امروز میگه حق با تو بود،یه هفته طول میکشه تا بسازن.کابینت آماده گرونه.میگه اثاث رو بیاریم،دوشنبه کابینت آماده میشه.
حق داشتم اگه سرش داد زدم،به درک که ۷۰۰هزار تومن ضرر میکنه،حقشه.
انقدر اعصابم رو خورد کرد که وسط خیابون بغض کردم،خودمو سریع رسوندم به گوشه ی امن اتاقم و گذاشتم اشکام جاری بشن.
+بهش گفتم بعد از اثاث کشی،تا یک
دیشب
اتفاق خیلی خوبی افتاد
چون ینفر که دوستم نداشت خودش منو ترک کرد . همیشه من بودم که گله و شکایت ميکردم که چرا نیست  و ترکش ميکردم کمی بعد قلبم میگفت چرا ترکش کردی. ولی ایندفعه خودش رفت قلبم به شدت شکست ولی الان خوابی دیدم که ماجرایی رو برام یادآوری کرد. 
خواب اون پسری رو دیدم که تو ۱۸ سالگی عاشقش بودم . اون موقع  از تبریز اومده بود تهران دانشجوی رشته پزشکی دانشگاه تهران بود. خونه ما روبروی خوابگاه دانشجویان بود . باهم دوست شدیم . مدت طولانی ا
بعله کارمون دراومد :) امشب اومده اینجا یه چمدونم آورده یکی دو تا پیرهنم تو کمد دیواری آویزون کرد. عملن باید این دسته حرها رو حالا اینجوری به زور تحمل کنیم. قربون خدا برم من دقیقن کجای زندگی م قراره روی آرامش رو ببینم؟ پسر ۲۸ سال چوب تو ماتحتت باشه خیلیه ها. کولر خاموش کرده، صدای تلویزیونو کم کنین صدای بلند حرف نزنین. دو تا پتوی تميز تميز رو از تو بسته بندی درآورده ریده بهشون که یه نر قراره زیر و روش پتو بندازه. این اگه فکر کرده من سرویس دهی ای قر
امروز سرگرم اتاق تميز کردن بودم به گلام آب دادم غذا درس کردم ،مامانم مثل همیشه سرم غر میزد جوابشو ندادم با سیم هندزفری منو زد ولی بخاطر پرتاب بدش خورد به تخم چشمام که بسته بود ، درد نداشت ولی خودمو زدم به موش مردگی اون بیچاره هم فکر میکرد چشمام چیزیش شده ولی وقتی دید دارم میخندم با خنده اتاقم بیرون رفت
 امروز  یک سال شد . ۲۰ سالگی ازدواج کردم ،۲۲ سالگی طلاق گرفتم شاید عنوان مطلب برای خیلی از افرادی که این پستو میخونن عادی باشه ولی برای د
داشتم به این فکر ميکردم کهاگر سالها بعد برم به خواستگاری بپرسنداماد چیزی مصرف میکنهخودم رک و راست بهشون بگم کنیازی نیست تحقیق کنیدمن اعتیاد دارم، ۱۸ سالم بود معتاد شدمبه دو قرنیه‌ی چشم یک دختر، که دختر شما نبود.اگر اینجام بخاطر دل مادرمه، من خوب میدونم ک آدم معتاد نباید بره خواستگاری
روز آخر مدرسه ها امسال؛ یازده تیر ماه بغضم گرفت. تک تکشون رو بغل کردم. آخرین نفر پرنیا بود که گریه م گرفت وقت رفتنش.چهارشنبه 9 مرداد بود. داشتم لیست حضور غیاب پر ميکردم یکباره کسی از پشت بغلم کرد. برگشتم دیدم الهام بود و کنارش تینا و پرنیا و حانیه و آتنا و مهرناز و بقیه. گفتن خانوم دیدین یک ماه نشده برگشتیم. دلم پر از نور شد با دیدنشون.
اگر سرعتمان بیشتر بود حتمی چپ می‌کردیم. مثل همیشه حادثه در یک آن اتفاق افتاد.
 من ردیف آخر نشسته بودم. دو نفر در ردیف آخر بودیم. ون پر از مسافر نبود. غرق فکرهای خودم بودم. بغل‌دستی ام چند لحظه قبلش موبایلش را آورده بود جلوی من. بارکد تومن را با دوربین موبایل اسکن کرده بود کرایه را آنلاین پرداخت کرده بود. من هیچ‌وقت بارکد را اسکن نمی‌کنم. همیشه کد راننده را وارد می‌کنم. یکی دو بار سعی کرده بودم بارکد اسکن کنم. اما تکان‌ها و دست اندازها نگذاشته
ترس این را داشتم که در غربت، دست از پا خطا کنم یا مال و دارایی اندکی که با خودم داشتم را از کف بدهم. اما همه چیز خیلی خوب بر مدار قرار و آرامش چرخید و سفر دلپذیری را برای من رقم زد.
صبح زود، تیغ آفتاب، به همدان رسیدم و در مرکز شهر اتاقی گرفتم و چند دقیقه ای استراحت کردم. نتوانستم بیشتر در اتاق بمانم و میخواستم هرچه زودتر، شهر را ببینم و به اصطلاح سرپری زده باشم. 
ادامه مطلب
یه سوپه خوشمزه درست کردم تو خوابگاه که نگو و نپرس!!
خیلی راحت درست میشه!!
سوپ جو و قارچ الیت رو درست کردم تو یه قابلمه بعدش
 تو یه قابلمه ی دیگه نودالیت سبزیجات درست کردم.
بعدش این نودالیت که آماده شد
 ریختمش تو سوپ!!!بعدش جعفری تازه رو خورد کردم ریختم
 توشو یه مزه ی عاااالی داد بهش!!لیموی تازه هم ریختم آخرش. 
برای کنار غذا یه خورده جعفری رو خورد کردم و با
 پیاز خلالی و آبلیمو مخلوط کردم!!
امتحان کنین!!
بسم الله مهربون :)
 
+ دیشب خواب بد میدیدم. یادم نمیاد چی بود، فقط میدونم با تمام توانم داشتم میدوییدم و فرار ميکردم، وقتی بیدار شدم احساس خفگی ميکردم و تمام عضلات بدنم منقبض بود. بغض داشتم، کلی گریه کردم ولی بعدش حالم بهتر شد :)
 
+ استادی که امروز باهاش درس داشتیم رو خیلی دوست دارم.از اولین لحظه تا ثانیه ی آخر به حرف هاش با دقت گوش دادم و سعی کردم حتی یک جمله رو هم از دست ندم و حواسم پرت نشه، انقدر که این استاد فوق العاده ست! بعد من نمیدونم چجوری
من داشتم گریه ميکردم، داشتم گریه ميکردم و تو چشمات رو بسته بودی 
برام از مزه و بوی هُلو میگفتی
نمیخواستم گوش بدم
تو برام از موزیک هُلو گفتی
یه قوطی عطر هُلو بهم دادی و گفتی که برای همیشه شاد باش
قرار بود من برم،اما تو رفتی
حالا من هرروز در اون قوطی رو باز میکنم و میبویم؛
من اون قوطی رو دارم اما برای همیشه شاد نیستم,تو فقط میخواستی عذاب بکشم،وقتی به مهمونی میرم و هُلو میبینم،وقتی دوشیزه ای با لباس صورتی و سفید نزدیکم میشه و گونه هاش شبیه هُلو س
، زیادی بزرگ و خشن بود ولی
به هر حال ازش استفاده ميکردم. چند وقت پیش رفتم سفر، از سفر که برگشتم
دیدم شونه نیست. توو اتاق هتل جا گذاشته بودمش. رفتم یه شونه دیگه خریدم،
این یکی خیلی بهتر بود خوش دست بود اندازه اش مناسب تر بود خیلی از خریدش
راضی بودم.چند روز پیش که کوله پشتیمو می گشتم شونه قبلیم توو یکی از
جیباش پیدا شد، یه نگاهی بهش انداختم: بد شکل تر و نامناسب تر از قبل به
نظر میومد. با خودم فکر کردم اگر این شونه گم نشده بود ازش همچنان
استفاده
صبح قبل بیدار شدنم خواب میدیدم با مردی هستم که ظاهرش جذابه و خیلی با لطافت و دقت و محبت باهاش برخورد ميکردم اما میدیدم با دخترای دیگس(توی جمعی پر دختر وارد شدیم يهو گف شما همتون همو میشناسید؟ گفتیم اره یه ترس تو چهرش اومد  واز جمع فرار کرد! دنبالش میرفتم و دروغاش رو میشد برام و وقتی منو میدید ماست متلیش میکرد و دوباره یکم بعدش دروغی میگفت و دوباره دستش پیشم رو میشد. یه جا رسیدم رفتم داخلش مث اتاق بود و با یک دره نیمه واردش شدم دنبالم اومد که با
یادم نمیاد توى هیچ دوره اى از زندگیم اینقدر دلسرد بوده باشم، انگار واقعا دیگه کارى ندارم توى این دنیا، نه امیدى و نه انگیزه اى. حالا میفهمم عصبانیت و هر واکنش تند منفى هم نشونه زنده بودنه، اما حالا تنها واکنش من بغل کردن پتو و جمع شدن توى خودمه و فکر به اینکه کى به تهش میرسه این شربت حیات.
حتى دیگه نا ندارم در برابر کسى که محکومم میکنه به اینکه تقصیر خودته و یه حرکتى بکن، از خودم دفاع کنم. رسیدم به جایى که به همه حق بدم که فقط دهنشونو ببندن. 
وق
تحریم ظریف منو یاد یه انیمیشن قدیمی انداختیادتونه یه خمیر کرم رنگ بود تو برنامه کودک؟ (خمیره شکل آدم بود همه کاری هم میکرد، یه بارم جورابشو میخواست بدوزه، دوخت به دستش، بعد جورابه رو کشید تو لامپ، دوخت به لامپه) قسمت جورابه رو پیدا کردم. ازینجا دانلود کنید.یه بار خواست گندشو جبران کنه، رفت جارو برقی آورد، اول خودش داشت جارو میکشید، بعد جاروئه قاطی کرد از دستش در رفت هرچی تو صحنه بود اعم از قاب عکس و میز و صندلی رو خورد، آخر سرم خود خمیره رو خو
بعد از چند دقیقه ای که سوار شد از راننده پرسید هوا سرده یا من سردم شده؟ 
عقب نشست کنار من و یک آقای دیگه، یک مرد تقریبا 35 ساله عینکی با کلاه و شال گردن ضخیم 
راننده گفت نه هوا سرد نیست شما سردت شده و در جواب گفت اره مثل اینکه 
چند لحظه  بعد  راننده ادامه داد و گفت ديروز خیلی سرد بود 
همون آقا جواب داد پس همونه سردیه ديروزه  به من خورده. 
گفتگو همینطور ادامه داشت و من و یک آقای دیگه هم عقب در کنار ایشون نشسته بودیم و در طول مسیر  بیرون رو نگاه م
امروز داشتم برای یکی از دوستام آهنگ می فرستادم که چشمم خورد به این آهنگ که خیلی وقت پیش ترجمه اش کرده بودم ( ◞・౪・)
این آهنگ از بند DIV هستش که یکی از بندهای خیلی مورد علاقه ام بود (꒳`)
بعدا مفصل معرفیش می کنم 〃・ω・)ノ~☆・゚+。*゚・.+)
شعر این آهنگ خیلی دارکه و حس گوتیکی میده ( ̄ω ̄)
متن آهنگ و لینک دانلودش رو تو ادامه ی مطلب ببینید ♫꒱・◡・๑꒰
ادامه مطلب
سلام
ساعت 4 صبح بیدار شدم داشتم یه خواب میدیدم. گفتم بزار این دفعه تو یه ویس بگم چی داشتم میدیدم بعدا بررسی‌ اش کنم. شاید باورتون نشه ولی 10 دقیقه حرف زدم و با این که این همه حرف زدم ارتباط بین سکانس های مختلف که توضیح دادم رو اصلا یادم نمیاد. خودم فکر ميکردم خیلی چیز روتینی تو خواب دیدم که یه دیقه میگم تموم میشه. 
البته با هدف lucid dream خوابیدم شب و قبلش یکم تمریناتش رو کردم. ولی انتظارم انقدر نبود!
دو مرحله خواب تو هم بود که تو مرحله دوم لوسید شدم ک
امروز حالم خیلی بد بود در جریانید که وقتی از اتاق اومدم یکیشون پیله کرد که چته ولی چیزی نگفتم آماده شدم رفتیم بیرون ی جفت گوشواره و کیف خریدم دیگه بیخیالش شدم هر چی میخواد بشه بشه ولی چرا اینو صد دفعه گفتم با هر کیم حرف زدم گفتم چرا ی اتفاق باید تکرار بشه وقتی داشتم به شفق میگفتم داشتم با صدای لرزون حرف میزدم صددفعه گفتم بهش گفتم خودت دیدی حالمو دیدی ی سال زندگی نکردم دیدی ی سال مردم خودت دیدی دیدی چیشد دوباره گریه ميکردم هی تکرار شد این دیالو
مهربون بود،گفت از بیست سالگی عاشق این بودم که توی یه منطقه ی محروم کارخونه بسازم و کار افرین بشم؛
هربار که رفتم سمتش نشد،هنوز که هنوزه امیدم رو از دست ندادم و دوست دارم این اتفاق بیوفته و واسش تلاش میکنم
از حرف زدنش خیلی گذشته بود حدود پنج شیش ساعت،وقتی داشتم یه پاراگرف بی ربط میخوندم توی ذهنم یه جرقه خورد!
من چه هدفی دارم؟!از زندگیم چی میخوام؟!
"انگیزه،شعور،فرهنگ،لیاقت،تجربه،پول،یه همراه"
باید یکم خودمو جم و جور کنم ولی خیلی سخته :|
تعداد ک
قصد داشتم بیایم اینجا و از ديروز بنویسم، لحظات تماما خوشش را ثبت کنم اما احساس کردم هرجور که بنویسم، حس درست و دقیق ديروز را نمی‌توانم منتقل کنم. انگار که اگر بنویسم خراب می‌شود اصلا.عوضش فکر کردم بهتر است به شما توصیه کنم که خیلی هم به برنامه‌هایتان پایبند نباشید‌. خیلی هم لازم نیست که حتما تمام کارهای هر روزتان تیک بخورد
گاهی هم لازم و حتی ضروری است که روی همه‌ی آن‌ها خطی بکشید، بیخیال‌شان شوید و کاری که دقیقا آن لحظه دل‌تان می‌خواه
ترم پیش که کنته کار ميکردم مثلا برای یه کار یکی دو روز وقت میزاشتم و خب خیلی کوفته میشدم و یو نو بعد از تموم شدن کار اون احساس کوفتگی برام بهتر از هر حس دیگه ای بود. بعضی موقع ها هفته ی خیلی بدی توی دانشگاه داشتم ولی همون 3 ساعتی که تو کلاس اروم مینشستم و سایه میزدم منو برای یه هفته ی دیگه کامل شارژ میکرد
الان به همون حس احتیاج دارم :'(
یكی از انواع لباسشویی هایی كه در سال های اخیر استفاده از آنها رواج زیادی پیدا كرده است، لباسشویی های تمام اتوماتیك هستد، تفاوت این مدل ها با مدل های اتوماتیك در نحوه خشك كردن لباس ها است، مدل های اتوماتیك از سیستم های حرارتی برای خشك كردن لباس ها استفاده میكنند، اما سیستم تمام اتوماتیك از سیستم حرارتی برقی استفاده میكند. اگر لباس شویی های تمام اتوماتیك شما دچار مشكل شدند میتوانید با نمایندگی تعمیر لباسشویی سامسونگ تماس بگرید.مسلما د
خب امروز اولین نظرم رو گرفتم بعد بخاطره همین دیگه اینجا از دفترچه خواطرات تبدیل شد به بلاگ !
ولی حالا من نمیتونم خیلی فرقی ایجاد کنم
ديروز بود که نمیپونم چرا یه هو شرو کردم به جدی چرت گفتن نمیدونمم چرا اینچوری بود رفته بودیم تو بالکن یه هو تیزی گفت بیا ببپریم پایین منم اینجا شرو کرم به چرت گفتن که اره من ديروز اومدم بچرم از چنجره اتام نشد همین طوری ناخدگاه داشتم چرت میگفتم که یک هو اومدم به خم و دیم اووه شت چه چرت بدی گفتم بعد یه کم فکر کردم دی
بارِ کَج به مَنزِل نِمی‌رِسَد : روزی از روزهای غریبِ همین روزگار، در جمعی نشسته بودیم ، کارخانه داری ، از سرگذشتش برایم میگفت ، از سرگذشتی که حال آیینه ی عبرت ، هم برای خود و هم برای ما شده بود میگفت: روزهایی در زندگیم بود که به دلیل بی شغلی ، نیاز مالی سختی داشتم ، روزی در پی یافتن کاری بودم ، که کیفی را ، رو به روی درب مغازه ای دیدم ، ابتدا ، میخواستم ، کیف را به مغازه دار بدهم شاید صاحبش بیاید و بگیرد اما وقتی زیپ کیف را باز کردم و وسایل داخل
یکی از کارهایی که این روزها دوست ندارم، تنها شدن با افکارمه. یادمه قبل تر ها، آرزو داشتم موقع خواب فرا برسه یا مثلاً وقتی توی سفر مینشستم پشت ماشین کنار پنجره، هندزفری رو بذارم تو گوشم و توی رویا غرق بشم. رویای آینده ای قشنگ. جایی که در درجه ی اول در درون خودم به آرامش رسیدم و قوی شدم و با پرتوهای وجودم اطرافیانم رو دلگرم میکنم. جایی که زیبا بودم، عشق در زندگیم جاری بود، برای اهداف خوبی می جنگیدم. مثلاً کمک ميکردم برای کودکان کار مدارس شبانه ر
دلم برای رایان تنگ شده
بچم از جوونم از خونم
همه میگن خیلی شبیه منه
همینه که گریه م میندازه
کاش مث من نباشه کاش بختش از من بلندتر باشه
نمیتونم برای هیچکسی دعا کنم مثل من باشه
دلم گرفته باز از آدمای سگ نظیرقلم میرقصه باز رو کاغذ های خط خطیخـب ، حاجی زندگی همینهگذشته ها گذشت و رفت بالایی کریمهامروزت باشه فرداها خمیرهببین ، کور بشه دو تا چشمی که نبینه
اینجا شهر وحشی هاستباخت ها مال مشتی هاستبکش تو حبس کن چرک تو تو هضم کناز این قبیلهبرو هار و د
ديروز اگه نیم ساعتم وقت اضافی میاوردم امضاها رو هم میگرفتم ولی از کل پروژه تدوینام فقط امضاهاش موند. یه حس سبکی شبیه تموم شدن امتحاناتم داشتم. الانم که تو سازمانم منتظر جلسه ملیم.
آخر هفته هم مشغول عروسی امیرحسین بودیم که خیلی عروسیشون قشنگ بود و خیلی هم وقت ما رو گرفت ولی هر چی بود تموم شد و میتونم بگم الان دیگه میشه فول تایم زبان رو ادامه داد. به امید خدا یه ماه توپ بخونیم و امتحان رو بدیم و تموم شه
دیشب از فکرو خیال نمیتونستم بخوابم رفتم یه دوش گرفتم و بعدش موهامو سشوار کشیدم ابجی هم بیدار بود همینطور نگاش ميکردم  اخه من چقد دلم برات تنگ میشه یکی یدونه حتی واسه دعواهامون من اصلا نمیخوام جایی برم میخوام تا اخر عمرم همینجا باشم ابجی هم یه جوری معصومانه منو نگاه کرد و لبخند میزدفداتبشمبعدش گرسنمون شدو پنیر و گوجه خوردیم و اهنگ گوش  دادیم و نفهمیدم کی خوابم برد ظهر هم ساعت 15بیدارشدم و بعدش ناهار خوردم و خونه هارو تميز کردم نمیخواستم
رفتم خونشون راستش اصلا نشد که نرم آخرین روزی بود که عموم تهرانه
حالم خیلی خوب نبود نمیدونم چرا!
رفتم تو اتاق داشتم با دلسا خونه سازی بازی ميکردم مهدی اومد تو اتاق سطل خونه سازی رو برداشت باهاش اهنگ میزد به دلسا گفت :(دلسا بزن سارا برات برقصه!)
من قیافم شبیه علامت تعجب شد !○_
بعد شروع کرد شونه هاشو ت بده گفت اینجوری دیگه دوباره من:o_0 بعد پاشد رفت بیرون
دم رفتن عموم و زنموم و زهرا شروع کردن به خدافظی من زدن زیر گریه دست خودم نبود منم فقط گریه
واقعا این روزا به یه چیز فوق العاده نیاز داشتم،این کتاب همون بود.
خیلی خیلی حالم رو خوب کرد.
مجبور به گریه م کرد و منو سبک کرد.
 همینقدر بگم که واقعا بکمن خیلی خوبه!
توی پست های قبلی گفتم!اولای کتاب حسابی حرصی شده بودم و پشیمون بودم از خریدنش،اُوِه برام یه پیرمرده اعصاب خورد کن رو تداعی میکرد که دوست داشتم وجود نداشته باشه،به خوندن"مردی به نام اُوِه"ادامه دادم و کم کم متوجه م بودنش شدم.
اگر سلیقه من توی مطالعه ی کتابای قبلی شبیه تون بوده،ای
تو یه لحظه تصمیم گرفتم php رو شروع کنم اون انیمیشن و پروژه ها جاوا اسکریپت رو کنسل کردم به نظر بسه . خیلی رو قسمت سمت کاربر وقت گذاشتم باید برم سمت سرور دیگه داشتم کلافه میشدم . از طرفی خیلی ذوق دارم شی گرایی رو با php یاد بگیرم . فریم ورک های جاوااسکریپت رو هم میزارم برای بعد اگه نیاز داشتم برم سمتش . 
برا دومین بار سیگار کشیدم یادمه اولین بار ترم قبل بود ، ۱۳ کدوم ماه رو یادم نیست ولی تو گوشی دیگم تاریخشو ثبت کردم تا یادم بمونه ، اون شب کلی اعصابم خورد بود در حد مرگ ناراحت بودم و داشتم از ناراحتی و غصه می پوکیدم ، پاشدم زدم بیرون کلی تنها تو خیابون نشستم اخرش کلی با خودم کلنجار رفتم ، اخرش سه نخ وینستون خریدم .
شاید هیچ دلیل خاصی نداشتم فقط همون کرمی که تو وجودم بود برا امتحانش .
سیگار اونقدر مسخرس که حتی فکرشم نمیکنی .
ای کلش ادم هیچ وقت یه چ
به شخصه اگه دکتر بودم، برای بعضی از بیمارهام که دچار "خستگی روح" شدن، رفتن به جاده‌های منتهی به شمال کشور رو تجویز می‌کردم تا به دیتاکسِ(detox) روح بپردازن.
دیشب که به سمت شمال راه افتاده‌ بودیم، هوا کاملا مِه بود. من شیشه‌ی ماشین رو پایین داده بودم، و با چشمای بسته داشتم از هوایی که به صورتم می‌خورد لذت می‌بردم.
بعدش هم که گرآم کلی خندیدیم و با صدای بلند با آهنگ هم‌خوانی کردیم. به تونل هم که رسیدیم مثل ندید بدیدها سرم رو بردم بیرون و
ديروز صبح خواب عجیبی دیدم. یعنی دوتا دیدم ک اولیشو بیخیال.ولی دومیش خواب دیدم رفته بودم مکه ! بله. اینقد عجیب ! بعد توی خواب داشتم فکرميکردم ک من چی کار کردم چی خوندم ک این سفر نصیبم شد.یاد ی دعایی افتادم ک گفته بود اینو بخونی تا حج نرفتی نمیمیری بعد باخودم گفتم نه منکه نخوندم اینو پس چطور تونستم بیام مکه! در یک حالت خرذوقی خاصی بسرمیبردم ک نگو و نپرس. اونجا فکرنکنم ی چندنفردیگه ام بودن باهام. بعد من باهمون مانتوشلوار معمولی بودم نه لباس اهرام.
محبوبا!
دیشب از فرط هیجان خوابم نمی‌برد.
شنیده‌ای که می‌گویند "تموم شهر خوابیدن، من از فکر تو بیدارم؟"
فکر قرار امروزمان، دیداری که بالاخره قرار بود محقق شود، آرزویی که قرار بود به دستم برسد و اشتیاقی که پس از این هجران طولانی می‌رفت که وصال برسد.
سنگین بودم از فکرت و زور خواب نمی‌رسید که مرا ببرد!
اما همزمان پر بودم از تشویش و دلهره و ترس!
دنیا که خالی نشده. که فقط تو بمانی و من. گیر و گورها همچنان کنارمان هستند.
ديروز با مامان و آقای صحبت ک
الان جای خالی دوستای وبلاگیم کنارم حس میشه.
تو دنیای اطرافم دوست واقعی ندارم،فقط تظاهر به دوستی میکنن.دوست داشتم الان یکی از دوستای وبلاگیم کنارم بود،کنارش می نشستم و باهاش درددل ميکردم،اشک میریختم و سبک میشدم.
امروز فهمیدم چقدر تنهامتو لیست مخاطبین گوشیم نتونستم یه همدم پیدا کنم.
‌شب‌ها به پشت می‌خوابید روی خنکی سرامیک‌های کف اتاق، دست‌هایش را زیر سرش قلاب می‌کرد و زل می‌زد به نورهای متحرکی که از پنجره می‌افتاد روی سقف. به سایه‌هایی که بلند می‌شدند و کوتاه می‌شدند و از بین می‌رفتند. چند ساعت تمام کارش همین بود که زل بزند به سقف و گوش بدهد و صدایی نیاید. شب‌ها نمی‌توانست بخوابد. به چیزی فکر نمی‌کرد. سرش تهی بود. بلایی داشت سرش می‌آمد یا آمده بود، اما نمی‌دانست چه بلایی. کسی را نداشت برایش حرف بزند. کسی برای
عکس آقای خامنه ای

تبلیغات

آخرین مطالب