نتایج مطلب ها برای عبارت :

دلنوشته آیدای بی شاملو

دلنوشته های بهنام زرگر رامهرمزی:خدایا انصاف نیست که انسانهایت در نفهمی با حیواناتت برابری کنندامامغزو فهمشان برابر نباشد.درحیوانات خررادرنفهمی به رسمیت شناخته اند وما عمریست در راه تو خود را به خریت زده ایم وتوما راهنوز به رسمیت نشناخته ای.۱۲۰/
Behnamzargar
دلنوشته های بهنام زرگر رامهرمزی:
گاهی سزای خواستن،داشتن،وگاهی سزای داشتن،شکستن،وگاهی سزای شکستن،فقط یک دل بي گناه است. آری دلم، که دلم برایت میسوزدچراکه تو هم به ناچارازسرتنهایی بایددرخرافات عشق بسوزی وبسازی./۱۱۹
Behnamzargar
دلنوشته های بهنام زرگر رامهرمزی:
خدایاشما هم دیگه واسه ما طاقچه بالا میزاری.آخه چراخادمهای مساجدت فقط وقت نماز درخونتو باز میکنن بعد از نمازهم قفلش میکنن .شاید من بعدازنمازبخواهم تنهایی به کنارتوبنشینم وسرم راآرام روی شانه هایت بگذارم وسیردلم اشک بریزم ودردهای دلم رابه توبگویم،چرااینهای تو،اینجا،همه رابه چشم میبينند./۱۱۷
Behnamzargar
مدت زمانی بود که هر از چند گاهی با خبر ترور نخبگان کشور شوک بزرگی میهنمان را فرا میگرفت. یک روز صبح اخبار روز کشور خبر از حادثه ی هولناکی می داد. ترور یکی دیگر از نخبگان کشور. ولی اینبار داستان برای استان من فرق داشت. 
ادامه مطلب
 چه کودکانه به دنیایی آمدیم که میگفتند مثل دعواست!انسانیت هایمان وسط معرکه تیزی خورد و زخم معده گرفت!باشد، این نیز بگذرد اما،بد نیست روز حساب هم به جای پول خورد، چسب زخم بدهند!پ.ن: ان شاءلله ثواب داره دلنوشته عاشقانه ازش استفاده احسن بشه.!
معشوق پاییزی من، سلام!
حال که این نامه را می‌خوانی من احتمالا در اتاقِ کار کوچکم، در کلبه‌ای زمستانی وسطِ آنگلبرگ، روی صندلی راحتی‌ام لم‌ داده‌ام، به تو فکر می‌کنم و برای صدمین بار "آيداي بيشاملو"یم را می‌خوانم و با تک‌تکِ جملاتش جنبش زندگی را در شریان‌هایم احساس می‌کنم!
راستی امروز چند شنبه است؟ ما حالا در کدام ورق تاریخ ایستاده‌ایم؟ چند تار موی سیاهِ یادگار روزهای جوانی بر سرمان باقی مانده؟ چند زمستان از نوشتن این نامه سپری شده ت
هرگز از مرگ نهراسیده ام
اگر چه دستانش از ابتذال شکننده تر بود
هراس من باری‎‎‏‚همه از مردن‏ِدر سرزمینی ست‚
که مزد گورکن از آزادی آدمی افزون باشد
جستن‚
 یافتن
 و به اختیار برگزیدن
و از خویشتنِ خویش بازویی پی افکندن
اگر مرگ را‚از این همه ارزشی بيشتر باشد
حاشا‚
 حاشا
 که هرگز از مرگ هراسیده باشم
                                                                                  احمد شاملو
استادپناهیان:کسانی که خیلی دوست دارند برای هدایت دیگران تلاش کنند و عشق به سعادت آدمها دارند بجای اینکه بمیرند،#شهید میشوند.این شهادت آنها را صاحب قدرتی جاودانه و تاثیری گسترده برای کمک به انسانها برای رسیدن به سعادت خواهد کرد."شهدا بهتر از فرشتها به کمک ما آدمهای مردنی میشتابند".
#شهید_جابر
حلقوم ها را میتوان برید، فریادها را هرگز! فریادی که از حلقوم بریده بر می آید، جاودانه میماند!» 
فریادی که از حلقوم شهید بلند میشود، حتی اگر میان خاک و خون باشد، مثل رود جاری خواهد شدجابر! اراده کردند تو و فریادهایت را حذف کنند، بي آنکه بدانند، هر روز، آرمان هایت در خون مشتاقانت جاری تر و در قلب روزگار، جاودانه تر میشود! 
#جابر #حذف_ناشدنی#فریادهای_جاودان
اینجا دیگه جای خوبي برای چیله و دلنوشته نوشتن نیست. درسته وبلاگ خونواده رو میشناختم و نمیخوندم و مدتی قبل حذف شد(نمیدونم دقیقا کی) ولی اینم هست که من حتی به خودم اعتماد ندارم فقط باید کارمو درست انجام بدم. حالا اگه خونواده واقعا اینجا رو پیدا کرده باشن که اینجا هم پستها بيمحتوا میشه ولی اگه بفهمم کسی که اسممو برام نوشته از اونجا(.) بش رسیده این وبلاگ هنوز جای حرفامه.+ اوایل اینجا رو با این حساب زدم که اگه لازم شد راحت حذفش میکنم ولی الان تص
بسمه تعالی( تقدیم به شهید مدافع حرم مهدی اسحاقیان و رزمندگان جبهه مقاومت )قسم به خون تازه ات - به جسم پاره پاره ات –به فیض جاودانه ات –شدی حبيب قلب ما –ستاره ی قریب ما –كجا رود به دین ما –ستم شود به مثل ما – حزین شود ولیِ ما-جز این كه ما فدا شویم –شریفه ی فنا شویم – لایق مصطفی شویم – اگر به غیر این كنیم –شیعه او نمی شویم – منجی ما بيا بيا –صاحب امر (عج) ما بيا – عاقبت ختم رسول –اشرف خلق انبياء - قاصد رهبرم شدم – عشق اگر طلب كند –بنده به س
 
دیوار اشعار  هر روز کمی ایده و دلنوشته و شعر و داستان از شما و در آخر یک کشکول پر و پیمون داریم و کلی درس زندگی یاد میگیریم.
خیلی ممنون که سعی میکنید این دیوار اشعار را تمیز نگه دارید و چیزی رو ش نمی نویسید ولی لطفا روش بنویسید این طوری خیلی قشنگ تره.
پیشنهاد موضوع بعدی را شما بدید. من ذهنم یاری نمیکنه میدونید که سوخته مخم. اما ول کن هم نیست. پس پیشنهاد بدید.
 
موضوعی بخوانید .
دیوار اشعار هدفش این بود و هست که خیلی خودمانی هر حرفی برای گفتن داریم بزنیم و از هم یادبگیریم و یک دفتر دلنوشته ها و کشکول جمعی درست کنیم. فقط هم به نظرم نباید محدود به ادبيات باشه.
اما این طور که من شعر و اون هم با موضعات محدود انتخاب کنم شاید بهترین انتخاب نباشه و شاید خیلی دست را باز نذاره.
خواهش میکنم که اگر ایده‌ای برای بهتر شدن وضع این دیوار دارید حتماً اعلام کنید.
@ دو خواننده و البته نویسنده خیلی خوبي که این مدت مطالب خیلی خوبي به دیوار
- معذرت میخوام از هرکی که ستاره طلائیم برای این پست توی وبش روشن میشه!
+چرا؟
-چون این فقط یه دلنوشته الکیه
+چته؟
-هیچی، فقط یجوریم:(
+چجوری؟
-احساس بدی دارم، خیلی سریع داره میره! خیییلی
+چی؟
-زندگی، آدما، دنیا، من، عمرم
+کجا سریعه؟ زجر کش شدم تا الان برسه
-یه لحظه بيا پشت پنجره ی عمرت بایست!
+اومممم
-هوم؟
+خیلی سریعه
-آره، خیلی :(
+چقدر تو این چرخه  ی سریع، بي تاثیری تو!
-هععععی، کاش بمیرم قبل مردنم
+کاش
سین سکوت محض
:
دوباره اشتباه کردم.اشتباه پشت اشتباه.از سر تعارف بود یا از سر دوستداشتن؟ولی واقعا دوستش داشتم.با تموم دور بودنش با تموم نداشتنش با تموم دیر به دیر جواب دادنش و یا اینکه اصلا خودش رو پیله کردن و بعد گفتن که سرم شلوغه نمیتونم یا دیر میشه یا هر چیزیچقدر شبها به زور بيدار موندن و قطره تو چشام کردم که بيدار بمونم تا بياد وقتی می اومد که من نبودم و فرط خستگی خوابم برده بود.اصلا دوستداشتن آدمها این ارزش رو داره که تمام از وجود خودت بزنی و تمام وجود
نه به خاطر آفتاب، نه به خاطر حماسهبه خاطر سایه‌ی بام کوچکشبه خاطر ترانه‌ای کوچک‌تر از دست‌های تو نه به خاطر جنگل‌ها، نه به خاطر دریابه خاطر یک برگبه خاطر یک قطرهروشن‌تر از چشمهای تو نه به خاطر دیوارها -به خاطر یک چپرنه بخاطر همه انسانها -به خاطر نوزادِ دشمنش شایدنه به خاطر دنیا -به خاطر خانه‌ی توبه خاطر یقینِ کوچکتکه انسان دنیایی ا ست به خاطر آرزوی یک لحظه‌ی من که پیشِ تو باشمبه خاطر دست های کوچکت در دست های بزرگِ منو لب های بزرگ من بر
 
آنتوان دو سنت ـ اگزوپری (۱۹۰۰-۱۹۴۴)، نویسنده و خلبان فرانسوی، حدود هشتاد سال پیش داستان مکاشفه‌ای را که در صحرای افریقا برایش اتفاق افتاده بود نوشت و نام اثرش را Le Petit Prince (شازده کوچولو) گذاشت. اگزوپری ۴۴ سال زیست و در سانحه هوایی کشته شد. زبان اصلی رمان اگزوپری فرانسه است. او رمانش را اولین بار در امریکا منتشر کرد.
شازده کوچولو از بهترین کتاب‌های قرن بيستم محسوب می‌شود. این رمان به بيش از ۲۵۰ زبان دنیا ترجمه شده و خوشبختانه بارها مترجمان ا
این یک درد دل و دلنوشته مبتنی بر یافته ها و تجربيات شخصی است و دلیل ندارد قابل تعمیم باشد؛ هست یا نه به خواننده ی عزیز محول می کنم.
 
یک روز از روز معلم گذشته و من این روز را به سبک تکراری و مالوف سالهای گذشته ام، تنها به تعداد کمی از معلمان تبریک گفته ام.
به بعضی هم فراموش کرده ام تبریک بگویم.
ادامه مطلب
نمی دونم چرا این روزها دست و دلم به هیچ کاری نمی ره.همین امروز دوستم پیام داد که فردا عصر با چندتا دیگه از دوست هامون بریم بيرون.منم موافقت کردم و اون لحظه خیلی خوشحال شدم و گفتم آخ جون می ریم بيرون اونم با دوست جان ها.ولی الان می بينم اصلا حوصله ی بيرون رفتن رو ندارم ولی خب قول دادم و باید برم.شاید حالا تا فردا دوباره دلم خواست که با دوست هام برم بيرون.یا بعد کنکور کلی کتاب خریدم که هنوز لای هیچ کدومشون رو باز نکردم.جالب این جاست که دوتا از این ک
باید هجرت کرد
گاه از خود
گاه از شهر و دیار 
گاه از گناه
و گاه از نفس
اما باید هجرت کرد به سوی کمال
راه مرد می خواهد و مرد راه بودن استقامت و خطر می طلبد
باید هجرت کرد از هوای نفس به سوی هوای معشوق 
باید مرد سفر بود و خطر تا یار پذیرا باشد
کاش مرد میدان بودیم
راه حسین مرد میدان می خواهد
حسین زمان ۳۱۳ یار طلب می کند
و شهادت مرد می طلبد
باید هجرت کرد به سوی فنا شدن در ذات احدیت 
باید هجرت کرد به سوی مرد شدن
#راحیل
#مثلا_عارفانه #دلنوشته #عکاسی #هجرت #
امروز کلی کار دارم
اول باید خونمو تمیز کنم ، جارو بزنم
ظرفامو بشورم 
همه جارو مرتب کنم و وسایلمو تقریبا اماده کنم و برای رفتن اماده شم کم کم الیته هنوز تا اخر هفته اینجام و ساید بعد از دهم برم خونه اما باز باید وسایلمو اماده کنم 
عصرم دوس دارم برم بيرون ،خودمو مهمون کنم به یه قهوه و فردا باید برم کتاب بخرم کلی کتاب که تابستون بخونم
دیگه اینکه حال آدم که خودش خوب نمیشه ، خودش باید خوبش کنه 
خودم همه کاره ام 
هرگز مایوس نباش .
من امیدم را در یاس ی
امروز تصمیم گرفتم ازت دور شوم
از دورترین فاصله ها به چشمانی که نمیبينم. به دستانی که لمس نمیکنم. زل میزنم.
ازت دور می شوم تا به خودت نزدیک شوی
نزدیک نمی شوم که آزرده خاطر نشوی 
که فلبم تیکه تیکه نشود از زخم زبون زدنات
یه روز هایی از زندگی باید از هم فاصله بگیریم تا به درد هم زخم بيشتر نزنیم
نزدیک هم که باشیم درد بيشتر می شود و دور باشیم یه درد دیگر.
ازت دور می ایستم و درگیر نگاهی می شوم که ازم دریغ کردی
درگیر حرف هایی می شوم که ازم گرفتی
قشنگی فا
من هیچ وقت دیوانه نبودم
عاقلانه و منطقی رفتار می کردم و گاهی خودخواه و مغرور بودم
و گاهی وقار و متانتم دوستانم رو خسته می کرد
من هیس شنیدم و ساکت شدم.
من آتنها ها دیدم و ترسیدم. 
عاشقانه های شاملو به آیدا رو خوندم و باور نکردم
 قضاوت شدم و دیوانه نشدم.
و ترسیدم
من از ترس آدم ها ترسیدم
از اعتمادی که ندارم ترسیدم.
من امروز از خودم میترسم.
به من بگویید از فردای روزی که من شبيه شما ها شدم
بگویید تا دنیایتان را بشناسم
بگویید تا بگویم
بگویم از دنیایم
امشب کنار رودخونه بودم روی یه سنگ نشستم‌پاهام رو داخل آب میذارم . خنکیش کمی از التهاب درونیم رو خاموش میکنه هندزفریام رو درمیارم یه گوشیش رو میذارم . با اون گوشم به صدا آب گوش میدم  پلی لیستم رو باز میکنم .دستم میره روی آیدا در آینه شاملو .میخونه ."تابستان از کدامین راه فرا خواهد رسیدتا عطشآب‌ها را گواراتر کند؟ تا در آئینه پدیدار آئیعمری دراز در آن نگریستممن برکه‌ها و دریاها را گریستمای پری‌وار ِ در قالب ِ آدمیکه پیکرت جز د
ﻘﺪﺭ ﻫﻔﺘﺎﺩ ٬ ﻫﺸﺘﺎﺩ ﺳﺎﻝ ﻢ ﺍﺳﺖ ﺑﺮﺍ ﺩﺪﻥ ﺗﻤﺎﻡ ﺩﻧﺎ !!!
ﺑﺮﺍ ﺑﻮﺩﻥ ﺑﺎ ﺗﻤﺎﻡ ﻣﺮﺩﻡ ﺩﻧﺎ!!!
ﻘﺪﺭ ﺣﻒ ﺍﺳﺖ ﻪ ﻣﻦ ﻣﻤﺮﻡ ﻭ ﻏﻮﺍﺻ ﺩﺭ ﻋﻤﻖ ﺍﻗﺎﻧﻮﺱ ﻫﺎ ﺭﺍ ﺗﺠﺮﺑﻪ ﻧﻤﻨﻢ !!!
ﻣﻤﺮﻡ ﻭ ﺣﺪﺍﻗﻞ ﺒﺎﺭ ﺯﻣﻦ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺭﻭ ﺮﻩ ﻣﺎﻩ ﻧﻤﺒﻨﻢ !!
ﺩﻟﻢ ﻣﺨﻮﺍﺳﺖ ﻨﺪ ﻠﺴﺎ ﻣﻌﺒﺪ ﻭ ﻣﺴﺠﺪ ﺑﺰﺭ ﺟﻬﺎﻥ ﺭﺍ ﻣﺪﺪﻡ !!!
ﻭ ﺩﻟﻢ ﻣﺨﻮﺍﺳﺖ ﺒﺎﺭ ﻫﻢ ﻪ ﺷﺪﻩ ﺍﺯ ﺍﺭﺗﻔﺎﻋ ﺑﻠﻨﺪ،ﺮﻭﺍﺯ ﻣﺮﺩﻡ !!
ﺩﻟﻢ ﻣﺨﻮﺍﺳت ها ﻣﻦ ﺯﺎﺩﻧﺪ،
ﺑﻠﻨﺪﻧﺪ،
ﻃﻮﻻﻧ ﺍ
دوست داشتم عاشقِ اون دخترِ مو مشکی بشم ، بدونِ این که بفهمه، بدون این که یه ذره حس کنه
هرشب ساعتِ ۸ تنهایی میومد کافه و میشِست اون کنج و شروع میکرد به نوشتن.
موقعی که سرش پایین بود موهای مجعدش مثلِ درختِ بيدِ مجنون آویزون میشد و کلی به دلبریش اضافه میکرد
هرسری خودم میرفتم سفارشِش رو میگرفتم،یه قهوه ترک سفارش همیشگیش بود
همیشه هم قهوه اش سرد میشد و بدون این که لب بزنه به قهوه،بلند میشد میرفت
چشماش شده بود تمومِ دلخوشیم و هرشب به امید این که چش
مردم ما زندگانی را از صدای باد میگیرند
مهربانی و محبت را
از پرستو یاد میگیرند
مردم ما، با صدای اب
غصه را از قلب میشویند
چشمه را وقتی که میبينند
یک سلام گرم میگویند
مردم ما شاپرکها را مثل گلها دوست میدارند
روی سنگ کوه هم حتی
دانه های عشق میکارند
مردم ما دوستی ها را
مثل بوی یاس میدانند
با گروه کبک ها در کوه همصدا آواز میخوانند
مردم ما مهربان هستند
در ده ما زندگی زیباست
مثل شبنم روی یک گلبرگ
آسمان در چشمشان پیداست
جعفر ابراهیمی
 
دیوار اشعار  هر
سلام
بار ها خواسته ام وبلاگ عزیزم را حذف کنم. 
کودکی من.نوجوانی من.حوصله ی بسیار عجیبي داشت.
در ٢٠ سالگی ام هستم و یک سال است هیچ شعری از من نجوشیده است.
راحت باشم.بسیار ترسیده ام.زمانی شعر و نقاشی پیشه ام بود.و اکنون کور شدن هر دورا به چشمم میبينم.
هرچند اکنون هنر آغوش های تازه اش را برایم گشوده.و تئاتر و موسیقی را دنبال میکنم.باز هم احساس میکنم حوصله ی کودکی ام را در اینها باز نیافته ام.
با تمام وجودم ترسیده ام.
برای عرض شرمندگی به
تو را به جای همه نی که نشناخته‌ام دوست می‌دارمتو را به جای همه روزگارانی که نمی‌زیسته‌ام دوست می‌دارمبرای خاطر عطر گسترده بيکران و برای خاطر عطر نان گرمبرای خاطر برفی که آب می‌شود، برای خاطر نخستین گلبرای خاطر جانوران پاکی که آدمی نمی‌رماندشانتو را برای خاطر دوست داشتن دوست می‌دارمتو را به جای همه نی که دوست نمی‌دارم دوست می‌دارم.جز تو، که مرا منعکس تواند کرد؟ من خود، خویشتن را بس اندک می‌بينم.بي تو جز گستره بي کرانه نمی‌بين
رتبه های برتر نفرات کنکور زبان 98

نام
نام خانوادگی
رتبه
شهر

صالح
شاملو
1
تهران

امیرشایان
چادگانی پور
2
اصفهان

شهریار
رحائی فیروزآبادی
3
تهران

پریناز
باستانی
4
تهران

کسری
محمدی
5
تهران

توصیه می شود برای انجام انتخاب رشته تخصصی، مشاوره انتخاب رشته کنکور، انتخاب رشته کنکور سراسری 98 تمامی رشته ها، اعلام نتایج اولیه و تحلیل کارنامه کنکور که فردا چهارشنبه در سایت درخت دانش اعلام خواهد شد می توانید بر روی لینک های زیر کلیک نم
{منبرک و دلنوشته مهدوی - شماره 29}
 
واسه امام زمانت چی کار کردی؟
 
حواسمون باشه، حواستون باشه؛ من و شما مسئولیم؛ به خدا قسم باید جواب بدیم در مورد حق امامِ وقت؛ یعنی اون دنیا جلومونو می گیرن، می گن واسه امام زمانت چی کار کردی؟
-در مورد حق امام زمان
-حق مالیش که تو جیبمونه
-حق زمانی که چقد وقت می ذاریم برای ایشون، برای شناخت ایشون، معرفت ایشون
-حقی که در مورد شیعیان امام داریم
-ناظر بدونیم خدا رو بر خودمون
شیشه ی رفلکس دیدی؟ خدا می بينه؛ امام زمان
راستی شعر چیست؟
آیا شعر جز ثبت لحظه های حس شده است؟
آیا شعر جز حسی است که در لحظه ها اتفاق میافتد؟
لحظه هایی که شعر به سراغ شاعر میآید چه لحظه هایی است؟
آیا آن لحظه ها به اختیار شاعر است؟
وقتی نوجوان بودم همیشه از خودم میپرسیدم که چرا همه شاعر نیستند؟
چرا بعضیها میتوانند دنیا را شاعرانه ببينند و بعضی نمیتوانند؟
و بعد به خودم میگفتم کاش همه شاعر بودند.
آن وقت از خودم میپرسیدم لحظه هایی که شعر به سراغ شاعر میآید شاعر چه حالی دارد؟
به نقل از جعفر
سلام
سخت است فهماندن نکته‌ای به کسی که منافعش در نفهمیدن است
احمد شاملو »
شما وظیفه ای در مقابل فهماندن، راهنمائی کردن و توجیه کردن دیگران( به جز همسر، فرزند، پدرو مادر و کسانی که نیروهای کلیدی شما هستند آن هم در حد نرمال).ندارید بخصوص کسانی که:* نمی خواهند بفهمند چون حقوقشان در نفهمیدن است.* به واقعیت کلمه نفهم و ابلهند.* کج فهمند.
این ها لایق این هستند که در حماقت و نفهمی خودشان بمانند. چون در دنیای امروز که عصر ارتباطات و اطلاعات است مگر
سرما خوردم درد دارم دردمو به کی بگم بتونه درک کنه بعد سال ها یکی رو پیدا کردم که بتونم حرفتمو بهش بزنم بتونه درکم کنه حالا چی هی بهونه ی کار دارم کار دارم میاره نمیتونم باهاش حرف بزنم زنگش هم میزنم جواب نمیده داره کاراشو میکنهبعضی وقتا سکوت بهترین راه حله ولی بعضی ادما نمیزارن که سکوت کنی هی می خوان ازت حرف بکشنکیه که درد منو بفهمه کیه اخه کیه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟دلم یه نفر میخواد همیشه پیشم باشه یکی که همه ی حرفام رو بفهمه یکی که درک کنه من چی میگ
شاید سی سال دیگر 
یک دختر نوزده ساله داشته باشم.
شاید نامش تارا باشد
شاید هم باران!
شکلش نمی دانم شبيه چه کسی باشد.
قدش هم نمی دانم چند سانت است.
نمی دانم مانند مادرش 
موهایش فر و پر پیچ و تاب است 
یا صاف و بي حال.
نمی دانم تک فرزند پدر و مادرش است 
یا خواهر و برادر کوچک تر هم دارد.
اما می دانم دوستش دارم.
می دانم دوستم دارد.
می دانم یادش داده ام در تمام طول روز حداقل یک بار پدرش را ببوسد.
یادش داده ام گل های اتاقش را دوست بدارد.
و هرچند شب یکبار 
دفت
کجا می‌روی؟
یک امشب را کمی بيشتر بمان!
"با چشم‌هایت حرف دارم"
می‌خواهم برایت از جاده‌های بي‌کس شب بگویم
از سوسوی تنهایی ماه در شب‌های بي‌ستاره
از کبودی چشم‌های دریا در شب‌های فراق موج
کجای می‌روی؟
قدری بيشتر بمان!
می‌خواهم تا صبح برایت شاملو بخوانم!
یا نه، بمان تا برایت آیدا بخوانم در شب‌های بي‌ احمد
مفاتیح بخوانم ،فراز به فراز دعای اجابت
بمان!
می‌خواهم برایت آواز بخوانم
چنگ بزنم
شاید هم تا سپیده یک نفس در شیپورها بدمم
باید تمام مرد
۱. وبلاگ نویسی رو چطوری و از چه زمانی شروع کردین. از حال اولین پستتون بگین و اگر میدونین روزش رو هم بنویسین. حال و هوای اون روزها رو بگین.
اولین بار سال ۸۹ تو جلسه های انجمن اسلامی، با وبلاگ آشنا شدم. اولین وبلاگم رو همون سال نوشتم فکر کنم اسمش" دلنوشته های من" یا همچین چیزی بود که توش متن هایی که گه گاهی می نوشتم رو پست می کردم.
خیلی برام جالب بود، انگار دریچه ی یه دنیای جدید به روم باز شده بود. سعی می کردم بيشتر بنویسم تا دوست پیدا کنم که متاسفان
همه ما دیرترین زمانی که با شعر نو، آن هم نیما آشنا شدیم، به وقت مدرسه بود، آن هم با این شعر:
ترا من چشم در راهم شباهنگامکه می گیرند در شاخ تلاجن سایه ها رنگ سیاهیوزان دلخستگانت راست اندوهی فراهمترا من چشم در راهمشباهنگام.در آندم که بر جا دره ها چون مرده ماران خفتگاننددر آن نوبت که بندد دست نیلوفر به پای سرو کوهی دامگرم یاد آوری یا نهمن از یادت نمی کاهمترا من چشم در راهم.
درست زمانی که شعر نو با روح و جانمان پیوند خورده بود، پای سهراب به میان آ
پیش خودم قراری نبود تا نوشته های اینجا بشوند دلنوشته، هر چند نمی دانم منشاء دقیقشان دلم است یا هر اندامی دیگر از پوست و گوشت و استخوان. اما وقتی باید بنویسی و پر هستی و ظرف تو لبریز است، دست تو نیست تا بگویی بمان! نریز! نباش! نگو! هر چه که در سیلاب می افتد رفتنی است و سیلاب حرف هم که به راه می افتد هر چه هست و نیست را با خود می برد و می شوید و جایی میان صفحات پراکنده ایی که از ذهن و زبانت می ماند باقی می گذارد؛ این اتفاق زمانی می افتد که برون ریز تو ا
 ای کاش آب بودم
نهالی نازک به درختی گَشن رساندن را
یا نشای سست کاجی را سرسبزی جاودانه بخشیدن
یا به سیراب کردن لب تشنه یی
رضایت خاطری احساس کردن
"احمد شاملو"
 با همه ی رنج هایی که در معلمی می کشم اما خوشحالم که حداقل گامی هرچند کوچک در راه آگاهی فرزندان سرزمینم برمی دارم؛ که شاید جرقه ای در ذهنشان بزند، که به تاریکی نروند.
 خوشحالم که با حقوق اندکم، حداقل نان مردم را نمی بُرم، که از آخور این و آن نمی خورم، که برای رسیدن به فلان میز، مجیز هر پست ف
آنکه می گوید دوستت دارم
خنیاگر غمگینی است
که آوازش را از دست داده است
ای کاش عشق را
زبان سخن بود
هزار کاکلی شاد
در چشمان توست
هزار قناری خاموش
در نگاه من
عشق را ای کاش زبان سخن بود
آنکه می گوید دوستت دارم
دل اندوهگین شبي ست
که مهتابش را می جوید
ای کاش عشق را زبان سخن بود
هزار آفتاب خندان در خرام توست
هزار ستاره گریان
در تمنای من
عشق را، ای کاش زبان سخن بود
کنکور سراسری ۹۸ با حضور بيش از یک میلیون و ۱۱۹ هزار نفر متشکل از ۶۴۸ هزار و ۸۴۵ داوطلب زن و ۴۷۰ هزار و ۱۷۰ نفر داوطلب مرد در روزهای ۱۳ و ۱۴ تیرماه برگزار شد و آنطور که سازمان سنجش اعلام کرده بود نیمه مردادماه نتایج اولیه اعلام می‌شود و حالا بعد از حدود یک ماه برترین‌های بزرگترین ماراتن علمی کشور مشخص شدند و ظرف امروز یا فردا نتایج سایر داوطلبان هم اعلام خواهد شد که متعاقبا اطلاع رسانی خواهدشد.اسامی نفرات برتر کنکور سراسری ۹۸به شرح ذیل است:
سلام
دختری درون گرا هستم که دنبال یه شغل انفرادی می گردم. دلیلش هم این هست که تعامل با آدم های مختلف انرژی زیادی از من می گیره و زود خسته میشم. کلا"از مکان های شلوغ فراری هستم. نه خجالتی هستم و نه مغرور. تعریف از خودم نباشه نقاشی و خطم خوبه، به زبان انگلیسی تا حدی آشنایی دارم، شعر میگم و داستان کوتاه و دلنوشته ادبي هم نوشتم.
یه دوره طراحی صفحات وب رفتم که برای کسب درآمد خیلی خوب بود ولی متاسفانه تعطیل شد. می دونم که برون گراها درکم نمی کنن و انگ م
در
تمام عمر مهمان نگاهت بوده ام
غرق رحمت زیر باران نگاهت بوده ام
تو
نگاهم کردی و من محو دیدارت شدم
زائر کوی خراسان نگاهت بوده ام
خوان
احسان و کرم گستردی و هر صبح و شام
ریزه خوار سفره ی خوان نگاهت بوده ام
ذکر
تو تسبيح صبح و ظهر و شامم بوده است
بعد  هر ذکری غزلخوان نگاهت بوده ام
تو
نگاهم کردی و شد نورباران چشم من
 نور باران از چراغان نگاهت بوده ام
از
نگاه چشم تو صد معرفت آموختم
من که شاگرد دبستان نگاهت بوده ام
از
زمانی که شدی تو ضامن آهوی دشت
من
مبانی نظری و پیشینه تحقیق با موضوع شخصیت مبانی نظری و پیشینه تحقیق با موضوع شخصیت




دسته بندی
روانشناسی و علوم تربيتی

فرمت فایل
docx

حجم فایل
54 کیلو بایت

تعداد صفحات فایل
27

مبانی نظری و پیشینه تحقیق با موضوع شخصیت
توضیحات: فصل دوم مقاله کارشناسی ارشد (پیشینه و مبانی نظری پژوهش)
همراه با منبع نویسی درون متنی به شیوه APA جهت استفاده فصل دو مقاله
توضیحات نظری کامل در مورد متغیر
پیشینه داخلی و خارجی در مورد متغیر مربوطه و متغیرهای مشابه
رفرنس ن
دوستی ازم پرسید: ازش خبر داری؟گفتم: نه هیچیگفت: تو هم ازش خبر نگرفتی؟سراغی ازش نگرفتی؟گفتم‌: نه! وقتی که رفته، دیگه سراغش رفتن نداره. دوست داشتن که زورکی نمیشهبا تعجب پرسید: برای برگشتنش هیچ کاری نکردی؟ براش نجنگیدی؟با خودم فکر کردم جواب سوالشو چی بدمفکر کردم جنگیدن برای یه آدم چه شکلیه؟ آدم چطور برای برگشتن یکی می جنگه؟ اصلا میشه برای عشق یه نفر جنگید؟ مگه نه اینکه عشق، صلحه آرامشه آزادیه، پس عشق و جنگ با هم جور در نمیان چند مدت پیش زندگی ن
دوست بُوداشتُون یه رازه!
که مَردی قلبي میان دَره

و زُنی خنده‌ای میان.!

 

هِمینی واستان، آبّا به گَته ننه میگوت:

تو گو مینی رازه میدانی، خا بَخَند جان.

عکس از: مهدی ویسانیان
طالقانی درجی

شعری از شاملو برگردان شده به طالقانی دریافت کنید
دلم میخواست ازش دست بردارم.دلم میخواست بهش سر نزنم و چیزی از اون رو تو ذهنم جا ندم.اما یواشکی هم دلم میخواست که اینجا براش بنویسم و اون یواشکی بخونه اون تنها کسی بود که از همه دلنوشته های من خبر داشت از جسمم و از روحم خبر داشت.نمیدونم چطور با یه بدقولی تموم خواسته ها و زمین و زمان به هم گره خورد و چیزی از هم ت نخورد.دلم براش بي تابي میکنه بقدری که هر بار که میام بهش پیام بدم دلم میگه پیام بده و بعد عقلم بهم میگه مگه نگفته چیزی نگو و دیگه ایمیل
این خانه همیشه تنها خانه‌ی محبوبم در ایتالیا بوده و هنوز هم است. از تابستان تا همین امروز، هر روز نگاهش کرده‌ام در رفت و در بازگشت. در آفتاب تند، در آفتاب کم‌رمق پاییز، در باران، در مه صبح‌گاهی، در سرمایی که برگ درختانش را سوزانده بود، در خلوت محض خیابان، در شلوغی‌ها و در تمام این لحظه‌ها شکلی داشت تازه و زنده و دلفریب. این خانه، خانه‌ی من است. در ذهنم آن کنج شیشه‌ای سمت راست طبقه‌ی دوم را گل‌خانه کرده‌ام. خودم را می‌بينم که هر روز گلدا
منطقه ۱
حوزه فعالیت: آموزش و پرورش : مناطق
نشانی :  ایران ، تهران ، تهران ، تجریش – خ. دزاشیب – جنب آتش نشانی
تلفن :  ۷~۲۲۲۳۹۶۰۰
 منطقه ۲
حوزه فعالیت: آموزش و پرورش : مناطق
نشانی :  ایران ، تهران ، تهران ، بزرگراه جلال آل احمد – کوی نصر – پشت آتش نشانی – انتهای خیابان سیزدهم
مسئول آقا / خانم :  سانی خانی
تلفن :  ۸~۸۸۲۷۶۹۰۱
 منطقه ۳
حوزه فعالیت: آموزش و پرورش : مناطق
نشانی :  ایران ، تهران ، تهران ، بالاتر از میدان ونک – بعد از میرداماد – جنب خانه مع
‍ ‍ درود همراهان گرامی#نقد_شعر #انجمن_ادبي_شعر_باران #مدیریت_برنامه ؛#بانو_مریم_راد #مورخ:۹۸/۴/۴ سه شنبه#ساعت_شروع:2⃣2⃣*⃣*⃣*⃣*⃣*⃣‍ حسرت نبودنش آزارم می دهد ندیدنش در دلم آشوب به پا می کندگوشه ی اتاقم شده مأوای تنهایی ام ناله های درونی ام عشق خیالی ام یار نداشته ام خیال های واهی امباز هم به انگشتانم خیره می شوم حلقه ای نیست جای انگشتان کسی نیست استخوانی بيش نمانده استدستان سردم را بغل می گیرمدر را می بندم همان گو
آدمها تاریخ مصرف ندارند اما وقتی کسی برای تو تموم شده، یعنی تموم شده و به این سادگیها قابل برگشتن نیست.به نظر من رابطه ها مثل همه چیزهای دیگه باید رشد کنند تا ازشون لذت ببریم و تمایلی برای ادامه دادن داشته باشیم.وقتی یه رابطه مدتها ساکن و بدون هیچ رشدی باشه به صورت کاملا غیر ارادی از اون آدم دور میشیم.چیزی که الان من میبينم یه آب صاف و زلال که هر کسی با دیدنش ازش تعریف می کنه بي خبر از انکه چون آب ساکن از زیر در حال گندیدن و به زودی بوی تعفنش تو
نشستم توی ورکشاپ، خنکترین جایی که در این مجموعه وجود داره
و حس نمیکنی که داری دم میکشی، با یه لیوان چای تازه دم و لیست کارهایی که باید
انجام بشن و کمردردی که خوب دارم باهاش انس میگیرم.
امروز مادرم مهمون داره، لیلا خانوم که خانوم خوش برخورد و
خنده رو همسایه اس میان که با هم پنبه های داخل بالش ها رو جدا کنند یا یه همچین
کاری.
دوست داشتم کنارشون بودم، امروز صبح که روسری طوسی تیره رو
رو مانتو طوسی روشن پوشیدم، ساعت و حلقه ام رو دستم کردمو عطر معمول
عشق و نفرت
وصف رخساره خورشید ز خفاش مپرس
که در این آیینه صاحب
نظران حیرانند
رخساره خورشید  در
این بيت حافظ همان عشق است و خفاش نقطه مقابل که همان پلشتی و تاریکی و نفرت است
بينید که شاعر بلند نظر پارسی گوی چقدر لطیف شرح حال دلداده گی آدمی می کند
اگر که   چهره سرخ عشق را دریابيم! از سویی  شاعر بزرگ معاصر شاملو محصور در دام این همه
نفرت بر جای مانده از فاجعه امروز  در سرنوشت  آدمی غمگین می سراید!
آی عشق
آی عشق
رنگ آشنای چهره ات پیدا
نیست!
از دف
به یاد پاسدار سپاه
اسلام

بسیجی مخلص

حضرت امام ای

"شهید بهمن
مصائبي




از دلاوران هوابرد
صابرین سپاه

.

متولد = روستای مزیدآباد
/ زنجان

.

شهادت = ۱۳۹۵/۹/۱۱ -
سراوان

.

.

رفقا

به جای خواندن و
نوشتن

دلنوشته و شعر درباره
شهدا

که به درد دنیا و
آخرتمان نمی خورد

بيایید وصیتنامه (آخرین
پیام) شهدا

را بخوانید و منتشر
کنید

یا علی

.

بخشی از وصیتنامه

شهید بهمن مصائبي :

.

سخنی با همهٔ
مردم دارم

برادران و خواهران
گرامی

این دنیا، جای ابدی نیست
و ج
صد نخ سیگار در روز می کشم و قهرمانانه جلوی این خودکشی ایستاده ام; اما تلاش می کنم یک "زن" را فراموش کنم و نمی توانم!
نزار قبانی
-------------------------------------
‏خدا قلم زد و شب را ادامه ‌دار کشید!
 جویا معروفی
-------------------------------------
گفتم: "مثلا همین رفتن. این خودش بدترین نوع بي رحمیه.آدما خیلی بي رحم ان، اما خودشون خبر ندارن.!"با پشت انگشتش اشکاشو پاک کرد و گفت:"ولی بي رحم ترین آدما اونایین که مدت ها پیش رفتن.اما هنوز دارن کنارت قدم می زنن".
بابک زمانی
-------
وقتی بچه بودم، تابستان‌ها با پدر و مادرم می‌آمدیم قُم، خانۀ مادربزرگم چند هفته‌ای می‌ماندیم و بر می‌گشتیم. یادم است در آن سال‌ها در تلویزیون فسقلی مادربزرگ فیلمی پخش می‌شد به نامِ "من کی هستم؟" داستان دربارۀ جکی چانی بود که حافظه‌اش را از دست داده و هویتش را فراموش کرده بود.
در این بين هم افرادی به او حمله می‌کردند و با آن‌ها کاراته بازی می‌کرد و می‌جنگید و من هم در عُنفُوان طفولیت از این صحنه‌ها لذت می‌بردم تا این که بالاخره جکی چان
​مدتیه یه فرضیه‌ای به ذهنم راه پیدا کرده از این قرار که یه سری از کتاب‌ها راه‌شون رو به‌سمت‌ خوانندۀ خودشون پیدا می‌کنن. حالا جرقه‌اش چطوری زده شد؟ والا اواخر بهمن‌ماه بود که پاشدم رفتم کتاب‌فروشی محله که یه مجموعه شعر از شاملو و رگتایم از دکتروف و نظریه‌های رمان از مجموعۀ مؤلفان رو بخرم. وقتی رفتم بخش اشعار نظرم عوض شد و به‌جای اولی انقراض پلنگ ایرانی با افزایش بي‌رویه‌ی تعداد گوسفندان از مهدی رو گرفتم، دومی و سومی رو ه
یک زن اگر دوستت داشته باشد می تواند برای
پاسخ به دعوت تو برای نوشیدن قهوه از پاریس به پیشت بياید و اگر قلبش را به روی تو
ببندد خسته تر از آن است که یک حبه قند با تو بخورد.
نزار قبانی
--------------------------------------

یک زن مى تواند مردى را از اندوهى که
سالها گریبانش را گرفته رها کند و فقط یک زن مى تواند مردى را چنان اندوهبار کند
که سالها گریبانش را بگیرد.
--------------------------------------


 روزها کتاب می‌خوانم، چای
می‌خورم؛به تو فکر می‌کنم.فیلم می‌بينم، سینما می‌
منطقه ۱
حوزه فعالیت: آموزش و پرورش : مناطق
نشانی :  ایران ، تهران ، تهران ، تجریش – خ. دزاشیب – جنب آتش نشانی
تلفن :  ۷~۲۲۲۳۹۶۰۰
 منطقه ۲
حوزه فعالیت: آموزش و پرورش : مناطق
نشانی :  ایران ، تهران ، تهران ، بزرگراه جلال آل احمد – كوی نصر – پشت آتش نشانی – انتهای خیابان سیزدهم
مسئول آقا / خانم :  سانی خانی
تلفن :  ۸~۸۸۲۷۶۹۰۱
 منطقه ۳
حوزه فعالیت: آموزش و پرورش : مناطق
نشانی :  ایران ، تهران ، تهران ، بالاتر از میدان و
   گردآوری و تألیف:حسین کوچکیان فرد          
 
مقدمه
. دوست واقعی آنست که . درکنارش جرأت نماییم همان که هستیم باشیم .
هزاران سال مردم این نقطه از زمین در جایی که به شرق میانه شهرت یافته است احساس و منظور خود را برای اثربخشی بيشتر در مخاطب و شنونده تلطیف ، روح نواز و موزون کرده اند و ما امروز وارث این فرهنگ غنی هستیم . جفای بزرگی ابتدا به خود و سپس به آنان است که این گنج بزرگ را که برای ما به میراث گذاشته اند در زندگی روزمره از آن استفاده
زرتشت (٦٣٠-٥٥٣ ق م) فیلسوف و پیامبر ایرانی دین مزدیسنی
کوروش دوم بزرگ (٦٠٠-٥٣٠ ق م) بنیان‌گذار امپراتوری هخامنشی و فرمانروای پارس، ٥٥٩-٥٣٠ ق م؛ فاتح لیدیا و بابل
کمبوجیه دوم (٥٥٩-٥٢٢ ق م) شاهنشاه هخامنشی، ٥٣٠-٥٢٢ ق م و فاتح مصر
داریوش یکم بزرگ (٥٥٠-٤٨٦ ق م) شاهنشاه هخامنشی، ٥٢٢-٤٨٦ ق م
خشایارشای یکم بزرگ (٥١٩-٤٦٥ ق م) شاهنشاه هخامنشی، ٤٨٦-٤٦٥ ق م
داریوش سوم کودومانوس (٣٨١-٣٣٠ ق م) آخرین شاهنشاه هخامنشی، ٣٣٦-٣٣٠ ق م
اردشیر یکم بابکان (١٨٠-٢٤٢ م) ف
اگر بدنیا نمی آمدم
هر یک از استخوانهایم از آن دیگری است؛
و شاید که آنها را یده ام.
و فکر می کنم اگر من به دنیا نیامده بودم
شاید فقیر دیگری می توانست قهوۀ خود را بنوشد
در این ساعت سرد هنگامی که زمین،
بوی غبار انسانی را می دهد و چنین غمگین است،
ای کاش می توانستم بر تمامی درها بکوبم
واز کسی، نمی دانم چه کس، تقاضای بخشایش کنم
و برایش نان های کوچک تازه بپزم
اینجا
در تنور قلبم
 "سزار والیه خو"

پابلو نرودا
به آرامی آغاز به مردن می‌کنیاگر سفر نکنی
عکس آقای خامنه ای

تبلیغات

آخرین مطالب