نتایج مطلب ها برای عبارت :

داستانهای فامیل

‎بهرام مشیرى كه در شیراز زندگى میكرد از مأموران سازمان ساواك و یك بهایى اسرائیلى بوده كه مرام كمونیستى نیز داشته است و هدف او از این مطالب رواج نظرات بهائیان كمونیست در اسرائیل بوده و توطئه هایى دارند كه بى دینى را در ایران از امور عادى نمایند و بهائیان كمونیست و اسرائیلى در ایران با این نوع عبارت ها صحبت میكنند و میخواهند موضوع دین و شرف و آبروى ملت مسلمان و آریایى ایران را از بین ببرند تا با چنین آگاهى هاى ضد دینى ، آن آزادى و بى بندوبارى ك
داستان هایی که تکنولوژی را تغییر دادند و ۱۰ تکنولوژی که جهان را تغییر خواهند داد - قسمت دوم (آخر) - . ۳۱ شهریور ۱۳۹۳ - و اکنون قصد داریم با هم برخی دیگر از تکنولوژی های آینده که می توانند زندگی ما . اول از مقاله ی ۱۰ تکنولوژیکه جهان را تغییر خواهند داد نگاهی داشتیم به برخی از . این تکنولوژی شاید به داستانهاي علمی‌ تخیلی‌ شبیه باشد، ولی‌ به زودی .
در ادامه مطلباخبار تکنولوژی
ما یه گروه فاميلی داشتیم و داریم و فوق العاده فعال 
 چند سال پیش؛ اخر شبا اکثرا همه آنلاین بودن.
فعال تر از همه داداشم بود و فوق العاده شیطون .
یه شب از چت ها، اسکرین گرفت تا برای یه عده که گروه نبودن، ارسال کنه. 
خدا رو شکر یه زمانی بود که کسی داخل گروه نبود 
داداشم ابتدا  اسکرین ها رو فرستاد گروه 
هر کدوم از اسم دختر های فاميل و من و خواهرم رو با یه نام سیو کرده 
من به نام عطا 
خواهرم ساسان 
دختر خاله هام و دختر دایی هام  خسرو؛ کیوان، سامان، د
دو سال پیش (شاید سه سال پیش) خانم های فاميل تصمیم گرفتن برن شمال(البته ما نرفتیم )
دختر داییم تعریف کرد یه اتوبوس گرفتیم و همه راهی سفر  شدیم 
اختلاف نظرها در هر جا بماند.
 تنها جایی
که خیلی جالب بود، پیدا کردن یه جای خوب با قیمت مناسب بود 
برای پرسیدن اینکه مکان کجا باشه و قیمت مکان مورد نظر ، همه از اتوبوس پیدامیشدن .پشت سر هم راه می افتادن و قیمت خونه  رو سوال می کردن 
 یه نفر یه نفر از صاحبخونه میپرسیدن و می گفتن اوه گرونه و بر می گشتن داخ
سلام
من یه دختر 19 ساله م،  با یه خانواده سنتی و معمولی، راستش ما کلا اهل تفریحات دسته جمعی با خانواده نیستیم، یعنی من خودم به شخصه حسرت اینو دارم که یه دفعه فقط یه بار با اعضای خانواده بریم رستوران، یا حتی یه آبمیوه بزنیم، اوضاع مالی مون شاید خیلی تعریفی نداشته باشه اما در اون حد خراب نیست که نتونیم هرازگاهی یه کم بریز و بپاش کنیم!
یکی این موضوع و موضوع بعدی اینکه من گاهی وقت ها نگاه میکنم به دوستام میبینم چقدَر رابطه شون با هم سن هاشون توی فا
 
مشاعره در کلاه قرمزی
فاميل دور: چی بگم؟!آقای مجری: اگر در بند در ماندو نه! اون قبول نیست!فاميل دور: اونو میخواستم بگم آخه! اینو میگم حالا: از در درآمدی و من از خود به در شدم.پسرعمه زا: سلطان غم مادر، بی تو پسر نمی‌شود!آقای مجری: نه بچه جان! یه شعر قشنگ؛ باید میم هم داشته باشه.پسرعمه زا: می تو پسر نمی‌شود. خوبه؟!فاميل دور: ما بدین در نه پی حشمت و جاه آمده‌ایم.آقای مجری: این دیوونم کرد از دست این دره!پسرعمه زا: سلطان غم مادر!ببعی: مرنجان دلم را که
خدا رو شکر انقدر خانواده سالمی دارم که اکثریت دوستام وقتی میان سراغم مشاوره میگیرن که کدام دکتر خوبه این آشنایی ما با انواع و اقسام دکترها باعث شده ما شماره موبایل یکسری هاشون رو هم داشته باشیم . 
اضافه کنم ما در استان های مختلف مثل زنجان اصفهان تهران اراک کاشان هم خدمات ارائه می دیم کافطه بگین مریضیتون چیه و چه دکتری میخواین بهترینش رو بهتون معرفی میکنیم فقط هیچ کدوم از بچه های فاميل پزشک نشدن که بازم چیز عجیبی نیست.
دوستم از شما تماس گرفته
دیشب خواب دیدم.
گویا مامانم با همه فاميل برنامه شام چیده بود ب منم قول داده بود داداشتم هست، من هرچی نگاه می‌کردم نبود. عصبانی شدم و با همشون دعوا‌کردم که کو داداشم؟ چرا نیست» بعد مامانم گفت تو اتاق خوابه، رفتم بیدارش کردم و سفت بغل کردیم همدیگر رو.
چقد دلم برا بغلش تنگ شده!
فاااککلی نوشتم پست نشد دختره یه ساله سرکار میره. حداقل تا سال بعدم هستحقوق خوب میگیره طبیعتا تا حالا پس اندازم داشتهبعد میگم تو که دوست پسر داری و انقد جدیین چرا ازدواج نمی کنی؟میگه موقعیت ندارم! کارم موقتهبعد تو فاميل ما پسره یه اسکناس پنجاهی تا حالا تو جیبش نبوده براش زن میگیرن. 
 
مقداری از پول مانده بود، به بقالی رفتم و چای و قند خریدم. به هم عروسم گفتم: سماور و قوری ات را به من قرض می دهی؟»
سماور و قوری را از او گرفتم و توی کوچه گذاشتم. چای دم کردم. لیوان های چای را پر می کردم و به رهگذران تعارف می کردم. آن روز مردم توی کوچه نشستند. چای خوردند و در شادی [هفتمین روز تولد فرزندم]، مهمان من شدند . پس از آن دعایم فقط این بود: یا امام رضا، این پسر غلام توست. کاری کن به پابوست بیایم».
 
رفتم پیش فاميل و گفتم بیایید برویم زیارت. م
گفتم اسم فاميل بازی کنیم؟ گفت خودکار و کاغذ از کجا؟ خودکار پیدا کردم؛ پاکت تهوع رو از جلوی صندلی برداشتیم روش نوشتیم. مهماندار و مسافر صندلی پشتی با لبخند نگاهمون میکردن. به دوست گفتم فکر کنم هیچ کس تا حالا از پاکت تهوع انقدر مفید استفاده نکرده بود :)
حجت الاسلام سید احمد خمینى ( ره )  و خواننده آمریكایى الویس پریسلى ؛ بعبارت دیگر ،  هر دو آنها را یهودیان كشتند و روش كشتن هر دو آنها كاملا مشابه یكدیگر بوده كه ظاهرأ به بیمارى چاقى مبتلا شدند و سپس سكته كردند ، ولى مشكوك بودن مرگ كسى باید دلیل داشته باشد و وقتى یهودیان درون دولت ، كسى را میكشند از عقده اسرائیلى ها نسبت به آن شخص بوده ؛ بنابر این در مورد مرگ مشكوك هر كسى باید تحقیق نمود و حقیقت را كشف نموده و براى ملت قهرمان ایران افشا كرد كه مر
یه فاميل دارم پسر شوته کلا، الان ۳۰ سالشه و دارن براش زن میگیرن، دختره ۲۲ ساله و پدر و مادرش کله گنده و مایه دار، نمیدونم این شوتا چرا اینقد خوش شانسن خخخخ البته اینم وضع مالیشون خووبه اما خرج صفر تا صدشو ننه باباش میدن، پسره اینقد نچسبه که مثلا شارژرشو میاره خونه شما تا موبایلشو شارژ کنه، فک میکنه اینطوری یه چیزی افتاده جلو :)))آدم گدا صفتیه، چون کامل میشناسمش واقعا همینه ، بیچاره اون دختره :/
برای تبلیغات و جذب کاربر به ذهنم رسید که به روش فیک وارد شبکه‌های اجتماعی بشم برای همین اومد یه شخصیت درست کردم به نام رها یه عکس براش انتخاب کردم و یه سری شخصیت براش ساختم رشته انتخاب کردم براش، سن ۲۵ سال رو انتخاب کردم و . 
اومد و شخصیتی که ساختم رو براش ایمیل درست کردم و عضو شبکه های اجتماعیش کردم 
حالا ما یه رها داریم توی سه شبکه‌ی اجتماعی توئیتر، گوگل پلاس و فیس بوک
از توئیتر کمترین بازخورد رو گرفتم روز اول و بیشتر از یک نفر نتونستم فال
دیگه خسته شدم! ی سال استرس پشت کنکور موندن؛حالا هم استرس جوابها از وقتی ک کنکور رو تموم کردم! از ی طرف پیگیری فاميل و دوستان و هفت پشت جد وآباد عزیز! از ی طرف که میگن اولویت نظام جدیده و تلاش شما پر! از ی طرف استرس دادن های مادر گرامی که من میدونم امسالم کنکور رو بد دادی!از ی طرفم معلوم نیست جوابا کی میاد!تابستون کلا زهرمارم شده! اهنه میخوام جواب رو ببینم نه میتونم این حال بلاتکلیفی رو تحمل کنم!فقط خدا کنه نتیجه خوب باشه:)وگرنه ی سال دیگهنه!
توو کامنتا دیدم ک پنج مرداد وبم یکساله شده بوده!!
قد سه سال گذش این یه سال.
کلن چندماهی بیشتر فعالیت آدمیزادی نداشتم اینجا
ولی امیدوارم بعد ازین خوب بگذره.
از یه طرف استرس و از یه طرفم گشادیسم (دومی بیشتر!) حالمو بد میکنه
از یه طرفم فاميل ب شدت شلوغ کردن دورمو ک تنها نباشم یه وخ
منم خسته تر از همیشه نصف شبا بیدار میمونم تا اذان صبح.!
فرصت فکر کردنم ندارم.!
هیفدهمم نتم کلن تموم میشه. تاااااا. نمیدونم تا کِی!
یادتونه یه زمانی انرژی مثبت خیلی د
آدمها فکر می کنند ؛ اگر یک بار دیگر متولد شوند ، جورِ دیگری زندگی می کنند . شاد و خوشبخت و کم اشتباه خواهند بود . فکر می کنند می توانند همه چیز را از نو بسازند ، محکم و بی نقص ! اما حقیقت ندارداگر ما جسارت طور دیگری زندگی کردن را داشتیم ، اگر قدرتِ تغییر کردن را داشتیم ، اگر آدمِ ساختن بودیم ، از همین جای زندگیمان به بعد را مى ساختیم !آنتوان دوسنت اگزوپری
خب این چند روز دوباره شلوغی های خودشو داشت، از شبی که تو خونه خاله ط سر شد، باغذاهای خوشمزه
سوال یکی از مخاطبان وب
سلام، من به یه نفر علاقمندم که فاميل هم هست، اگه نبود خودم یجوری بهش می گفتم، نمیدونم اونم به من حسی داره یا نه، چیکار کنم که بهم علاقه پیدا کنه و خودش پا پیش بذاره؟
وچون دوره تنها راه ارتباطی ما اینستاگرام هست
توروخدا راهکار بدید مرسی
توی جمع هایی که خواسته ناخواسته الان باهاشون درگیرم( دانشگاه، فاميل، یه عدهی متفاوتی از دوستا، فاميلای دور) ، هی میگن کاش یکی بیاد از این وضع نجاتمون بده ( این وضع: وضعِ مسخره ی نیتی از استاد، وضعِ تعصب بیخود شوهر، وضعِ کنترل ببش از اندازه ی والدین و .)
اون لامصبی که شرایط رو تغییر میده، خودتی. اون لامصب تویی که جای یه کاری کردن، داری غر میزنی حالیته؟ نه جداً حالیته؟ تویی
متاسفم، تو به خودت نیاز داری
یه دوستی داشتم هربار باهاش حرف میزدم یه جایی بود، خونه خواهر و برادرش، بیرون با بچه هاش، مهمونی،سینما،تفریح،خونه فک و فاميل،خرید و.نمیدونم چرا قسمت من تنهایی شد واقعا :(تنها سرگرمی و وقت گذرونیم کلا روزی ۲ ۳ ساعته که برم باشگاه یا خرید خوراکی و این چیزا :|احتمالا از اونایی میشم که چند هفته بعد از مرگم جنازمو پیدا میکنن :( یه زمانی دورمو شلوغ کرده بودم خووب بود، یه انگیزه و دل و دماغی داشتم، الان شدم یه آدم شکمو بی انگیره که فقط میره هایپر خر
هوالرئوف الرحیم
از تعداد دوستی های فعالم چیز زیادی باقی نمونده.
اتفاقی که برام افتاده و تله ای که توش قرار گرفتم، شروع نکردن هیچ دوستی برای پایان نپذیرفتنشه. اونم به این شکل. با توهین.
دیگه خیلی با آدمها گرم نمیگیرم. خیلی خودم رو مشغول کسی نمی کنم. خیلی فاصله می گیرم.
ازین به بعد این رو بیشتر و بیشتر می کنم.
سکوت و نگاه کردن.
این فقط در رابطه با دوستهام نیست. در رابطه با فاميل هم هست.
نمی دونم ما خیلی لوس و ننر شدیم یا مردم خیلی فضول و جری.
یه فاميل جالبی دارم ، سه بار منو تو این سال 98 دیده هر سه بار هم پرسیده که چه رشته ایی میخونم ، میگم فلان ، میگه : عه همینجا ؟ میگم بله ، میگه فلان دانشگاه اینجا ؟ میگم بعله ! بعد تو هر سه دفعه من علامت تعجب شدم که چرا اینجوری میکنه ! واقعا یادش میره یا نه یه مردم ازاریی داره تو وجودش!
. حوصله ی هیچی جز خواب رو ندارم ، کی تموم میشه این دانشگاه یکم بگیرم بخوابم ! به تحویل پروژه فکر میکنم مغزم داغ میکنه |:  
یه فاميل جالبی دارم ، سه بار منو تو این سال 98 دیده هر سه بار هم پرسیده که چه رشته ایی میخونم ، میگم فلان ، میگه : عه همینجا ؟ میگم بله ، میگه فلان دانشگاه اینجا ؟ میگم بعله ! بعد تو هر سه دفعه من علامت تعجب شدم که چرا اینجوری میکنه ! واقعا یادش میره یا نه یه مردم ازاریی داره تو وجودش!
. حوصله ی هیچی جز خواب رو ندارم ، کی تموم میشه این دانشگاه یکم بگیرم بخوابم ! به تحویل پروژه فکر میکنم مغزم داغ میکنه |:  
دیدی چقدر بچه ها زود بزرگ میشن؟
یا سرعت رشدشون برای من خیلی زیاده نمی دونم
یکی از این کوچولوهای فاميل چند سال پیش دبیرستانی بود
بچه خوبیه خوش اخلاق مودبه خوش خنده هست
یادم قبل از امتحان ریاضی سوم دبیرستانش یه پیکنیک داشتیم توی چیتگر
استرس امتحان فرداش داشت
نشستم باهاش هرچقدر یادم بود مسله حل کردم
اذیتش میکردم میگفتم فکر میکردم سال اول دبیرستان باشی
بهش برمیخوردو من میخندیدم
بعد شد زمان کنکورش استرسش بیشتر شد
کمتر مهمونی های فاميلی می او
خیلی چیزها هست که میشود در موردش نوشت و اینکه چرا نمی نویسم هم دلیل خاصی ندارد :) کمی تنبلی و کمی از خیلی چیزهای دیگر :) 
زندگی به تندی خیلی کند! می چرخد :) 
از همه رویدادها که بگذریم می رسیم به حس خوبی که از شنیدن اسمم می گیرم :)  احساس میکنم یک جور آشتی و آشنایی با خود است. بس که همیشه با اسم فاميل خوانده شده بودم. 
شاید درک این موضوع برای بقیه کمی مشکل باشد، ولی وقتی اسمت از اسامی خاص هست که در کشور خودت هم روتین نیست ولی اینجا با آهنگ درست تلفظ می
سازه پروت بیرمنگام
این برج به دست جان پروت در شهر بیرمنگام ساخته شد.
سازه پروت» (Perrott’s Folly) به ارتفاع ۲۹ متر در سال ۱۷۵۸ میلادی در روتن پارک» (Rotton Park) ساخته شد. گفته می‌شود که جی.آر.آر تالکین» (J.R.R. Tolkien) برای توصیف و خلق برج‌های موجود در آثارش از این سازه الهام گرفته است.
داستانهاي زیادی وجود دارد که چرا این برج ساخته شد. یکی از این داستان ها این است که جان پروت می خواست سرزمین خود را بررسی کند و یا اینکه بخواهد مهمانان خود را سرگرم کند . برخی ه
پنجم بلیت هواپیما گرفته بود که برگرده سر کار، به خاطر شرایط جوی لغو شد
بلیت اتوبوس گرفت اونم لغو شد
امروز اومد، بهش گفتم دیوونه آخه کی ۱۳ به در میاد سر کار 
اما جعبه شکلات و عطر خوش‌بویی که زده بود کنجکاوم کرد، خصوصا از این آدم بد سلیقه انتخاب این عطر بعید بود
گفتم ماجرا چیه
گفت این شیرینی عقده!
گفتم تا یه هفته پیش که خبری نبود
گفت بلیت که کنسل شد به مامانم گفتم میری خواستگاری؟
ده تا اسم آورد اما هیچ‌کدوم نمی‌خورد آخه توی فاميل ما آدم با حجاب
غسان کنفانی اولین کسی است که مقاومت» را وارد ادبیات و داستان فلسطین کرده است. کنفانی در یک خانواده از طبقه مرفه جامعه متولد شد, دوازده سالگی اش در سال 1948 همزمان با یکی از حملات اسرائیل به روستای دیر یاسین بود و همین عامل شروع ناراحتی و نفرت او شد.
توجه او به کودکان بخصوص کودکان فلسطین ساکن در اردوگاه های فلسطینی و علاقه اش به تدریس او را به سمت معلمی پیش برد. حضور او در بین کودکان را می توان عامل اثرگذاری در نوشته هایش دانست. یکی از وجوه مشترک
بسم الله
بالاخره بعد از کلی وقت برگشتم تهران.برگشتم و دوستامو دیدم و دیروز هم با مامان بابام اومدیم لواسون خونه ی خالم.باغِ بزرگ و باد خنک شب ها و بالکنِ خیلی بزرگ برایم یادآور حس های خوبِ از دست رفته است.دورهم جمع شدن های شلوغِ فاميل و بازی کردن تا دمِ صبح.ولی حالا صبح ها که بیدار میشوم کسی کنارم نخوابیده است.به آرامی رخت خواب خودم را جمع میکنم و پای لپ تاپ مینشینم و بعد یکم در حیاط میگردم و گیلاس میخورم و عصر میشود و بعد هم دوباره برمیگردیم ت
دلتنگ گذشته‌
دلتنگ خونه مادربزرگ 
دلتنگ جمعه هایی که همه تو خونه مادربزرگ جمع می‌شدیم
دلتنگ بازی با بچه‌های فاميل
دلتنگ آب‌تنی تو حوض
دلتنگ خوابیدن تو پشه‌بند
دلتنگ یه سفره از این سر تا اون سر خونه
و کلی آدم که حالشون خوبه 
که با دیدن هم حالشون بهتر میشه
دلتنگ اون ‌سال ‌هام 
دلتنگ اون روزام
دلم کمی قدیم می خواهد❣️
سر رتبه اشک نریختم چون براش تلاش نکرده بودم. تنها چیزی که اذیتم میکنه ناراحتی مامان باباس ! بابا میگه باید انتخاب رشته کنی مهم نیست فقط ازم دلخور نباشن همین اگه ترازم ۲۰۰ تا دیگه بالا بود الان ناراحت نبودن . خودم هیچ حسی ندارم‌ ، فقط سرم درد میکنه و تنگی نفس و تپش قلب دارم .فقط امیدوارم زندگی به روال عادی زودتر برگرده ! آماده بشم که دوباره شروع کنم:))) تو فاميل هم هیچ کس خوب نیاورده ! پسر عمم هم می‌خواد بمونه . تازه ۱۰ مین بود که جوابا رو اعلام کر
سالی که گذشت از پرتجربه‌تربن سالهای عمرم بود تا به الان، سالی که در ابتداش حتی قسم می‌خوردم به اعتبار و اعتماد آدم‌هاش که الان بسی پشیمانم، سالی که میگفتم بدون فلان جا یا فلان فرد یا فلان دوست و فلان فاميل دنیا سخت میشه و من زندگی بدون اینا رو نمی‌خوام الان به جایی رسیدم یا مرا به جایی رساندند که از کارهای کرده و نکرده‌ام پشیمان شده‌ام! گاهی می‌خواهم فریاد بزنم که مگر خودت شاهد نبودی چه بر سرم آمد و یا آوردی پس این همه اصرار برای ماندنم ب
به ساختمان مان زده بود. همسایه ی طبقه ی اول مان رفته بود مسافرت. ها زیر نظر داشتند خانه اش را. نیمه شب از نبودنش سوءاستفاده کرده بودند و زده بودند به خانه اش. من خواب بودم. ساعت 3:15 بود که بیدار شدم. ساعت را نگاه کردم دیدم زودتر از روزهای دیگر بیدار شده ام. بعد فهمیدم که از سروصدا بیدار شده ام. فکر کردم باز همسایه طبقه پایینی نصفه شبی از بندر برایش بار آمده دارد خالی می کند. دوباره دراز کشیدم بخوابم که دیدم باز صدای کوبیدن می آید. 
رفتم از پن
فردا روز جهانی هتروکرومیا س.
وقتی پنج سالم بود آرزو داشتم یه دختر داشته باشم که چشماش عین چشمای بابا باشه.بابا یه قصه برای چشماش داشت .میگفت چشم عسلیش مال یه سرباز جوان اس راییل یه میگفت وقتی بچه بوده چشمش سنگ میخوره و میبرنش اونجا برای درمان چون تو ایران نمیشد درمانش کرد بزرگتر که شدم دیدم فقط بابا نیس که چشماش انقدر جذاب و تا به تاس. کسای دیگه هم بودن توی فاميل.
من هنوزم آرزو دارم یه بچه با چشمای تابه تا داشته باشم 
روز این آدمای خیلییییی
یه سوال
کیا اینجا رو می خونن؟
منظورم اینه که کیا وقتی اسم وبلاگ رو میبینن ، میزنن روش تا ببینن چی توش منتشر شده، نه فقط اینکه اسمشون توی دنبال کننده ها باشه
اینو برای اطلاعات شخصی خودم میخوام
فقط می خوام یه عدد دستم بیاد ، هر چند که اعداد همیشه گول زننده اند
و اونایی که می خونن، نظرشون چیه راجب وبلاگ؟
+ چند وقتی بود که دلم می خواست یه روزنوشته بزارم ، یکم خاطره، یکم حرف دل، یکم گِله ،نشد ولی، نذاشتن، نذاشتید ، نتونستم.:)++ چقد غریبه شدم توی همه
اصطلاحات زیادی وجود داره که تو شغل پرستاری استفاده می شه.چند تا از این لغات رو اینجا می نویسم شما هم بدونید خوبه و می تونید پیش فاميل و اقوام یه کم کلاس بذارید

نوار قلبECG                 ای کی جی


نوار مغزEEG                   ای ای جی


گلبول سفید خونWBC     وایت بلاد سل(موقع گرفتن جواب آزمایش حداقل این مورد رو بدونید)


گلبول قرمز خونRBC      رد بلاد سل(موقع گرفتن جواب آزمایش حداقل این مورد رو بدونید)


علائم حیاتیV/S              وایتال ساین(شامل فشار خون
به مثنوی که میرسیم پر از داستانهاي زیبا و دلنشین و گاه تلخ و غمگین است . اما مثل همه چیز در دنیا ، این داستانها هم یک ظاهری دارند و یک باطنی . در نگاه اول ظاهر داستان به چشم میاد  و اگر در ظاهر بمانیم شاید داستانهاي هزارو یک شب بسی جذابتر از داستانهاي مولانا باشند اما بقول خود مولانا اساس کار باطن داستانهاست که باید رمز گشایی شوند چرا که گفته :بشنوید ای دوستان این داستانخود حقیقت نقد حال ماست آندفتر اول ، اولین داستان حکایت شاهی عادل است  که عا
دولت یهودیان روسى و یهودیان اسرائیلى در آمریكا ، توطئه هاى سرقت كردن از اشخاص و خودكشى را انجام میداده اند كه یكى از این اشخاص ، تمدارى آمریكایى بود كه رابرت باد دوایر Robert Budd Dwyer نام داشت كه با شلیك یك گلوله به دهان خود به زندگى خود خاتمه داد ، توطئه اینچنین طرح میشود كه از كسى كه رقیب ى است و آبرو دارد و نبوده ، سرقت میكردند و سپس به او پیشنهاد پول میدادند ، ولى پولى را به او میدادند كه پول یك توطئه سرقت از بانك بود و پس از مدتى آن ش
سلام به همه
پسری 18 ساله هستم، امسال کنکور تجربی دادم اما نتیجه خوب نبود، من علاقه خاصی به رشته تجربی نداشتم، هر چند که توش ضعیف نبودم بلکه خوبم بودم و صرفا بخاطر رشته پزشکی و کسب درآمد و موقعیتش واردش شدم.
اما علاقه من بیشتر به رشته ریاضی هست. خانواده خیلی موافق نیستن به رشته ریاضی برم چون میگن کار نیست و فلان و .، خلاصه اینکه من وسط درس خوندن برای رشته تجربی هی علاقه م به تجربی کم و زیاد میشد و همین باعث میشد درست نرم جلو.
خانواده و فاميل ما ا
زن و مرد همراه خانواده مرد به سفری رفته اند . هر کدام از مسیر جداگانه ای به مقصد رسیده اند . سفر کاری است و زحمت آور. برای بازگشت هم به ناچار همسفران باید از هم جدا شوند ماشین گنجایش همه را ندارد. زن که از تنهایی سفر کردن به دور از ونگ و وونگ بچه ها خیلی لذت می برد فداکارانه داوطلب می شود که خودش برگردد تا مرد بتواند مادر و خواهرش را هم علاوه بر بچه های خودش به مقصد برساند. قرار می شود که مرد وقتی مسافرهایش را پیاده کرد بیاید توی ترمینال و زنش را هم
×هر کسی تو زندگیش یه جوری به چالش کشیده میشه، انسان اومده تا با رنج رشد کنه، نه اینکه الان بخوام شکایت کنم ها نه، نمیخوام بگم بابا خداجان گیر آوردی منو هی دم به دقیقه یه چیزی میذاری تو کاسه ام؟ نه اینم نمی خوام بگم، من میخوام اینو بگم فقط: خداجان لطفا بینش، درک و شعورش رو هم بذار تو کاسه! مبهم نوشتم؟ نمیدونم شاید، ولی حال باز کردن مطلب رو ندارم!
 
××اسباب کشی انجام شد ولی هنوز من له لهم، هنوز نتونستم یه دل سیر بعدش استراحت کنم که بخواد این خستگی
پست تیارا رو خوندم
یاد نوه خاله های خودم افتادم
سه تا نوه پسری داره با یدونه دختری
بچه دختر خاله م که ساکته
اما امان از دوتا بچه اولی های پسر خاله م
چند روز پیشا اومده بودن خونه مون
وحشیه وحشیه
با چشم غره بهشون نگاه می کردم
مامانشون انگار نه انگار
عاقا ما بچه کوچیک خونه مون نداریم خب وسایل دکوری زیاد تو خونه س
سعی هم میکنیم خوب نگه داری کنیم
اونوقت این وحشیا به هیچی رحم نمی کردن
من اگه سه تا کره خر زبون نفهم مثل اینا داشته باشم واقعا سعی میکنم ت
خواب دیشبم انقدر عجیب بود که ترجیح میدم بنویسمش.
حسابدار یه فست فود بزرگ شده بودم،ماهی سه میلیون حقوق میگرفتم، داشتم از همسرم جدا می شدم(دلیلش رو واقعا نمیدونم ولی همه ی فاميل و خانوادم با کارم موافق بودن!!!!) یه نفر اومد خواستگاریم،۸میلیون حقوق می گرفت(من نمیدونم حقوقشو چرا انقد دقیق یادمه)
اول راضی نبودم،بعد از چند جلسه باهاش آشنا شدم و ازش خوشم اومد، خیلی شوخ طبع بود و هم شهری و هم زبون بودیم.
یه خواهر داشت،باباشم خیلی شوخ بود،مامانشم از ا
سلام.
دیگه کتابای مجموعه دارن شان رو نمینویسم.:/
عاخه خیلی زیادنیک راست وقتی تموم شد کلشو مینویسم که تمومه:)
کتاب عروسک پدر رو تموم کردم.:)
معرفی میشه.:)
البته خودم به اندازه ای که انتظار داشتم دوسش نداشتم ولی درکل قشنگ بود:)
داستان:
درمورد یه دختریه به نام گِلِنّیس که توی یه خونواده خیلی پولدار زندگی میکرده و حالا پدرش به جرم ی زندانی شده و مادرش هم بعد از زندانی شدن پدرش از نظر روحی و روانی مریض شده و بچه ها بین فاميل تقسیم شدن
1. آقا من بعد راه افتادن کارگاه علاقه مو به غذا پختن، غذا خوردن، ظرف شستن و سایر موارد خونه داری از دست دادم!!! و دست پختم به طرز فاجعه ای بد شده :(
2.خانمای شاغل! شماها واسه شام چی درست میکنید؟!! من وقتی برمیگردم اونقدرخسته م که جمله همیشگیم اینه: "خیییلی خسته م. حوصله ندارم شام درست کنم! نون و پنیر بخوریم؟!!"
3. گفتم خواهرزاده همسر منتقل شده یه شهری نزدیک اینجا. البته نزدیک از اون جهت که ما تا شیراز 1400 کیلومتر راه داریم! وگرنه 300 کیلومتر اصولا نزدیک
می‌گفت: 
پدرم خدا بیامرز نظامی بود، از اون آدم‌‌های مهربونِ کم حرف ولی جدی که کمتر کسی لبخند یا حتی اخمش رو دیده بود.
اون موقع‌ها ،حدود‌های سال تولد خودت یا حتی قبل‌تر، دانشگاه قبول شدن مثل الان نبود، کمتر کسی دانشگاه‌ قبول می‌شد تازه اونم سراسری!
خواهرم که قبول شد رفتیم پیش بابا و گفتیم "بابا زینب دانشگاه قبول شده"‌، یه نگاه به خواهرم کرد و گفت "چی قبول شدی بابا؟" زینب سرش پایین بود، انگاری خجالت می‌کشید به بابا نگاه کنه ، آروم گفت "پزشک
بعضی از آدمها مثل زالو اند تا خونت نمکن ولکنت نیستن.
فقط زالو درمانی نکرده بودم که اونم امروز انجام دادم.خیلی وحشتناک بود.اصلا نگاشون نکردم نمیدونم چی شکلی بودن و چه شکلی شدن چون اگه نگاه میکردم اجازه نمیدادم دوتاشون روی شقیقه هام خون بخورن.یکی بهم گفته بود بزاق دهن زالو باعث باز شدن عروق مغز میشه .اینو من پارسال به مامانم گفته بودم این دیگه تو ذهنش بود.دیروزهم یکی از فاميلهاش اومد گفت پسرم میگرن داره اونم زالو درمانی کرده.دیگه وقتی من امروز
+ یکی از فاميلامون خیلی تو درس باهام کل کل داره،یه سال ازم کوچیک تره.وقتی رتبش اومد به همه گفت ۸۰۰ شده،من چون میشناختمش گفتم این اگه واقعا۸۰۰شده بود الان منو نابود کرده بود،اما چون خودش بهم پیام نداده یعنی کلکی در کاره.
خلاصه مامانش هر جا منو میدید میگفت امسال هرچی شد برو،بخاطر پزشکی نمون.همه که نباید پزشک بشن،البته دخترم امسال خیلی سختی کشید تا این رتبه رو به درست آورد.
حالا صداش دراومده که خانوم،مامایی استان خودمون قبول شده
سوال اینه آیا
اولین سحرِ بعد از تدفین خیلی سخت است آن هایی که چشیده اند بهتر می‌دانند.
فکر کن عزیزت را به خاک سپرده باشی، بعد از یک روزِ دردناک و طولانی با چشم های محزون و بر خون نشسته ، در حالی که دیگر رمقی برایت باقی نمانده است خواب چشم هایت را برباید
یک دفعه چشم باز می‌کنی می‌بینی صبح شده، نگاهت می‌افتد به پارچه های مشکی، به ظرف های خرما و حلوا، به ربان کنار عکس عزیزت، به لباس مشکی بر تن خانواده ات شاید هم از صدای گریه های یک نفر بیدار شوی چند نفر از
پیرها به خودی خود خسته‌کننده هستند و مامان‌بزرگه، برعکس بابابزرگم که پیرمرد خوش‌‌محضر و قابل تحملیه، از اون پیرست که به شکل ایکستریمی روی اعصابه. این رو نه فقط من که بچه‌هاش هم تأیید می‌کنند. چندسالی هست که به من به جای تو» می‌گه شما»، به جای خودت» می‌گه خودتون» و به طور کلی موقع صحبت کردن احترام بی‌معنایی می‌ذاره و به طور کلی مصاحبت باهاش حوصله‌ی من رو‌ سر می‌بره و به طور کلی فقط چندماه یه بار هم رو می‌بینیم.‌
 چند سال پیش ی
دومین یا سومین سحر ماه رمضون سال ۸۸ بود که پدربزرگ عزیزم سکته ی مغزی کرد و به کما رفت.
هیچ چیزی برام غم انگیزتر از دیدنش رو تخت بیمارستان نبود.
به زورِ دستگاه ها نفس می کشید و هر چی صداش می کردم بی فایده بود. دکتر می گفت صداتون رو میشنوه ولی مگه میشد صدام رو بشنوه و جوابمو نده؟
فقط دو روز رفتم ملاقاتش،بعدش همه ی نوه ها جمع شدیم تو خونه ی پدربزرگ تا منتظرش بمونیم.
یادم نیست دقیقا چند روز بعد بود اما یادمه اذان ظهر رو گفتن و همه ی نوه ها آماده ی نماز
+ این همه شهر ایران رو رفتم. تو چند تاشون زندگی کردم. تو نصفشون فاميل دارم. من گشتم، پیدا نکردم. شما هم نگردید، جایی مثل داش علی تو هیچ کجای ایران پیدا نمی‌شه. می‌دونم اسمش داداش علیه، اما من از بچگی گفتم داش علی و الان دیگه عوض نمی‌شه. اونایی که نمی‌دونن، یه بستنی‌فروشیه.
+ دیشب بعد از چهار سال دوباره تو اتاق خودم خوابیدم. ولی دیگه حس اتاق من رو نداشت، چون به جای فرشم و تختم و لباسام و استیکرام، وسایل دایی‌اینا توش بودن. هیچ حسی توم برنینگیخت
یک کارنامه با نمرات خوب همیشه حس غرور را در والدین به وجود می‌آورد. این حس کاملاً طبیعی و قابل‌قبول است، اما گاهی در جمع فاميل و آشنایان، والدین کارنامه‌ی فرزندشان را با افتخار به دیگران نشان می‌دهند و از آن‌ها در مورد کارنامه‌ فرزندانشان می‌پرسند. این‌جا دیگر کارنامه ماهیت اصلی خود را از دست می‌دهد و به ابزاری برای فخرفروشی و ء نیاز به جلب‌توجه و برتری‌جویی والدین در میان اقوام و دوستان تبدیل می‌شود و از سوی دیگر، یک کارنامه با
پخش جدید سریال هرکول پوآرو
پوآرو مجموعه سریال جنایی پلیسی با بازی دیوید سوشی و گویندگی اکبر منانی ساخت کشور بریتانیا می باشد.
سفارش مجموعه تلویزیونی پوارو دوبله فارسی از شبکه نمایش

مشخصات فیلم هرکول پوآرو :
زبان سریال :دوبله فارسی
کیفیت صدا و تصویر : عالی
تعداد قسمت : 52
تعداد دیسک : 9 عدد DVD
فرمت : خانگی
پخش جدید از شبکه نمایش
قابل پخش در پلیرهای خانگی و کامپیوتر
سریال پوآرو

این مجموعه جذاب جنایی بر پایه داستان‌های
کوتاه و بلند آگاتا کریستی
هلهله بپا کنید عروس خوشومد
گل اومد و سوسن اومد سنبل اومد
توی فاميل،کم نظیره، هلهله بپاکنید که بی نظیره
هلهله بپاکنیدگل توی باغه
هلهله بپاکنید نرگس باغه
به گل یاس، به چه زیباس،حالا کل کل کل بکشید که ماه شبهاس
هلهله بپا کنید ناز و اداشو
هلهله بپا کنید قد و بالاشو
دستا بالا، همین حالا، حالا کل کل کل بکشید هزار ماشالا
جهت دریافت سبک اینجا را کلیک کنید
شعر بالا توسط جناب دانش زاده در گروه تلگرام عروسی اسلامی منتشر شده است 
عضویت در کانال تلگرام
مردم میخوابن که استراحت کنن، من میخوابم که تو خواب سوالای فلسفی طرح کنم :||
تو خواب دیشبم با چند تا از فوامیل :| که کاملا رندوم و بی ربط انتخاب شده بودن زدم به کوه و بیابون و کاملا بی هدف هر جا که جاده خراب تر بود،اون میشد مسیر ما:/
بعد ماشینو پارک کردیم وسط جاده وتصمیم گرفتیم پیاده بریم و از وسط زمین کشاورزی های گِلی رد بشیم.
وسط راه خسته شدیم و تو گٍل ها خوابیدیم و بسی کیف کردیم.
بعد انگار که به مقصدمون رسیدیم فهمیدیم روزه ایم و باید افطار کنیم ول
امروز که داشتم عکس های مراسم صابئین رو میدیدم به خیلی چیزا فکر کردم. فکری که هر وقت به محله ی قدیمیمون سر میزنم بهش فکر میکنم.
وقتی به این بچه نگاه کردم به خودم میگفتم ممکن بود من فقط به فاصله ی چندمتر توی خونه ای با دین متفاوت به دنیا میومدم. اون وقت خیلی چیزا فرق میکرد. اون وقت دعاهام، دینم ، اعتقاداتم، لباس پوشیدنم و خیلی چیزای دیگه م متفاوت بود. ممکن بود من جای مروارید یا اون یکی همبازی بچگی هام باشم. اون وقت حتی گوشتی که الان حلال میدونم رو
گاهی وقتا دلم‌ میخواد ساعت ها بشینم و بنویسم حرف بزنم برگردم به  عقب به دوران خوب اولین روزهای که برای دیدنش لحظه شماری میکردم روزهایی که به شوق دیدنش ۱۰ ساعت تو راه بودم تا بیام ببینمش بعضی وقتا اونقدری که تو راه بودم کنارش نبودم یعنی ۲۰ ساعت تو راه بودم تا بیام و برگردم ولی کمتر از اون تایم کنارش نبودم ولی برام اونقدری لذت بخش بود که هنوزم دارم بهشون فک میکنم یه جیزی ته دلم اروم اروم داره میلرزه نمیدونید چه حس قشنگی بوده  رفته رفته اونقدر
چشم روشنی: قصه یک زندگی شیرین
چشم روشنی ، کوثر لک، نشر شهید کاظمیبریده ای از کتاب:همان اول زندگی فهمیدم به اندازه ی فاميل هایم او دوست و آشنا دارد.با اینکه آن زمان بیست و چهار پنج سال بیش تر نداشت، هر شب مهمان داشتیم و برایمان کادوی عروسی می آوردند.یک شب که مادرم آنجا بود گفت که زشته مهمان ها شام نخورده برن، نگهشون دارید. مادر رفت سراغ مرغ پختن ، من هم با اعتماد به نفس رفتم سراغ برنج و قابلمه. پلویی پختم که توی تارییخ ثبت شد. دانه های برنج طوری ب
بحث در مورد رابطه جنسی قبل از ازدواج

رابطه جنسی با اقوام پیش از ازدواج

پرسش و پاسخ
پرسش : سلام. خانمی هستم 28 ساله.با یکی از اقوام دور ٧ سال رابطه داشتم و همه ی فاميل متوجه شدن و خیلی حرف واسمون در اومد. رابطه جنسی هم داشتیم اما بکارتم حفظ شده خیلی خوب بودیم با هم و خانواده هم میدونستن قرار بود بیاد خواستگاری کنه و رسمی شه متاسفانه نمیدونم چی شد که گفتن منو نمیخوان و ولم کردن ٣ هفته ای هست.خیلی خودم بهم ریختم. از طرف دیگه یکی دیگه از اقوام هست که
امشب پاییز فصل آخر سال است، اولین کتاب نسیم مرعشی رو خوندم. چقدر خوش‌خوان و جذاب و درست نوشته شده بود. از اون متن‌ها بود که خیلی دوست دارم ورژن مردونه/پسرونه‌ش رو بنویسم.در مورد مهاجرت خیلی توی تولیدات فرهنگی و هنری کم کار کردیم. در حالی که دغدغه بزرگی‌ه و نسل ما خیلی زیاد باهاش درگیره. کم نیستند دوستان و همکاران و هم‌کلاسی‌ها و آشناها و فاميل‌هامون که ذره ذره وجودشون رو برداشتن و رفتن و تبدیل شدن به کاراکترهای مجازیِ پشت خطِ تماس‌های
بسم الله
از وقتی که دانشجو شدم یکی یکی ایرادهایم می‌زند بیرون. تجربه‌ی همخانه شدن با چندنفر در یک اتاق چندمتری، همسایه شدن با چندنفر در یک محیطِ چندمتری، دانشگاه و دانشجوها و استادهایش، قلب قلبی شدن تمام وجودم و کشف کردن یک نفر دیگر، دور بودن از خانواده، مسافر بودن و حکم یک مهمانِ عزیز را پیدا کردن در خانه و بین فاميل، همه‌ی این‌ها از من چیزی ساخته که هر روز و هر دقیقه، در حال بررسی خودم هستم. در تکِ تکِ رفتارهایم و بازخوردهایی که به سمتم م
هرروز قصد دارم ک زودتر بیدارشم و درس بخونم یااینک ناهارساندویچ سفارش بدمولی میگیرم میخوابم تا ساعتای 3ظهر ساعتای 14بود ک مامان بیدارم کرد و گفت منو زندایی میخوایم بریم بیمارستان ملاقات متین(پسرخالم ک سه سالشه بستری شده )وقراره ک زندایی علی و بیاره ک من نگهش دارشم علی هم یه سال وخورده ای یه پسر فندوق و تپلو وبا لپای خیلی خیلی بزرگ ازایناییه ک فقد باید بچلونیش و گازش بگیری تا ساعتای 5تنهایی پیشم بود و داداششم بود ابجی ک همش با ابوالفصل دعوا می
محمد، امروز رفت سالن تا با دوستاش فوتبال بازی کنه. وقتی دوستاشو دید خیلی خوشحال شد 
و به همه اونا سلام کرد وبه تک تک اونا دست داد. این عادت همیشگی اقا محمد هستش که 
وقتی دوستاشومی بینه به اونا دست می ده .
می دونید بچه ها، خدا هم خیلی این کار محمد رو دوست داره. خیلی به محمد ودوستاش وقتی 
به هم دست می دن محبت امیز نگاه می کنه و گناهاشونو می بخشه.
امام صادق هم می فرمایند: وقتی دو مومن به یکدیگر می رسند و به همدیگر دست می دهند 
خداوند همین طور با نگا
خب دیگه. از بس پیش‌نویس ردیف کردم و وقت و ناوقت اومدم تو بیان، آخرش یکی از پست‌های بی‌سر و ته از دستم در رفت و واستون دست ت داد. خواب بودم نمی‌دونم چرا همچین شد.
ولی حداقل بهانه‌ای شد یه مشت دیگه دری وری بنویسم :دی
یکی از موضوعاتی که من خیلی راحت ازش رد می‌شم حرف دیگرانه. نمیدونم کار خوب یا بدی می‌کنم، ولی حس خوبی دارم. مثلا فک و فاميل گیر می‌دن در مورد تغییر رشته و بیکاری و ازدواج و از این‌جور چیزها که از فاکتورهایی که روشون تاثیر داره
ازدواج کردن هم برای خودش داستانی شده است. به هر استان و شهر و روستایی که بروید می بینید موقع خواستگاری، یک برنامه حاکم است و موقع عقد، برنامه ای دیگر. موقع عروسی هم واویلا! دو طرف عروس و داماد می گویند: ما توی فاميل، این طوری رسم داریم. انجام ندهیم خیلی زشت می شود. نه این طرفی ها کوتاه می آیند و نه آن طرفی ها. ریز رسم و رسومات من درآوردی! را مو به مو انجام می دهند. هر بار هم یک برنامه جدید به این رسم و رسومات اضافه می شود. چشم و هم چشمی ها که جای خودش
رسوم جالب عروسی کشورها
 
جشن ازدواج یا عروسی مراسمی سنتی یا آیینی است که طی آن آغاز یک ازدواج و زندگی مشترک یک زن و مرد جشن گرفته می‌شود. این مراسم در کشورها و فرهنگ‌ها، ادیان و مذاهب، گروه‌های قومی و حتی طبقات اجتماعی گوناگون، به صورت های گوناگون برپا می شود. مراسم جشن عروسی از مبحث کارکردی ازدواج جدا بوده و بخش قانونی و کارکردی ازدواج در کشورهای گوناگون، معمولاً در دفاتر قانونی انجام می‌ شود.
مراسم ازدواج و مراسمی است که در آن
الآن توانایی اینُ دارم که بنفش ترین جیغ ها رو سر بدم از شدت کمردرد!!
مامان‌جان!! شما دقیقاً داری با ستون فقرات من چیکار میکنی؟!دورت بگردم!
----
اونقدری که مسائل غیراخلاقی جامعه حال منُ بد میکنه بوی گوشت و پیاز و ماهی نمیکنه
+++
یه دو سه روزی بود حالم گرفته بوداز دست خودمگناهای کرده و نکرده‌مدور و بر و جامعه و همه چی اصن!
تا اینکه دیشب همسر پرسید به جهنم اعتقاد داری؟! به این شکلی که واسمون جا انداختن؟!
فکر نکرده جواب دادم آره خب!! الکی که نمیگن
سلام 
من پسری ۱۸ ساله هستم، مشکلات زیادی با پدر و مادرم دارم، کلا خیلی بد باهام صحبت میکنن،  مخصوصا بابام، اصلا احترامی قائل نیست، هر موقع که دلش بخواد بهم میگه تو عقل نداری و اگه آدم بودی .
این مال حرف زدن عادی ایشونه، وقتی عصبانی بشه هر تحقیر و توهینی به آدم میکنه، مثل تو هیچی نیستی، به هیچ دردی نمیخوری، هیچ . نمیشی و این ها. بعدش انتظار داره هیچ اعتراضی هم نکنی، در صورتی که من وقتی به هم سن و سال هام نگاه میکنم واقعا پسر بدی براش نبودم، نه
سلام به خانواده برتری ها
امیدوارم هر کجا که هستید سلامت و موفق باشید، من یک سوال ازتون داشتم، می خواستم بدونم آیا میشه بدون در نظر گرفتن خانواده ازدواج کرد؟، اگه یک نفر خانواده نداشته باشه مثلا پدر و مادرش فوت کرده باشن یا خانواده خوبی نداشته باشه(بماند) و فاميل خوبی نداشته، چطوری باید خواستگاری کنه؟
مراسم ها رو برگزار و ازدواج کنه؟ دختر خانم های امروزی تا چه اندازه با این قضیه کنار میان و آیا خانواده طرف مقابل براشون مهمه؟، تا چه اندازه مه
از وقتی فهمیدم که اجداد ما روس هم بودند حتی! خیلی دلم می خواست زبان روسی یاد بگیرم و برم اونجا رو ببینم! شاید به این دلیل که من آومیم که خیلی به رگ و ریشه افراد اهمیت میدم!خب عربی رو تا حد قابل قبولی بلد بودم! و ترکی هم تا حد بخور نمیری یاد گرفتم! اما روسی هنوز برام جالب و دست نیافتنی به حساب میاد.
الان داشتم نقشه جهان رو می دیدم و دلم می خواست همه جا رو ببینم. بیگانگی من با جغرافی ازونجایی نشات می گیره که تو دبیرستان 40 تا سوال می دادند بهمون برای
مامان من هیچ وقت هیچ لوازم آرایشی نداشته. مطلقا هیچ. بچه که بودم گاهی تو خونه ی بقیه ی ی فاميل که معمولا جوونتر از مامان بودن با تعجب به جعبه ی پر از چیزای عجیب غریب نگاه می کردم و دلم می خواست بزرگ شدم یه جعبه ی بزرگ از اونا رو داشته باشم. توی دبستان گاهی بچه ها تعریف می کردن که یواشکی به جعبه ی ماماناشون دست زدن و مثلا ریمل یا فرمژه شون رو برداشتن. من اسامی ابزارهای جدیدی رو که هیچ ایده ای نداشتم چی هستن میشنیدم و گاهی خجالت می کشیدم که من ق
فرستنده : cherry blossem 
گیرنده : sama0_0
تاریخ ارسال : ۱۳/ ۴ /۹۸
متن : 
همیشه و حتی الان اینطور فک میکردم ک ادمایی که تعداد زیادی دوست دارن و دور و ورشون شلوغه موقعی که لازمه روی خیلی از اطرافیانشون که باهاش بگو بخند داشتن نمی تونن حساب کنن . به خاطر همینم که شده همیشه دنبال یکی دو نفر بودم ک بشه روشون حساب کرد و هرچند سخت بود ولی شد! تیوری این بود : خوش شانس باشی پیدا میکنی ، نباشی هم خب نثل این همه ادم دیگه که همچین کسایی ندارن تو زندگیشون . یکی به این ام
یک»
به پرسش از چشمان شما آمده بودیم .
پاسخی جز اشک برای ما . صفر بود!
دو:
شاید دیگر نویسنده ها پولدار نباشند .
یا توی خانه هایشان . طلا کجا بود؟
ولی ایده هایشان برای یدن .هنوز جاذبه دارد .
سه:
مردن توی تابلوی چشم تو ابد دارد .
می میرم!تا ابد بگیرم از .چشم های تو!
چهار:
می آئی بالاخره.حتی با دستهای بسته .برای مجازات!
مثل تابلوی نقد و نسیه . می نشینم تا که . نگات کنم!
پنج:
پوره سیب زمینی . نان تست .کمی پنیر ویلی .
خوراک انسان نیست !دربرابر
از گرمای هوا فراری،نشسته بودیم طبقه‌ی پایین خونه‌ی خاله و داشتیم هندوانه می‌زدیم بر بدن که موبایل بابا زنگ خورد.
از حرفای بابا و آدرس دادنش معلوم بود که قراره چند نفری به جمع‌مون اضافه بشن. اما نکته‌ اینجا بود که بابا داشت فارسی صحبت می‌کرد و این نشون می‌داد که مهمون‌ها از اقوام نیستن.
بابا که تا میدون اصلی شهر آدرس داده بود، تلفن رو قطع کرد و گفت آقای الف. بود.(۹۰ درصد افرادی که من می‌شناسم فاميل‌شون با الف شروع میشه :دی) بعد هم بلند شد ک
سلام
من پسری 25 ساله هستم، خدمت سربازیم رو تموم کردم و بعد خدمت سربازی کنکور شرکت کردم و رشته مورد علاقه م رو ادامه میدم و حدود 2 ساله که دانشگاه میرم شهر خودمون . .
اهل دوستی با جنس مخالف نبودم و نیستم و سرم همیشه به کار خودم گرم بوده با اینکه فشار عاطفی و احساسی رو حس میکردم، در محیط دانشگاه سر به زیر بودم و به کار خودم میرسیدم تا موقع ازدواج برسه و اقدام کنم.
چند وقت پیش یکی از همکلاسی های دختر که من دیده بودم شون ولی اسم و فاميل شون رو نمیدونست
سؤال نداره، ولی کدوم آدم عاقلی آهن‌ربا رو می‌بره نزدیک بستنی شکلاتی به امید جذب شدن؟ یا سعی می‌کنه برای ایجاد ارتباط یا بهتر بگم، اتصال چند تا چیز به هم از آهن‌ربا و بستنی شکلاتی استفاده کنه؟
شاید جواب این باشه: من؛ چون مجبورم، می‌فهمی؟ مجبور. 
بذارید قبلش یه پرانتز بزرگ باز کنم و علت ناراحتی چند ماه اخیرم رو توضیح بدم و از ابهام متن کم کنم. تیتر پرانتز بزرگ اینه: تصمیم به مهاجرت. علت حال بدم هم اون کلمۀ تلخ مهاجرته و هم اون دو کلمۀ قبلش. چ
کلاه قرمزی 97 به کارگردانی و اجرای ایرج طهماسب با لینک مستقیم
قسمت 21 (وژه ولادت پیامبر (ص) و امام صادق (ع))
کارگردان: ایرج طهماسب | ژانر: اجتماعی، خانوادگی، طنز | تولید: 1395 | تاریخ انتشار: 1397
تعداد قسمت ها: 15 | مدت زمان هر قسمت: 55 دقیقه | کیفیت: 576p HDTV
حجم: 350 مگابایت + 175 مگابایت | تهیه کننده: حمید مدرسی
درباره سریال: پس از سه سال دوری از تلویزیون کلاه‌قرمزی در نوروز سال 1397 در قالب ویژه‌برنامه نوروزی و به همراه عروسک‌های دیگر بار دیگر به صفحه تلو
یکی از عناصر زیربنایی فرهنگ
ایران نظام فرهنگ ایلی است. در این نظام فرهنگی خانواده و
خویشاوندی اهمیت زیادی دارد. رابطه ما با خانواده و فرزندانمان بسیار بیشتر از
جوامع غربی است. این البته جنبه‌های مثبت و منفی دارد. ما برای بچه‌هایمان نه فکر
به فکر آموزش هستیم بلکه می‌خواهیم رشته تحصیلی او را، شغل او را، همسر او را نیز
خودمان انتخاب کنیم. ما می‌خواهیم برای آن‌ها خانه و زندگی تهیه کنیم و حتی بچه‌های
آن‌ها (نوه‌ها) را نیز سروسامان بدهیم. از آ
×اولین باری که کتاب بیشعوری رو خوندم متوجه شدم به شخصه در خیلی از موارد بیشعورم!!! اولش خواستم کتمان کنم ولی بعد دیدم نمیتونم خودم رو گول بزنم که، پس بهتره خوشحال باشم که خودم فهمیدم و می‌تونم رفتارم رو اصلاح کنم! اما قضیه به اون سادگی هم نبود و خب کلی زمان برد تا تونستم چند مورد رو درست کنم و با بقیه همچنان در حال دست و پنجه نرم کردنم! حالا چرا اینو گفتم؟ جون از بعد خوندن کتاب متأسفانه فهمیدم  خیلی از اطرافیان نزدیکم هم بیشعور هستن! دلم میخواس
*امروز رفتیم دکتر واسه مامان و سیم سازم که بریده بود رو انداختم و خرید و کلی کار دیگهآخرم رفتیم نمایشگاه و با دوتا تشک واسه تخت هامون و دوتا محافظ تشک و سه تا بالش برگشتیم و جالبش اینه که نمایشگاهش هیچ ربطی به تشک نداشت :/

*بابا داره یه کارایی می کنه
یه چیزهایی تو سرشه
حدس میزدم ها اما نمی فهمیدم
تا امروز خودشم اقرار کرد گفت آره یه چیزایی هست ولی به شماها نمیگم
بعدم به شوخی واسه در آوردن لج مامان گفت نارنج به تو اعتماد دارما بهت میگم اما به ماما
(در نظر داشته باشید که دارم در مورد فضای کوچیک روستا باهاتون صحبت میکنم.)
رفته بودم خانه عمه و حرفها حسابی طول کشید. اذان تمام شده بود که خداحافظی کردیم. عمه تمام سبزی های تازه اش را ریخت برای من. خواستم برای خودش سبزی بچینم که محمدرضا گفت شما بفرمایید. بعد هم رفت توی خانه. مانده بودم چجور حالیش کنم که مردانگی اش را برای خودش بگذارد! و اصلا حالی اش کنم یا نه؟ چیزی نگفتم. 
محمدرضا نوه عمه است. گمانم که بیست و پنج سال را دارد. راستش خوشم نیامد. از
من اوصولا سالی ی بار شاید خواب ببینم . شاید دو بار ! اتفاق عجیب این بود که همه ی چیزایی ک به اصطلاح خواب میدیدم اتفاق میوفتادن ! حالا یا مستقیم یا به نحوی . وقتی میچیندی کنار هم میدیدی بی ربط نیستن .اوایل خب ترسناک بود !چون من خواب ادمایی رو میدیدم که روز های بعدش طی اتفاقی فوت میشدن ! یا مریضی ای براشون پیش اومده بود . یا یه خبری از این دست .فکر کنم اولین اتفاق جدی این بود که چند روز بعد از خوابی که دیدم طاقت نیوردم و به مامانم رفتم گفتم خال
چند روزی بود ارتش مورچه‌ها به اتاق من بینوا هجوم آورده بودند. اوایل فقط اطراف دیوار رژه می‌رفتند، من هم کاری به کارشان نداشتم و اطرافشان نمی‌نشستم. اما از دیروز و امروز به سمت کتابخانه‌ام هجوم برده بودند و نزدیک کتاب‌هایم کشیک می‌دادند. خب من هم احساس خطر کردم و علیرغم میل باطنی‌ام جاروبرقی را برداشتم و به سمتشان گرفتم. خدا شاهد است همین الان که دارم برایتان این ماجرا را تعریف می‌کنم گریه‌ام گرفته. با چه سنگدلی لوله‌ی جاروبرقی را به س
سال‌ها پیش گفته بود اگر پسردار شدم اسمش را "سعید" می‌گذارم، وقتی خبر پسردار شدنش رسید منتظر بودیم یک سعید کوچولو به جمع خانواده اضافه شود؛ هنوز چند ماهی نگذشته بود که گفتند اسم تغییر کرد، مادرش خواب دیده و حالا شده سبحان! دوباره چند وقت بعد سارا گفت:_عمه! میدونی اسم نی‌نی‌مون چیه؟
_اره! سبحان کوچولو
_نه! اون قبلا بود الان قراره یه چیز دیگه بذاریم!
_شما هم اخر برا این بچه اسم نمی‌ذارین!
احمد: حالا اگه ندیدی اخرش هم دنیا اومد تا به جای پسر، دختر
 
تبت یدا. بریده باد
قتل اصحاب الاخدود : خدا بکشد یاران اخدود را            
والله لا یحب المتکبرین: خدا متکبران را دوست ندارد
 
وقتی کسی پول شما را می­خورد، برعلیه شما با همسایه­ هایتان نقشه می­ کشد، اجازه رسیدن دارو و مواد موردنیاز به سمت شما را نمی­دهد، وقتی که به صورت آشکار برعلیه شما قانون تصویب می­کند یعنی چه؟!!
وجدانا یعنی مرگ شما را می­ خواهد، نابود شدن شما را!!
 
آن­ وقت شما با چنین کسی چه معامله­ ای می­کنید؟ بازهم وجدان را درنظر بگی
سلام.

مجموعه آنی شرلی خییییلیییی عالیههههه:))))
هرکی نخونه کل عمرش برفناست.:/

تاحالا تو وبم خیلی کتاب معرفی کردم ولی هیچ کدومشون بهتر از آنه نیستن.(نه اینکه بد باشنااا.آنه بهتره.)

این مجموعه 8 جلده که 7 جلد اول از زبون خود آنه و جلد آخر از زبون دختر آخری آنه ست^.^
+توی جلد آخر نه بلایی سر آنه میاد نه هیچی.فقط نویسنده خواسته تغییری بده که از زبون دخترش نوشته.
درضمن موقع خوندن خودم 2 سال وقفه افتاد بین خوندن این مجموعه،و جلد آخرش رو نخونده بو
همیشه با این شروع نوشتنه مشکل دارم!که از کجا بگم!
صدای منو میشنوید از تهران!از خانه!
داشتم به این فکر میکردم که این بلاگ قراره جایی باشه برای تجربه های من!برای اینکه توی 25 سالگی بدونم دغدغه ها و روزمرگی های مبینای 20 ساله چی بود!
پس میگم!از دغده های این روزام!از چیز هایی که باهاشون درگیرم.از احساسم.از اطرافیانم ، و از شریطم :)
امروز یازدهم مرداد ماه یکهزارو سیصد و نود و هشت خورشیدی هست :)
مبینا 21 سال داره. رشته ی تحصیلیش فیزیک و دانشگاهی که توش بزرگ
متاسفانه مرورگر شما، قابیلت پخش فایل های صوتی تصویری را در قالب HTML5 دارا نمی باشد.
توصیه ما به شما استفاده از مروگرهای رایج و بروزرسانی آن به آخرین نسخه می باشد
با این حال ممکن است مرورگرتان توسط پلاگین خود قابلیت پخش این فایل را برای تان فراهم آورد.

















#زندگی_به_سبک_مهدی (۴۷)
سالهای اول دههٔ ۹۰ بود که دیگه کم کم داشت سر شهید محمد مهدی شلوغ میشد و هرچی تلاش می‌کرد نمی‌توا
هر آدمى (حتى از فاميل) وقتى به نظرم اضافیه و فقط یه اسم تو گوشیه یا یه "دیگه چه خبر؟" تو دید و بازدیدهاى خانوادگى، تا وقتى حذفش نکنم آروم نمیشم. حذف نه از سر نفرت، به خاطر صرفه جویى در مصرف حال و حس. 
حذف آدما مراحل جذابى داره. پاک کردن شماره تماس از کانتکتاى گوشى، دیلیت یا بلاک در تلگرام و اینستا، و بهترین بخش، کشفِ حسِ بى تفاوتیم بهش. 


شاید بگید آخرى دست خودت نیست، ذهن رام آدم نیست. اینا رو میگى ولى در عمل نمیتونى یه "آدم" رو از ذهنت حذف کنى؛ اما
با مامان و بابا و آبجی اومدیم شمال،
به خاطر ترسی که زینب از حموم داره، تصمیم گرفتم هر شب به عنوان روتین قبل از خواب ببرمش تو حموم و فقط تنشو لیف بکشم بیایم بیرون لباسشو تنش کنم و بعد بخوابونمش.
روز اول و دوم تهران بودیم و بعد اومدیم شمال.
مثل هر تصمیم دیگه ای مامانم مخالفت کرد!
این بار اینجوری که نه مامان شبا حموم رفتن خوب نیست و انگار ابدا توضیح منو که مامان ما حموم نمی ریم فقط تنشو می شورم اصلا فایده ای نداره.
دوباره میگه روتینو بذار برا روز و
من از یه جهت داشتن هم خونه ای رو دوست دارم.
تا وقتی نخوام ازدواج کنم هم میخوام همچنان هم خونه ای داشته باشم.
هر هم خونه ای یه زندگی جدیده، یه دنیای جدیده.
هر بازه سنی ویژگی ها و پیچیدگی های خودشو داره.
یه هم خونه ای داشتم که هر روز صبح ساعت 6 از خواب بیدار میشد و تا هشت همینجوری صبحونه میپخت.
از هشت نا نه صبحونه میخورد.
و از نه تا ده ظرف و اینها رو میشست و.
بقیه هم خونه ایام از دستش اسایش نداشتن.
یه بار صبح وقتی داشتیم صحبت میکردیم توضیح داد که چرا ص
بخون من که اشکم در اومد
☺وقتی یک سالت بود مشغول شد به غذا دادن و شستنت.
و تو با گریه های طولانی   شب از او تشکر کردی.
☺وقتی دو سالت بود مشغول شد به اموزش دادنت به راه رفتن 
اما تو با فرار از ان هنگامی که صدایت میکرد از او تشکر کردی

 ☺وقتی سه سالت بود مشغول شد به غذاهای خوشمزه برایت پختن
و تو با ریختن غذا بر روی زمین ازش تشکر کردی
☺وقتی چهار سالت بود مشغول شد به دادن مداد به دستت تا نوشتن را یاد بگیری
و تو با خط خطی کردن روی دیوار از او تشکر کردی
چه کسی میداند در سر  آدم ها چه میگذرد؟
می‌بینی که نگاهش به اسکناس‌های هزارتومانی جدید است که رویشان نوشته هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق» ولی در سرش صدایِ پس کی حقوق این ماه را واریز میکنند؟». به دخترکش که روی فرش هزارشانه‌‌ی خانه بالا و پایین می‌پرد می‌نگرد ولی در فکر این است که کدام دبستان ثبت نامش کند و همزمان به صدای گوینده که شادمانه مژده میدهد و هزاران جوایز نقدی و غیرنقدی دیگر» پوزخند میزند. سریال یوسف پیامبر را که هزاربار
یکی از بهترین سریال هایی که تا حالا از شرقی ها دیدم، ادیسه ی کره ای » بوده نویسنده به طرز جذابــــــی  فیلمنامه ی این سریال رو در ژانر فانتزی نوشته و من بارها این خلاقیت نویسنده رو موقع دیدن سریال تحسین کردم . توی این سریال نویسنده یکی از افسانه های به شدت مشهور شرقی رو با زندگی مدرن ترکیب کرده بود و یه اثر فانتزی خوب با کمدی عالی و بازی خوب بازیگرها بیرون داده بود .
تنها نقص سریال دو قسمت اخرش بود که به طرز فجیعی در جلوه های ویژه افت کرد و س
ناودانها شر شر باران بی صبری است آسمان بی حوصله ، حجم هوا ابری است کفشهایی منتظر در چارچوب در کوله باری مختصر لبریز بی صبری استپشت شیشه می تپد پیشانی یک مرددر تب دردی که مثل زندگی جبری است و سرانگشتی به روی شیشه های مات بار دیگر می نویسد : " خانه ام ابری است "
از قیصر امین پور

بعد نوشت: چند ساعت پیش حس میکردم احساساتم خیلی پیچیده و سنگین شده
بعد فکر کردم خب چرا این حس طراحی نکنم
بعد از کلی چونه زدن با خودم طراحی نکردم
اگه قرار بود احساس های سنگین
بعضی آدم‌ها برای من همیشه عجیب میمونن.همون‌هایی که بعد از اومدنِ یک آدمِ دیگه توی زندگی‌شون،خودِ واقعی‌شون رو میذارن کنار و شروع به تولید داخلی میکنن و یک آدمِ جدید،با یک کیفیتِ دیگه و یک رنگ و‌ بویِ دیگه از خودشون میسازن تا به دلِ اون یک آدمِ جدیدِ‌ زندگی‌شون خوش و‌ پُررنگ و لعاب بنظر برسن و متاسفانه شیطونی‌ها،ذوق‌ کردن‌هاشون و از همه مهمتر خودِ قشنگِ زندگیِ خودشون بودن رو میذارن توی گونی و پرت میکنن تهِ انبارِ ذهن‌شون و یک وقت‌ه
هزاران هزار کتاب کودک سالانه منتشر می شود. این داستانهاي کودکانه که میتوانید سال ها آن ها را بخوانید، اغلب بسیار ساده هستند.
اما ناشران می گویند این بدان معنا نیست که آنها آسان است برای نوشتن. مارگارت آناستاس، سردبیر هارپر کالینز کودکان و نوجوانان، "یک کتاب با عکس های خوب، یک داستان پیچیده را در 32 صفحه تعریف میکند که اینکار خیلی سخت است".
پس تفاوت بین کتاب کودک متوسط و کتاب کودک خوب چیست؟ به عنوان نویسنده کتاب پرفروشترین کتاب کودکان، در اینج
وقتیکه بچه بودیم از عظمت و اقتدار ایران زمین » زیاد گفته می‌شد و همچنین در کتابهای مختلف پر بود از ساخت تمدن توسط ایرانیان.ولی برای من این تصویر ذهنی شکست چرا ؟چراهای زیادی داره و مطمئنم که برای شما هم این تصور ذهنی درهم شکسته، البته می‌دانم که هرکس در شرایط متفاوتی نسبت دیگری قرار داره و قرار نیست که حالت روحی و ذهنی من یا شما همگانی باشه ولی همسن و سالان من و کسانی که مثل من ایام ماضی را بخوبی ورق زده‌اند و از ایام حال هم جز پشت دستی نخور
به‌رغم سخت‌گیری‌هام و جدی بودن‌هام و حرفم حرف بودن‌هام و جلوی لوس‌بازی کوتاه نیومدن‌هام، معمولا بچه‌ها تمایل خوبی به برقراری ارتباط باهام دارن که البته این میل، اغلب بی‌جواب می‌مونه. اما وقتی جواب بدم دیگه ولم نمی‌کنن دیگهههه! خب قابلیت سوئیچ سریع از موضوعی به موضوع دیگر رو دارم که خیلی در کاهش تلفات بازی کمک می‌کنه و البته باعث میشه خلاقیت خودم و بچه‌ها هم به کار بیفته. مثلا وقتی کیس موردنظر با یه چماق بزرگ جلوی تلویزیون آکروبات‌
سلامدوباره سلام
من رو ببخشید همه ی دوستانم. سلام
تقصیر من نبود. باور کنید. شما هم اگر جای من بودید شاید همین کار رو می کردید. یعنی بین چندین و چند کار که باید انجام بدید، مهم ترین ها و اولویت دار ترین ها رو انتخاب می کردید. مثل من که باید علاوه بر رسیدگی به امورات زندگی، به فکر چندین رویدادِ پیش رو می بودم و خودم رو براشون آماده می کردم و بسیاری دیگر از رویدادها که من منتظر اونا نبودم ولی اتفاق افتادند و تعدادی دیگر از رویداد ها که هنوز اتفاق نی
کپی نکنید تا برایتان بنویسم! 
وقتیکه بچه بودیم از عظمت و اقتدار ایران زمین » زیاد گفته می‌شد و همچنین در کتابهای مختلف پر بود از ساخت تمدن توسط ایرانیان.
ولی برای من این تصویر ذهنی شکست چرا ؟
چراهای زیادی داره و مطمئنم که برای شما هم این تصور ذهنی درهم شکسته، البته می‌دانم که هرکس در شرایط متفاوتی نسبت دیگری قرار داره و قرار نیست که حالت روحی و ذهنی من یا شما همگانی باشه ولی همسن و سالان من و کسانی که مثل من ایام ماضی را بخوبی ورق زده‌اند و
هیچکدومشون برام معنی نداره . عید ؟  حالا هر عیدی باشه . تجمع و خوشحالی بابت این روزها و ایام کلیشه ای اصلا برام جذابیتی نداره . دور هم بودن . خانواده . اقوام . فاميل . که چی بشه آخرش . که وقت تلف بشه یا این که فکر کنیم مثلا سال نو شده ؟ مگه نمیشه هر روز سالو خوش بود ؟ دور هم بود ؟ همش تکرار تکرار تکرار . تنها خوبی که تعطیلات داره اینه رفقای صمیمیم هستن و میشه 24 ساعت رو بدور همه آدما دور از شهر لعنتی بریم بیرون جایی جز خودمون 4 نفر هیچکی نیست .
تازه دیپلم گرفته بودم و بچه کنکوری بودم که بابا موبایل خرید. یه 3310فوضولِ درونم همون لحظه اول سیم کارت رو سوزوند. به من چههههه؟؟ برا چی پین گذاشتن رو سیم کارت؟؟؟گوشی بدون سیم کارت هم روشن نمی‌شد :/چندروز طول کشید تا بالاخره درست شد. بابا باهاش می‌رفت سرکار. وقتی برمی‌گشت چند ساعتی اسنیک بازی می‌کردم.تو خونه ما فقط دوتا دختر خوب و خااانوم و سربه راه موجود بود. مامان بازی و عروسک بازی‌ها که تموم شد، بازی فکری فقط داشتیم. همینه انقدر مادوتا فکو
زاهدان - ایرنا - مردم مومن و متدین شهرستان خاش سیستان و بلوچستان مانند سایر هم وطنان مومن و مسلمان ایرانی آداب و رسوم ویژه ای در ماه مبارک رمضان دارند.

به گزارش ایرنا همه ساله مردم شهرستان مرزی خاش در آستانه ماه های مبارک شعبان و رمضان با گرفتن روزه های مستحبی، غبارروی و عطرافشانی مساجد، آغاز جلسات ترجمه و تفسیر قرآن کریم و خرید مایحتاج ماه مبارک رمضان با آمادگی کامل به استقبال ماه میهمانی خدا می روند.خواندن نماز 20 رکعتی تراویح که هم اکنون د
عکس آقای خامنه ای

تبلیغات

آخرین مطالب