نتایج مطلب ها برای عبارت :

تو که خوب بلدی رسم دلبری

دانلود اهنگ سعید اسایش خوشگلی خوشگلی تو دلبري دلبري تو
دانلود آهنگ امشب به قلبم شبیخون زدی سعید آسایش
دانلود اهنگ سعید اسایش خوشگلی تو
دانلود آهنگ گلی خوشگلی گلی دلبري گلی از همه زیباتری

دانلود اهنگ گلی خوشگلی ازسعیدشایسته
دانلود آهنگ گلی خوشگله گلی دلبره
دانلود آهنگ سعید آسایش خوشگله در به درم کردی تو
اهنگ خوشگله خوشگله تهی
ریمیکس امید حاجیلی اگه تو دلبري
دانلود آهنگ دلبر امید حاجیلی کنسرت
دانلود اهنگ امید حاجیلی دلبر لایو
آهنگ امید حاجیلی یار یار


دانلود آهنگ امید حاجیلی
امید حاجیلی دلبر کنسرت
دانلود آهنگ امید حاجیلی یار یار
امید حاجیلی باریکلا
سکه ی پونصد تومنی رو از پسرک چهارساله گرفتم و گفتم میخوام  براش یه شعبده بازی انجام بدم. گذاشتمش بین دو تا دستم و درحالیکه بهم چشم دوخته بود دستام رو ت دادم. بعد ازش خواستم دستامو باز کنه. باز کرد. سکه همونجا بود. نگام کرد. گفتم بلدي اینکارو کنی؟ گفت نه!
دلم برای دخترکوچولوی همسایه یه ذره شده! چند روزه یا مهمون داریم و یا من کار دارم:/ درنتیجه نمیتونم برم بیارمش. صداش همش تو گوشمه. بچم نمیتونه جمله بسازه هنوز*__*  کلمه به کلمه منظورشو میرسونه و خیلیی باحال و شیرین کلمه ها رو ادا میکنه. هر دفعه که میارمش خونه، یه چند کلمه به دایره لغاتش اضافه شده. 
فعلا با دیدن فیلماش سر میکنم و از دیدنشون انرژی میگیرم.
این نی نی ها چه ها نمیکنن با دل آدم:) . هر حرکتشون یه دلبري محسوب میشه. 
بسم الله الرحمن الرحیم ./
نهمین کتاب در سال ۹۸
نام کتاب : قصه ی دلبري
نویسنده : محمدعلی جعفری
موضوع : زندگی عاشقانه ی شهید مدافع حرم ، محمدحسین محمدخانی :)
امتیاز من به کتاب ۷ از۱۰ 

 از نقاط مثبت کتاب میتونم به نثر روان و منسجم و حجم مناسب کتاب اشاره کنم. با خدا بودن ، و برای خدا کار کردن و توسل به ائمه و شهدا در همه ی امور زندگی :) انتقادم از همسران شهدا اینه که عاشقانه های زندگی شخصی با همسرشون رو انقدر با آب و تاب به صورت کتاب در نیارند ، اولا ، به
حضرت امام جعفر صادق علیه السلام:
شوهر در رابطه خود با همسرش از سه چیز بی نیاز نیست: سازگاری با او تا به
این وسیله سازگاری و محبت و عشق او را به خود جلب کند، و خوش خویی با او و
دلبري از او با آراستن خود برای وی و فراهم آوردن امکانات رفاهی او.
#یادش_بخیر
مهدی دست فرمونش خیلی خوب بود اما تیز میرفت . من برعکس مهدی خیلی رانندگی ملایمی داشتم و دارم . هر بار با هم جایی میرفتیم به خدا نزدیکتر میشدم !!! از بس صلوات و آیه الکرسی میخوندم . 
یه بار مهدی اومد پیشم گفت اسم 124 هزار پیامبر رو بلدي. ؟!!! گفتم عمرا اگه بلد باشم . گفت برو یاد بگیر لازمت میشه . گفتم چرا . 
گفت قراره با هم بریم اصفهان .!!!

شهید راه نابودی اسرائیل
شهید محمد مهدی لطفی نیاسر
بسم الله الرحمن الرحیم
حالِ اون عاشقی رو دارم که میخواد بره به دیدار معشوق
قلبش داره از سینه در میاد
هم خوشحاله هم دچار تشویش
فکر میکنه چطور جلو معشوق ظاهر بشه که نهایت دلبري رو بکنه
حس لبریز شدن از کنج آغوشش دیوانه کنندس
+من،جاده در راه مشهد.
+برای اومدن بماند که دارم از صبح التماس میکنم کلی هم باج دادم قراره پول بنزین ماشینش و شام امشب با من باشه :)
غمی نیست امام رئوف به لطف خویش میخردم
میدونید،
همیشه به این فکر میکنم
که وقتی این دنیا اینقدر بزرگه، وقتی ما جای هم رو تنگ نکردیم، حتی با وجود تبعیض، نژادپرستی، زم و. مایکرواگرشن، ما باز هم پتانسیل داریم به خواسته هامون برسیم، چرا حسودی کنیم به هم؟
هرگز من نمیفهمم.
دختر تو پاسپورت کانادایی داری ،کانادایی هستی، اینجا به دنیا اومدی ،وایتی. خوشگلی، زبانت از من خیلی بهتره، کالچرو بلدي، بدون محدودیت میتونی هر جا خواستی کار کنی. از این فرهنگ و نژاد هستی و بهت راحت کار میدن. چرا
صبح شده کوچولوبیدارشوکوچولو.فائزه کوچولونگاه به ساعت انداخت وگفت حتما بایدبروم مدرسه.حتمابایدبایک مشت احمق تومهدکودک بازی کنم.مامان نمیخواهم بایک مشت احمق حرف بزنم.دلم نمیخوادبدم میادازمربی مهدکودک واون دوست نفهمش فقط دنبال یاددادن این هست که بچه هااین رنگ چیه بچه هابااین اسباب بازیهاچه چیزهایی میتوانیدبسازید.اصلادلم نمیخوادریخت نحس اون مربی نفهم راببینم.
مادرفائزه کوچولوگفت نمیفهمم چراازهمه آدمهابدت میادولی این رامیدانم که اگرم
هو سمیع
.
#قسمت_ششم
.
رفتم داخل آبدار خونه یه میز نهارخوری چهارنفره اونجا بود
آقای کرباسی سفره انداخته بود روی میز و پای اجاق مشغول بود
- چایی می ریزی یا بریزم
بلند شدم چایی بریزم
- مطمئنی بلدي 
اصلا حواسم نبود اما ناخودآگاه لب برچیدم 
ادامه مطلب
هر اتفاقی بیفته من بخاطر همه تلاش هایی که همه این سال ها کردی همه بالاپایینایی که تجربه کردی همه اتفاقایی که پشت سر گذاشتی محکم محکم بغلت میکنم بهارم :)فردا حواستو حسابی جمع کن 
فردا نذار هیچی جلوی موفق شدنتو بگیره 
هرچی بلدي بزن و برگرد 
تو بخاطر بهار بودنت عزیزی 
هیچوقت خودتو با هیچکس مقایسه نکن حتی گذشته خودت فقط سعی کن الان کاریو انجام بدی که فکر میکنی حال دلتو بهتر و بهتر میکنه و کیف میکنی باهاش 
برات بهترین بهترین و بهترین ارزوهارو دا
این نمازجمعه هاذکراست وحال و دلبري/جانفشانی برولایت دررکاب رهبری/گوهراخلاص وایمان هست درروح نماز/گنج تقواوبصیرت در مقرسروری/سنت خوب الهی فضل آن بی انتهاست/یادگار نیک احمد از رخ پیغمبری/باولایت تاشهادت هر مصلی پرخروش/شیعه پویا وولایی بانوای حیدری/میشود آدینه ما یادمان از کربلا/خطبه اش سیراب سازد مثل آب کوثری/دشمنان رسوانماید هرامام جمعه اش/گوهر وحدت برایش هست شوردیگری/جان ودل مملونماید از امید وزندگی/درپرستش میدهد او حس وحال برتری/زمزم
تقلا با تلاش فرق دارد.تلاش را کاری ندارم.
میخواهم از تقلا بگویمت.بگویمت که تقلا خوب نیست و تو شاید حتی آن را از تلاش هم بهتر بلدي.
تقلا وقتی ست که در آبی و رو به غرق شدن ، دست و پای آن وقتت میشود تقلا ، غرق ترت میکند.
و تو میدانی چند بار غرق شدی از تقلا. و تو میدانی چقدر به دیگران نهیب زدی برای دورکردنشان از تقلا.اما خودت .!
تقلا نکن دختر.میدانم از غرق شدن میترسی.اصلا برای همین میگویم تقلا نکن.آرام بگیر.دست و پا نزن.هرچه قرار باشد بشود میشود.تو خودت
بربهشتی کن سلام وجمله یاران او/صددرود بیکران شد ازبرایمان او/سیدو سالارگشته بر شهیدان وطن/آفرین گویم همیشه بر رخ احسان او/گوهرمظلومیت را داده است بر انقلاب/لطفها برامت ما آمداز یزدان او/گشته الگوی قضاوت با مرام دلبري/برعدالت شورداده گلشن جانان او/شدشهیدراه حق و کربلایی مسلکی/داغ اوجانسوز بوده رهبری گریان او/راه او اینک مصفا درتمام انقلاب/باولایت تا شهادت رهرو وسامان او/گشته دستگاه قضایی مقتدر اندرجهان/منتشراین نهضت ما باهمان سامان او/ای
تک به تک داره حرفا یادم میاد.
لعنت به من که هیچ وقت هیچ  حرفی تو دلم نمیمونه اما امان از حرفایی که یادم نمیره وقتی یادم نرفته یعنی هیچوقت یادم نمیره.
.*+ اها یعنی میگی تو دختر دوست نداری؟؟آره؟؟
-آدم مجبوره بچه اش رو دوست داشته باشه* +تو به من اعتماد نداری؟
-ندارم.*+ تو مایه ننگی همه ای.*+ فقط بلدي دشمن شاد کنی.
فکر می‌کردم اینایی که هی دستشون تو موهاشونه قصد دلبري دارن. 
اما الان می‌بینم که نه، خیلی کیف می‌ده! 
+ زدم موهامو. کوتاه کوتاه کوتاه. احساس سبکی دارم، ولی همزمان حس می‌کنم دیگه خودم نیستم. ولی جالبه. 
+ داشت پشت گردنمو تیغ می‌زد (می‌نداخت؟)، هم غلغلکم میومد هم می‌ترسیدم گردنمو ببره. ترسناک بود. 
+ موهامو همون جوری بافته بریدم آوردم خونه که نگهشون دارم. دایی‌م موهامو ت می‌ده، می‌گه سولویگ دُمتو کندیم ولی هنوز داره ت می‌خوره! 
+ از و
بسم
الله الرّحمن الرّحیم»
آدم به کم و کوچک قانع نمی‌شود، یا درست‌تر این‌که نباید بشود. هی بیشتر و
بزرگ‌تر می‌خواهد و باید هم بخواهد. هر چه قدر خودش را بیشتر بشناسد، باید در طلب
بیشتر و بزرگ‌تر باشد. هر چه به‌دست بیاورد، هر چه‌قدر هم به‌ظاهر زیاد و بزرگ
باشد،‌ باز هم اگر نهایت داشته باشد، وقتی که به آن آخر و نهایت برسد، کوچک می‌شود.
بیشتر و بیشتر می‌خواهد، طوری که تمام نشود، این خواستن پایان ندارد، پس باید خواستنی
(خواستنی‌ای) و دوست‌
دانلود اهنگ جلو همه بگو به من خیلی دوست دارم عشق دلم (مهراد جم) با لینک مستقیم : مهراد جم شمال دانلود آهنگ جدید مهراد جم به نام شمال آهنگ با لینک مستقیم و متن آهنگ . همه آهنگ ریمیکس آلبوم . جلو همه بگو به من ، خیلی دوست دارم عشق دلم
 دانلود آهنگ جدید مهراد جم شمال بشنوید و لذت ببرید / دانلود آهنگ شنیدنی و زیبای مهراد جم به نام شمال به . جلو همه بگو! به من خیلی دوست دارم، عشقِ دلَم…
 دانلود آهنگ جدید مهراد جم به نام شمال Download New Music Mehraad Jam . کنن به
هیچ‌وقت شرایطش پیش نیومد که گل بزنم و لباسم رو هلی‌کوپتری دور سرم بچرخونم. یا اینکۀ روی زانوهام شیرجه بزنم و دست به سینه برای دوربین‌ها ژست بگیرم. اون ترمی هم که توی دانشگاه فوتسال داشتیم، اون زمان‌هایی که بچه‌ها رو پام نمی‌اومدن و مجبور نبودم پاس گل بدم، مربی از زمین بازی می‌کشیدم بیرون.هیچ‌وقت نشد با دوستان بریم آزادی و با بردهای پرسپولیس و تیم ملی حنجره‌‌هامون رو به فنا بدیم. سهم‌ ما فقط دیدن چندتا برد و باخت حساس وسط چارسو بود و ام
شبی کودکی که خوابش نمیبرد،پله های مارپیچ خانه تا پشت بام را طی کرد و در آنجا، زیر چراغانی آسمان نشست .
در حالی که داشت زمین را تمیز میکرد تا دراز بکشد،سو سوی نوری را از پشت سر،نظرش را جلب کرد.
سرش را چرخاند و ستاری ای نورانی را دید. ستاره به او چشمکی زد و گفت
-پسر کوچولو،چرا در رخت خواب نیستی؟
+امشب تنهایم و کسی نبوده تا برایم قصه بگوید،تو چرا بیداری؟
-من نمیتوانم بخوابم،اگر بخوابم دیگر نورانیتم را از دست میدهم
+بلدي قصه بگویی؟
-قصه ای بلد نیستم
میخواهم درباره اش بنویسم.درباره اش مینویسم.درباره ی خودش نه ولی به او مربوط است.کمی تا قسمتی ابری،حرفهام به او پیوند میخورد.میتواند حرفهام در اینجا را بخواند،آدرس کلبه را به او داده ام،چندی قبل تر.شاید اینکه میتواندم بخواند دلیلی باشد که اسباب کشی کنم به جای دیگری و آنوقت هیچکس جز آنهایی که ندیدمشان و احتمالا نخواهم دید،مرا نخواهند خواند.در این کلبه در این پناهگاه که دیر به دیر،دیوارهایش خط خطی میکنم تا یادم باشد،یادم بماند.میروم این یک ا
داشتم از فرط بیکاری پستای وب قبلم میخوندم و خیلی خوب بود :) مخصوصا کامنت ها! بتونم کم کم اینجا انتقالشون میدم چون مطمینم روزایی که برگررم بخونمشون حالم خوب میشه و دلم میخواد نگهشون دارم :) 
دارم به کار فکر میکنم ینی میدونین چطوریه؟ من به عنوان حسابدار بخوام مشعول بشم با توجه به شرکت و محصولاتی که ارایه میدن باید سفته یا چک صمانت بدم از ۳۰ میلیون شروع میشه البته اگه شرکتها کوچک باشند ۱۰ میلیون و واقعا من یکم میترسم سفته ینی هروقت اراده کرد پولش
یک لحظه اگر حواسمان پرت شود
یک لحظه اگر یادمان برود برای اوییم
یک لحظه اگر حواسمان نباشد
دشمن قسم خورده یمان و نفس از دشمن بدترمان
میدانید کی را میگویم؟
همان لحظه که به احترام عظمتش،دو ثانیه بیشتر رکوعمان را طول میدهیم. و حواسمان هم از زمین و زمان پرت است.دوستی مارا میبیند و تعریفی ازنماز خواندمان میکند و میرود
و یک لحظه! شیرینی تعریفش.
و اگر همان لحظه نگوییم اشهد ان لا اله الی الله
اگربه یاد دل سربه هوایمان نیاوریم که جز او دلبري ندا
دلبندم بگذار برایت قصه ای بگویم ، قصه ای آشنا ،مثل  قصه شهرزاد هزار و یک شب ،سالهایی دور در بغداد خلیفه ای زندگی می کرد که عادت عجیب و بدی پیدا کرده بود ،او که همسری در دربارش نداشت و دلش تنهاتر از یک جزیره کوچک در اقیانوس بود ،به زیر دستانش فرمان داده بود که هر شب دختری جوان و زیبا را برایش به خوابگاهش بیاورند تا عروس یک شبه او شود، اما او به محض اینکه از هر دختری کام می گرفت فردا صبح قبل از سپیده صبح دختر را به جلاد می سپرد ،می دانی چرا ،چون سا
همان گوشه‌ی همیشگی نشسته بود و مثل همیشه کتاب می‌خواند.
_بده ببینم اون چیه که هر روز می‌خونیش؟
زیر چشمی نگاهم کرد، کتاب را بست و توی کوله پشتی انداخت؛ لبخند تصنعی زد و "هیچی" را آرام زمزمه کرد.
بلند شدم و نزدیکتر رفتم، بند کوله را کشید و پشت سرش پنهان کرد همزمان "نه" آرامی هم از حنجره‌اش گریخت. دست انداختم پشت سرش و گوشه‌اش را گرفتم، با اصرار کوله پشتی را برداشتم و کمی دورتر نشستم؛ چیزی نگفت و فقط به دست‌هایم خیره شد.
زیپش را کشیدم و گفتم "با ا
چطوریه که دلت برام تنگ نمی شه؟! نمی بینی منو.؟! نمی خوای؟!! نمی شناسی.؟! این همه برف اومد. بارون اومد. . یه بار صدام نکردی ببینیم، اِسمِمونو بلدي هنوز یا نه؟. اصلاً یادت رفته.! اونقدر که جا نبود منم بمونم گوشه دلت!.
چهار شب پیش به پرستار گفتم:  دستامو نبنده به تخت!. قول دادم، پیشونیمو دیگه با پیچ گوشتی زخم نکنم!!! که مورچه ها بریزن بیرون!. پرستار پیره مثل همه پیرا مهربونه. قبول کرد.
اومدم نشستم تو محوطه، با عکس تو!.
آتیش و صدای دور یه جغدِ بدبخت ک
یوسف ار عاشق شده، قطعاً زلیخا داشته
عاشقِ ، عاشق شده، پس تا جنون جا داشته
مهربانی، هر دو سر، دیوانگی ها رو به رو
گرکه دریا موج در خود . موج دریا داشته
دل سپردن های مجنون، گر هزاران هر نفس
صدهزاران دلبري، چشمان لیلا داشته

ابر گر اینگونه می بارد بدون چشم داشت
 گوشه چشمی بر دلِ دلخونِ صحرا داشته
تا نباشد از سوی چشمانِ معشوقان، کشش
کوشش عشّاق، حکمِ خواب و رویا داشته
واژه ها تکراری امّا ، حرف دل ها ، تازه است
آتش عشّاق را معشوقه برپا داشته         
خوشحالم، برای چشمان ذوق کرده‌ی بچه‌ها هنگام تدریس خوشحالم‌!
 با همین حسی که طعم آلوچه‌های باغ مادربزرگ را می‌دهد از کلاس بیرون می‌زنم و سنگ‌فرش‌های کنار خیابان حافظ را برای هزارمین‌بار به ذهن می‌سپارم ، روبه‌روی کتابفروشی آقای فرازمند لحظاتی می‌ایستم و ناگهان در یک تصمیم آنی خودم را وسط قفسه‌های کتابفروشی می‌یابم ، یک کتاب روی قفسه‌ها عجیب دلبري می‌کند !
پیراهن آبی گلدارم را از کمد بیرون می‌کشم ، دستانم را دور چای هل‌دار گیلا
رعد و برق که زد به دنبالش شرشر باران راه افتاد.برخلاف زمستان که تا باران شروع به باریدن میکرد ترس و دلهره سراغم می امد از ترس خبری نبود.از خانه بیرون زدیم تا به بهانه باران باران را تماشا کنیم.ادمها و بیشتر مردها و پسرهای جوان سوار بر ماشین و موتور به تماشای سیلاب و رودهای فصلی امده بودند.من چادر سیاه گلدار سرم بود و لباس نخی بلوچی تنم کرده بودم.یادم رفته بود سبب و نسب در نقطه کوری مرا با ملاها گره زده است.از تماشای رودخانه که خسته شدیم.کناری ن
ای درس عشقت هر شبم تا روز تکرار آمده وی روز من بی روی تو همچون شب تار آمده ای مه غلام روی تو گشته زحل هندوی تو وی خور ز عکس روی تو چون ذره در کار آمده ای در سرم سودای تو جان و دلم شیدای تو گردون به زیر پای تو چون خاک ره خوار آمده جان بنده شد رای تورا روی دل‌آرای تو را خاک کف پای تو را چشمم به دیدار آمده چون بر بساط دلبري شطرنج عشقم می‌بری گشتم ز جان و دل‌بری ای یار عیار آمده تا نرد عشقت باختم شش را ز یک نشناختم چون جان و دل درباختم هستم به زنهار آ
روزی که تهیه ش کردم فراموش نمیکنم!حتی اگر روز مهمی نبوده باشه.و این کتاب (دقیقا عکس رو جایی گرفتم که آرامش داشت و به نحوی متروک به حساب میومد)جزو عجیب ترین ها و جذاب ترین ها بود و مثل همیشه مَنی که به پائولو کوئلیو پیله کردم از خوندن اثرش لذت بردم.
ایمان و اعتقاد و معرفت رو در انسان زنده میکرد و حتی یک لحظه کسل و خسته نشدم،دیروز شروع و امروز تموم شد.
دروغ چرا اما موقع خوندن"از دو که حرف میزنم از چه حرف میزنم" کلی خسته میشدم و منو عصبی میکرد که چرا
وقتی بق بقو بعد از مدتها حدوداً 10 سال رو میاره به رشته ورزشیش یعنی هندبال
موقعیت :رختکن
من :وااااای چقد دلم تنگ شده برای اینجا 
دوستم: مگه اومده بودی ؟
من: یه زمانی تو تیم بودم مسابقات میومدیدم اینجا و باشگاه .
دوستم: عه پس بلدي؟
من: یه کوچولو البته یادم رفته 
موقعیت : زمین بازی
مربی: زمینو نصف نکنیییییییییییییییییییییید (فریاد میزد جا داشت میزدمون )
ومن در حالی که دیگ نفسی برای دوییدن نداشتم رو به دوستم میگم: بابا چرا تمومش نمیکنه دیگ؟
دوستم:
مسابقه بزرگ کتابخوانی با محوریت کتاب عاشقانه قصه ی دلبري
اهمیت کتاب و کتابخوانی – پرورش و تربیت خواندن از روزهای اول زندگی و کودکی و در محیط خانه و خانواده شروع می‌گردد و تا آخرین مراحل و عالیترین تحصیلات دانشگاهی ادامه پیدا می‌کند، پدران و مادران باید عادت کتابخوانی را در فرزندان خود بوجود بیاورند و همچنین مربیان تربیتی که نقش مهمی در تربیت دارند به خردسالان و کودکان آموزشی که لازم و کافی می‌باشد بدهند تا آنها را به کتاب خواندن راغب کن
دانلود آهنگ جدید پازل باند بنام دمتم گرم با بالاترین کیفیت










Download New Music Puzzle Band – Dametam Garm
ترانه : نیما معین , آهنگ : پازل باند و نیما معین
برای دانلود آهنگ به ادامه مطلب مراجعه کنید …










 
متن آهنگ جدید پازل باند بنام دمتم گرم :
خوبه یه چیزی داری بهش تکیه کنی خوبه تو داری کم میاری خوب بلدي گریه کنی خوبه دمتم گرم با بچه بازیات ساختی منو دمتم گرم همش پشت گوش انداختی منو مث قبلا نیستی ته قلبم تا همینجام اومدی دمتم گرم دیگه نه بوی عطر پ
قضیه تلفنه!
چند جا خوندم که کسانی هستند (شبیه من) که از صحبت تلفنی فراری‌ان. میگن اسمش فوبیای زنگ تلفنه. من فوبیای سوسک دارم و میدونم که فوبیا یعنی وحشت، تنگی نفس، خشکی دهن، تپش قلب، افت قند خون و احتمالا خواب آشفته، پس بعید میدونم که همهٔ آدمایی که پیام نوشتاری یا پیغام صوتی رو به صحبت لایو تلفنی ترجیح میدن، فوبیا داشته باشن! 
خیلیا بیشتر ری‌اکشن‌شون به حرف‌هایی که میشنون تو میمیک صورت و زبان بدنشونه و تلفن مجبورشون میکنه به جمله ساختن‌ه
آخرین روزای کنار هم بودنمون رسیده. بعد از دو ماه. اینترنام حالا دیگه برای خودشون یه پا متخصص داخلی شدن! حالا نه در این حد ، ولی من راضی ام از بچه های این دو ماهم. و حالا با خاطرات خوب و بدشون دارن میرن. با ماه رمضونی که کنار هم داشتیم. مائده داره میره ، پگاه سادات ، ندا ، فاطمه ، احسان ، سعید ، بهنام و . محمد عزیزم هم داره میره و این آخرین بخشی بود که پسرم بصورت مجرد توش پزشکی رو تمرین کرد. به زودی محمدم داماد میشه و من چقدر براش خوشحالم. این ماه منم
برای لحظاتی، به یمنِ خطای شیرینِ یک بنگاه‌دار در معیار میلیون و میلیارد، رویای ما در یک قدمی واقعی شدن ایستاد. ایستاد و هی قد کشید، بزرگ شد، رنگین کمانی از نور و رنگ دورش پیچید و دلبري‌ها کرد. ما، خانواده‌ای شدیم که در رویای زندگی در یک خانه حیاط‌دار غرق بودیم. سرمست بودیم! 
در کوچهٔ بن‌بستی ایستاده بودیم و بعد از حساب و کتاب‌ها دیدیم نه تنها از پس خریدنش برمی‌آییم، که با باقی پول‌ها وسایل خانهٔ جدید هم نو می‌شوند. طبقه دوم شده بود برای
تو بودی،
من بودم و ماه، 
و ستاره هایی که چشمک ن در آسمان شب دلبري می‌کردند.
باد موها‌یمان را موج وار در آسمان مخملی شب به رقص در می‌آورد.
 
تو بودی، 
من بودم و شیطنت هایمان،
لبخند و خنده های واقعی‌مان،
 که همچون الماس در صورتمان می‌درخشید.
 
تو بودی، 
من بودم و دنیای پر از سرخوشیمان
و قلب هایی که عاشقانه می‌تپید.
 
ماه بود،
من بودم و سکوت شبهای دلگیر.
 
ماه بود، 
من بودم و ستارگانی که مال ما نبود.
 
ماه بود،
من بودمو لبخندی که تلخ بود.
 
ما
عاشق کسی است که بلد باشد چرک نویس
متن هایتان را بخواند و از دست خط دلربایتان گوش فلک را پرکند !
کسی است که برایتان جای عروسک های
تکراری ، یک گلستان سعدی ای چیزی بخرد .
عاشق کسی است که حواسش به رنگ
نگاهتان ، به تعداد چروک های گوشه ی چشمتان و به تکه کلام هایتان باشد .
که راه به راه قربان صدقه ی بینی
بزرگتان ، چشم های معمولی تان و موهای سفیدتان برود .
که بداند نه یعنی آره و آره یعنی
نه  !!
که بلد باشد بعد یک دعوای درست
حسابی ، برایتان یک غزلی چیزی بخو
تو می‌توانی هر روز که از خواب برمی‌خیزی
و چشم به زنده‌گی می‌دوزی، توجیه‌های مکرر چندین‌ساله‌ات را تکرار کنی و با تلخ‌کامی
روزت را به شب برسانی و شب نیز وقتی در تاریکی‌یِ اتاق، چشم فرومی‌بندی، با توضیحِ
توجیه‌های صبح‌گاه‌ات برای خویش، به آغوش کابوس‌ها و رویاهای پراکنده فروبروی. اگر
تو هنوز می‌توانی نقش فدایی و قربانی و منجی را برای بقیه بازی کنی، خوب است! اگر
تو هنوز می‌توانی خودت را گول بزنی که چه به‌تر! من اما نه؛ دیگر نمی‌توانم
ده روز بعد از اولین روز تابستان
دختر تیر ماه دل سنگی شد
کار دله شکستن قلبم کار دلم یه عمر دلتنگی شد
عقرب چشمهاتو میدیدم اغلب زخمهامو میبینی
عاشقت بودمو بهت ساده گفتم اما چرا نفهمیدی
هر نگاش پر از یه رنگی بود روزهای اولی که دوستم داشت
رنگ آبی به آسمونم داد ستاره تو دله شبم میکاشت
که طعم لباش طعم رویا بود
بوسه هاش قلبمو ت میداد
مرده بودم نگاه پر مهرش زندگی رو بهم نشون میداد
امپراتور دلبري بودو من یه سرباز رونده از دربار
گفتم عاشق شدم بهم خند
بی مقدمه میگم ؛ سه سالی هست که رمز ورود به وبلاگم رو گم کرده بودم , و از قضا پسورد ایمیلم رو ! و برای تغییر رمز نیاز به وارد شدن به ایمیل بود!!!!
تا اینکه عزمم رو جزم کردم و رمز ورود هردو رو تغییر دادم !خسته نباشم واقعا:-)
البته تو این سه سال انگار همه چی عوض شده و دیگه با وجود اینستاگرام کسی دیگه با این فضاها کاری نداره!!!
من اینستاگرام ندارم ؛ یعنی واقعیتش با فضای مجازی نه حالم خوب میشه , نه می فهمم که قراره چه چیزی به علمم افزوده بشه(به قول مامان خان
از گرفتاری های خدمت سربازی یکیش اینه که خودت که گرسنه ای و و هیچی بلد نیستی بماند باید بلند شی بری اشپزخونه وبرای چند گشنه ی دیگه شام تدارک ببینی
جالبتر از اون اینه که یکی هم ازت یه بار نمیپرسه که بلدي تا حالا غذا پختی همشون ازت انتظار دارن اونجا نقش سامان گلریز رو بازی کنی با اون امکاناتشون
اونا چیکار میکنن هیچی اون مسول شبه با یکی دیگه که ریلکس تو اتاقشون دراز کشیدن در کمال ارامش منتظرن که شام بیاد البته با سفره ی کامل که اون خودش یه بحث جدا
چیزی که همیشه تعجب من رو واداشته دخالت بی حد و حصر آدما در زندگی بقیه و نظر دادن درباره اون هاست(در شرایطی که کسی نظرسنجی نکرده) و عجیب ترینش نظر دادن درباره ظاهر بقیه است. (به بهانه دوستی و صمیمیت)
در مواردی که کسی درباره ظاهر کسی حرف زده و نظراتی داده که جالب نبوده همیشه سعی کردم دفاع کنم اما متاسفانه درمورد خودم یا خندیدم/یا گفتم خودم متوجه ام/یا سکوت کردم که همه این ها تا موقع رسیدن به اتاقم دووم میاره و واکنش اصلی در خلوت اتفاق میوفته.
در یک
 
مشاعره در کلاه قرمزی
فامیل دور: چی بگم؟!آقای مجری: اگر در بند در ماندو نه! اون قبول نیست!فامیل دور: اونو میخواستم بگم آخه! اینو میگم حالا: از در درآمدی و من از خود به در شدم.پسرعمه زا: سلطان غم مادر، بی تو پسر نمی‌شود!آقای مجری: نه بچه جان! یه شعر قشنگ؛ باید میم هم داشته باشه.پسرعمه زا: می تو پسر نمی‌شود. خوبه؟!فامیل دور: ما بدین در نه پی حشمت و جاه آمده‌ایم.آقای مجری: این دیوونم کرد از دست این دره!پسرعمه زا: سلطان غم مادر!ببعی: مرنجان دلم را که
قسمت چهارم

+با من هستید؟؟ 
× شما انگلیسی بلد
هستید ؟؟ 
+ بله .
 × می خواستم ازتون آدرس بپورسم
+بفرمایید .  .
+ خوب

× می دونید کجاست ؟؟ 
+ میشه گوشیتونو رو از نزدیک تر ببینم ، آ درس رو نمی
بینم .
 × شما که نیستید ؟؟  
+ بله ؟؟؟؟؟ نه خیر نیستم!!
 × ببخشید که گفتم
اخه تو یه کشور غریبم . 
+ خوب   باید
همینو مستقیم برید بعد برید سمت راست . 
× ببخشید یه آدرس دیگه هم دارم ، باید اینو
اول نشون می دادم خخخخ چقدر خنگم !!!
 چقدر خوبه که انگلیسی بلديد
بسم الله 
دیوانه ای پا از آب گذشت. 
داستان مجید قربانخانی بیش از آنکه برای لوطی ها و داش مشتی ها و حال خراب ها، نوید نجات و باب رهایی و امیدعاقبت بخیری داشته باشد، برای کاردرست ها و مدعیان و میدان دارها و همه چیز بلدها، تلنگر و درس دارد! 
این جوان شر و شور و بانمک و با جنم و لات و سر به هوا و دردسرساز و بی قید، مرا یاد آن بیان عجیب مرحوم آیت الله مجتهدی تهرانی می اندازد که: روز عاشورا این بامرام ها و داش مشتی ها بودند که بلند شدند به هواداری
 
تو مرا جان و جهانی چه کنم جان و جهان را
 
تو مرا گنج روانی چه کنم سود و زیان را
 
نفسی یار شرابم نفسی یار کبابم
 
چو در این دور خرابم چه کنم دور زمان را
 
ز همه خلق رمیدم ز همه بازرهیدم
 
نه نهانم نه بدیدم چه کنم و مکان را
 
ز وصال تو خمارم سر مخلوق ندارم
 
چو تو را صید و شکارم چه کنم تیر و کمان را
 
چو من اندر تک جویم چه روم آب چه جویم
 
چه توان گفت چه گویم صفت این جوی روان را
 
چو نهادم سر هستی چه کشم بار کهی را
بسم الله الرّحمن الرّحیمیا الله، یا محمّد ،‌یا علی یا فاطمه زهرا یا حسن یا حسینیا علی یا محمّد یا جعفر یا موسی یا علی یا محمّد یا علییا حسن یا مهدی (عج) و تو ای ولی مان یا روح الله!و شما ای پیروان صادق شهیدان.خدایا!چگونه وصیت نامه بنویسم در حالی که سراپا گناه و معصیت، و سراپا تقصیر و نافرمانیم؛ گرچه از رحمت و بخشش تو ناامید نیستم ولی ترسم از این است که نیامرزیده از دنیا بروم؛ رفتنم خالص نباشد و پذیرفته درگاهت نشوم.یا رب! العفو .خدایا! نمیرم در ح
ز هیاهوی مستطیل سبز تا آرامش امروز



کریمی: به فوتبال بر نمی‌گردم، هیچ وقت!


محمود کریمی
ستاره سابق سپاهان در گفتگویی از دوران حضورش در مستطیل سبز و این موضوع
می گوید که چرا هیچ علاقه ای برای بازگشت به فوتبال ندارد.




جاه طلب نبود اما تا
دلتان بخواهد صداقت دارد. محمود کریمی جاه طلب نبود و در سال های اوجش از
فدراسیون فوتبال درخواست کرد او
سعید بیابانکی (متولد ۱۳۴۷ در خمینی‌شهر) شاعر ایرانی است. او عضو شورای ت گذاری جشنواره شعر فجر بوده‌است.


سعید بیابانکی متولد چهارم مهر ۱۳۴۷ در خمینی‌شهر (سده سابق) در استان اصفهاناست. نیاکان او اهل منطقه خور و بیابانک هستند و به گونه‌ای به خاندان یغمای جندقیشاعر قرن ۱۳ و حبیب یغمایی شاعر و پژوهشگر معاصر متصل اند. بیابانکی شاعری را از سال ۱۳۶۲ در سن ۱۵ سالگی به تشویقاصغر حاج حیدری شاعر سدهی که مستخدم مدرسه بود آغاز کرد و به تدری
می اندیشی دلِ خسته و جانِ مانده ات، تو را بکشد به کجا بهتر است در این روزهای تلخ دوری؟ اصلا شمارش کرده ای روزهایت را؟ می دانی پاییز هم رفته و تو در زمستان، زانوی غم هایت را بغل کرده ای؟ و هر شب برایت شده شب یلدا، تاریک و تیره و تار. آنقدر بلند که حس می کنی اگر تا خود صبح هم بدوی سحر نمی شود. کاش می شد تمام خودت را جمع میکردی و می ریختی داخل چیزی شبیه یک گونی و بعد به دوش می گرفتی با خود می کشیدی تمام وزن اندوهِ این روزهایی که بی آمدن باران فقط زمس
به نام خدا
ریحانه هستم. قبولی خرداد 98 دیپلم ریاضی با معدل قابل قبول احتمالا زیر 18 و ارزو به دل مانده از دو چیز : نمره 20 فیزیک و افتادن درسی در نوبت دوم.
اصل مطلب این است که من در مدرسه زندگی میکردم. و حالا تمام شده.و چه خاکی بر سر بگیرم.
میدانم. احتمالا نود درصد شما از این پست ها این چند روز زیاد خوانده اید.مدرسه تمام شد.12 سال تمام شد. و همه در تمبان عروسی گرفته اند. در نودو نه درصد پست ها احتمالا عمه مدرسه به فحش کشیده شده است. این را هم میدانم.اصلا ب
قسمت پنجم 
 
{30 دقیقه بعد }
 ×ممنون
که با هام همکاری کردین ، میشه باهاتون عکس بندازم ؟؟
 + حتما ، بچه ها بیاید عکس بندازیم !!
 × 1،
2،3،ممنون .
 اعضا :
خواهش می کنیم
 بک :
خواهش می کنم
+ بک خودتو نگیر !!
 کای :
اوه بک !! بلدي ها
 بک :
دیگه در این حد بلدم !!!
+ می خوای بلد نباشی !! مثلا تو راهنمایی و
دبیرستان خوندی !!
 بک :
راست میگه خخخخخ
 دی او :
اگه اینو به من گفته بود همین جا حسابشو می رسیدم !!
 +هیچ
وقت هم چین چیزی رو نمیگم !! مگه از جونم سیر شدم !!البته اینم بگ
خب ساعت منم دو روزیه که رسیده.یکشنبه از دفتر که برگشتم خونه بابا منو دیدن و بسته به دست اومدن که : یه بسته برات رسیده من بازش کنم؟!!! اینقد خودم ذوقشو داشتم ولی خب ذوق بابا رو که دیدم گفتم باز کنینمامان گفتن: بابات از ظهر که بسته اومده منتظره تو بیای که بازش کنهخیلی صبوری کرده که تا نرسیدی باز نکنه بسته ی پستیت رو
خلاصه اینکه بسته رو باز کردیمساعت رو نگاه کردن و گفتن خیلی قشنگه.روی دستم بستم و هی ذوقشو کردممیدونین مدل ذوق کردن من چه
یکی از جذاب‌ترین و زیباترین مکان‌های گردشگری در ایران شهر پلکانی ماسوله است. ماسوله به عنوان شهری محبوب در میان ایرانیان در استان گیلان قرار دارد که آب و هوای بی‌نظیر آن به همراه جنگل‌های بکر، آبشارها، طبیعت خیره‌کننده و بافت سنتی و پلکانی، این شهر را به درجه‌ای از محبوبیت رسانده که جزو اولین مقاصد گردشگری ایران در میان توریست‌های ایرانی و خصوصا خارجی جای گرفته.
شهر ماسوله با معماری پلکانی و خیره‌کننده و بافت سنتی خود، در میان گیلان
لای کاغذ پاره ها و خرت و پرت ها داشتم دنبال چیزی میگشتم.نمیدونستم کجا گذاشتمشتازه از حموم اومده بودم بیرون.دستمال معطری بود که عطرشو دوستداشتم .زنگ آیفون خورد لباس نپوشیده
بودم.همینطور که تندی یه بلوز برداشتم و تندی یه شلوار پام کردم با موهای خیس پریدم پایین که برم ببینم آیفون کیه.
دیدم دوست همیشگی که گاهی سوالای درسی و حتی کاری خودمو ازش میپرسیدم اومده و برام یه نامه ای که قرار بود ویرایش و اداری بودنش رو بهم یاد بده،اورده بود با هم کار
یکی از جذاب‌ترین و زیباترین مکان‌های گردشگری در ایران شهر پلکانی ماسوله است. ماسوله به عنوان شهری محبوب در میان ایرانیان در استان گیلان قرار دارد که آب و هوای بی‌نظیر آن به همراه جنگل‌های بکر، آبشارها، طبیعت خیره‌کننده و بافت سنتی و پلکانی، این شهر را به درجه‌ای از محبوبیت رسانده که جزو اولین مقاصد گردشگری ایران در میان توریست‌های ایرانی و خصوصا خارجی جای گرفته.
 
شهر ماسوله با معماری پلکانی و خیره‌کننده و بافت سنتی خ
این روزا، برام روزای عجیبیه. عجیب و منحصربفرد. پر از سرخوشی و تعلیق. پر از امید و ناامیدی. قبل از کنکور میدونستم که تا مدتها ازم میپرسن: خب. چیکار کردی؟ ولی اینقد مطمئن بودم که اگر خوب نباشم بد هم نیستم، که به جواب این سوال خیلی فکر نمی‌کردم.همیشه توی هر آزمونی که تو عمرم دادم، مهمترین هدفم این بوده که نارو نخورم. این که اگه یه درسی رو خوندم و رفتم سر جلسه، هر چقدر که بلد بودم، (حتی خیلی کم) بتونم خوب بیارمش روی صحنه. یعنی از همونی که بلدم بهتری
این عقیده که: ایرانی‌ها جزء باهوش‌ترین آدمای دنیان» یا حتی: ایرانی‌ها باهوش‌ترینن» جزئی از رایج‌ترین باورها در میان عامه مردمه ایرانه. اما آیا واقعا ما ایرانی‌ها باهوش هستیم؟ اصلا چرا فکر می‌کنیم باهوش هستیم؟
من در این مقاله سعی دارم به این قبیل سوالات پاسخی بدم.

آیا ایرانی‌ها باهوش‌ترینند؟
اول باید بدونیم انواع زیادی از هوش وجود داره مثل: هوش هنری، هوش اجتماعی، هوش زبانی، هوش تخیلی-تصوری و… اما وقتی در بستر صحبت‌های روزمرّه از
عکس آقای خامنه ای

تبلیغات

آخرین مطالب