نتایج مطلب ها برای عبارت :

تو مثل آبجیم می مونی

از 10 روز پیش دارم برنامه های تولد آبجيمو ميریزم، وقتی نتونی کسی رو بغلش کنی بهش تبریکت تولد بگی و کلی باهات فاصله داره دست به دامان اینترنت و ویدیو ميشی:(قرار شد خانوادمون +دوستای صميمي آبجيم یه ویدیو از خودشون بگیرن و تولدش تبریک بگن بعد همه این ویدیو ها رو پشت هم بزاریم تا براش بفرستم:)
هماهنگ کردن با این همه ادم که ویدیو از خودشون بگیرن بفرستن سخته چون خیلی لفتش ميدن 11 روز مونده به تولد آبجيم ولی نميدونم چرا قبول نميکنن که ادیت کردن این وید
  
اگر اشتباه نکنم ، تابستون ۷۵ یا ۷۶ بود که عزم سفر به مشهد کردیم.
خواهرزاده کوچکم که چند ماهی شایدم چند روز بود که بدنیا اومده بود بیمار بود و شب و روز آسایش رو از همه مون بخصوص خواهرم و دومادمون گرفته بود.
هر روز بی قرارتر از روز قبل گریه و بی تابی ميکرد
برده بودنش دکتر و دکتر به خواهرم اینا گفته بود که باید آماده اش کنید برای جراحی و اتاق عمل ، مشکلش تا جاییکه یادم مياد نافش بود که گویا نیاز به جراحی داشت 
وقت عمل مشخص شد و گفتند شنبه روزی بای
سلام دوستان
من چند ماهی ميشه که نامزد کردم و هیچ مشکلی هم با نامزدم نداریم. فقط یه چیزی هست که در ذهن خودمه و آزارم ميده. این که حس مي کنم نکنه نامزدم در ذهنش من رو با زن دیگه ای مقایسه کنه، نکنه بگه فلانی این خصوصیت رو داره ولی خانوم من نداره، نکنه تو ذهنش من چیزی کم داشته باشم ولی به روم نیاره. 
ميدونم این از حساسیت و کمبود اعتماد به نفس خودم نشأت مي گیره ولی خب خیلی آزارم ميده، تا حالا همچین چیزی ندیدم ازش، ولی فقط یکی دو بار یه چیزهایی درباره
دانلود آهنگ جدید محسن شهاب داری ميری
Download New Music Mohsen Shahab Dari Miri
 آهنگ محسن شهاب بنام داری ميری
بعد تو برم کجای دنیا که دیگه تو رو یادم نیارم
 
تو واسم مثه نفس مي موني
ترانه: مرصاد محمدپور+موزیک:محسن شهاب+ تنظیم:ایمان تیموریان+ساکسفن: علی حسینی
 
ادامه مطلب
مسابقم کنسل شد. منو ميگید؟! مثل یک بادکنکیم که هی داشت بادش کم ميشد بهش سوزن زدن!نميدونم فازم چیه با اینکه ميدونستم برای مسابقه باید ناخونامو کوتاه کنم ولی داشتم بلند ميکردم سه هفته بود کوتاه نکرده بودم بعد همين امروز که گفتند کنسله ناخون گیر برداشتم ناخونامو کوتاه کردم! مغزم اتصالی کرده فک کنم! ولی دیگه ناخونامو لاکامو این جینگیلی وینگلیاهم نميخام.
رژ لبمم دادم به آبجيم از دستش افتاد به فنا رفت. چرا؟! هر دفه ميگی دیگه هیچی به دیگران نميدی
آدم ها موجودات مسخره و عجیبین! 
+ آیا مي دانستید تحت هر شرایطی من اینجا مي مونم؟ 
اینجا جزیره منه و هیچ چیزی اون قدر مهم نیست که بخوام خونه مو ترک کنم 
+ اینجا برای خودم مي نویسم
+ فکرای خوب دارم
+ ضعف و اشک و آه هم دارم اما هیچ وقت مثل این روزهام قوی نبودم 
تموم این یک سال گذشته، خیلی زیرزمينی تلاش کردم قوی بشم 
و حالا؟ 
بزرگ شدم چون خشمي ندارم و دنبال خون و خون ریزی هم نیستم. کسی رو هم نميخوام تحقیر یا بی ارزش کنم. من اشتباهات خودم را مي پذیرم
+ وق
سلام
پسری هستم 17 ساله که تازگی ها به شدت تنها شدم، خانواده م از یه منطقه تو تهران به یه منطقه بهتر و بالاتر اومدن و من تمام دوست و رفقای چند ساله م رو از دست دادم و الان فقط ارتباط مون تو تلگرام در حد یه سلام هست و دیگه نمي بینم شون.
منی که تا چند وقت پیش دورم پر آدم و شلوغ بود و تفریح ميکردیم و برنامه ميریختیم تا 10 و 11 شب سرگرم بودم، الان انقدر تنها شدم تو خونه که صبح تا شب تو خونه هستم و کارم هم شده خواب و درس خوندن.
درسم هم با اینکه تابستونه ولی مي
آدمي در اغوش شک رشد ميکند بزرگ ميشود پیر ميشود و ميميرد .
روزی که فهميدم شک جز جدا نشدنی زندگیه و نمي تونم هميشه در یقین باشم خیال کردم این دونستن ميتونه حالمو بهتر کنه .که کرد .اعتراف ميکنم که حالمو بهتر کرد .دیگه یه لنگ پا در هوا مدتها صبر نمي کردم تا یقین پیدا کنم بابت هر چیزی تا بتونم ادامه بدم .تونستم در هاله ای از شک ادامه بدم و تلاس کنم و رشد کنم و شکست بخورم .
ولی وقتی دیدم این شک در یک جایی دیگه هم هست نتونستم تحمل کنم .شک به خودم .شک به توان
1. خیلی وقته برای مشاوره پیش دکتر ی نرفتم، درواقع نميتونم برم؛ چون قرار شد کاری رو انجام بدم و تا انجام ندادم وقت جدید نگیرم. منم هرطور فکر مي‌کنم مي‌بینم که با شرایط موجود این کار شدنی نیست؛ هرچند که با اصل قضیه کاملاً موافق بودم و هستم.
2. اول فکر کردم هیچ‌کدوم‌مون به تو خونه موندن من عادت نداریم، بعد متوجه شدم این منم که با این وضعیت هماهنگ نشدم. هانی از همون روزای اول چند مرتبه در روز این جملات رو تکرار مي‌کنه: پاشو برو کار پیدا کن، عصر
#پارت31((هیوا))بعد برگشتبه جت کارامو کردم سرحال بودم به همه کارای خونه رسیدم البته با کمک هلن ماشالا خونه از تميزی برق ميزداخرین کاری که کردم رفتم تو اشپزخونه و قهوه جوش و روشن کردم  لم دادم جلو تلویزیون :من: اخییییییییش خسته شدم تلویزیون و روشن کردم و زل زدم به صفحش به حرفای امير فکر کردم چه خوب که بهم اعتماد کرد اخه تو وضعیتی نبود که بخواد بشناستم یا بشناسمش ولی اونطور که به نظر ميومد تونسته خودشو پیدا کنه راستش یه جوری ميشد وقتی خیلی نار
ایستاده و نشسته و لميده و یا در کافه های سده بیستم ميلادی،"خرد در تاریخ بشر نقشی بسیار مشکوک بازی کرده1".
همچون تخته سنگی رها شده از دستان سیزیف ميغلطی و ميغلطی و ميغلطی و مهر تأییدی بر این دور باطل خواهی زد.کدام شکاکِ عصیانگری بر این حقیقتِ ناحقیقتِ ارسطویی چون خدایان لرزه بر پیکره این هستی خواهد انداخت؟
تو چون ققنوس از نو متولد خواهی شد.
***
امشب بعد مدتها رفتم بیرون که البته دوستم از کرج اومده بود (حدود سه هفته ای بود که از خونه بیرون نرفته ب
جمعه بیست و چهار خرداد :
از دیشب اومده بودیم ییلاق و الان که ساعت داره دوازده شب ميشه،تو راه برگشتیم.
چقدر برام لازم بود بیام اینجا.کلی از خواهرم ممنونم که اصرار کرد منم برم باهاشون.دیشب هوا یخ بود و خواب کلی چسبید.خواهرم اینا دارن طبقه دوم ویلاشونو ميسازن.امروز کلی با شوهر آبجيم همکاری کردیم که کف پوش چوبی درست کنیم برای بالکنش. الوار ها رو اندازه زد و من کمک کردم ببره.بعد که چیدیمشون،داشت سوراخشون ميکرد که به آهن پیچشون کنه. خلاصه منم دریل گ
#بگو_سیب 
#پارت_سی‌و‌دو
واسه حاله عالیمه‌.یه حالی داری که دلیله خوشحالیمه.
چی ميشه فاصلمون کم تر شه؟!
تا خستگیامون در شه٬ این حس هیجان آور شه٬عشقت دوبرابر شه.
هرچی بشه فرقی نداره انگار.
من مثله هميشه تب دار.
هرساعتی از شب بیدار٬ مي خوام تورو با اصرار ٬ بیش تر از هر بار.
واست مي ميرم بازم‌.
تو رو اطرافم مي بینم‌.
با تو ٬ تو فکره روزای بهتر از اینم‌.
این که کنارم مي موني واسم از هرچی بهتره.
خیلی دوست دارم که زمان اصلا نگذره.
چی ميشه فاصلمون کم تر ش
جمعه:
از چهارشنبه شب کوه بودیم تا امشب.تازه برگشتیم.
من پاکم.سیگار نکشیدم. به طبیعت نگاه کردم،به طبیعت گوش دادم و دلم رو کمي آروم کردم. پیاده روی های خوب رفتم،ام ارتباط برقرار کردم،بازی های هیجانی کردیم،آخرم رفتم تو یه جنگل پرت و تا جون و حنجره داشتم،فریاد زدم و قلبمو از یه عالمه خشم که توش بود سبک کردم
شبا تو بالکن خوابیدیم و درحالیکه نسیم اونقدری خنک بود که پوستم سرد ميشد،چشم به ستاره ها دوختم یه عالمه ستاره بالا سرم که هر کدو
یکشنبه.نوزده خرداد:
کلافه ام.
توی پاسپورتم ،صورتِ لاتینِ نام خانوادگیم رو دو حرف اشتباه نوشتن و من دیر فهميدم.
حالا که اولا اشتباه از اونها بوده باز ميخوان پول صدور پاسپورت ازم بگیرن دوما اجازه ی همسرمو ميخوان. وای یعنی کارد بهم بخوره خونم از این برده داری که علیه ست درنمياد.
از دیروز اومدم انزلی.خونه ی خواهرم.هم برای افتادن دنبال کارای پاسپورت،هم ميخواستم برم رشت وسایل قنادی بخرم چه وسایل خریدنی شد. یک و صد پولشون شد،دیگه کفگیرم به ک
سلام سلام سلااااام :)
من با کلی تاخیر اومدم.جوجه با عموش رفته بیرون 
و از اونجا که این یه فرصت غنیمت برای پست نوشتنه احتمالا از بیشتر جزییات چشم بپوشم و اصلی ترین حرفامو بزنم.
خوب شیراز رفتنم چطوری شد؟؟ حتما خیلی هاتون اینستا رو چک ميکنید و ميدونید دیگه؟؟ من از شمال رفتم تهران .یه شب تا عصر خونه ی دوست خوبم نوستال بودم که از بچه های وبلاگیه.بعدش دقیقا وسط غذا خوردن و گپ زدن یهو چشمم به ساعت خورد و فهميدم وااااای خیلی دیرم شد برای فرودگاه :/
اینج
سه شنبه هشت مرداد:
از دیروز خودمو بسته بودم به سنتور برای کلاس امروز.همون جریان دقیقه ی نودی و اینها.
نهایتا رفتم کلاس.و دونه دونه توی اجراهام تر زدم.چه حکمتیه واقعا؟ وقتایی که فکر ميکنم تو یه چیز خوبم چپه ميشه؟ قبلا هم کلاس زبان ميرفتم مثلا یه امتحانی که با خوشحالی ميومدم بیرون ميگفتم عالی بود،نتیجه اش یه چیز افتضاحی ميشد.همه ی امتحانای دوران مدرسه ام هم همينطور.بعد حالا امروزم فکر ميکردم خوبم.قطعه ی اولو که خوب زدم باقی رو همش وسطاش یادم م
عکس آقای خامنه ای

تبلیغات

آخرین مطالب