نتایج مطلب ها برای عبارت :

تا با خاک انس نگیری

۱ - بر طبل شادانه بکوب، یار پسندید مرا. 
هرچند که ح. من ُ توی یک مخمصه‌ی جدید انداخت، ولی ارزش‌ش ُ داشت. 
 
 
۲- روش‌های تربیتی صددرصد موثر.
برادرم به م. که نه‌سالشه، می‌گفت که توی کارتون پاندا گ‌فوکار» بازی کرده و استاد شیفو هم به‌ش هنرهای رزمی ُ یاد داده. م. هم می‌گفت اگه راست می‌گی، چرا تا حالا نشون‌ت ندادن؟» من‌م گفتم هنوز وارد داستان نشده؛ توی قسمت‌های آینده نشون‌ش می‌دن.» باور کرد.
امروز هم ناخن‌هاش، اندازه‌ی ناخن‌های من ش
شاید بتونی به همه دروغ بگی اما به خودت نه! پس بهتره با خودت روراست باشی. 
تو اونقدر قوی نیستی که بتونی جلوی یک سری اتفاقات را بگیری پس بهتره چشماتو باز کنی و باورشون کنی. 
تو هم گند میزنی، مثل خیلی دیگه از آدمها پس بهتره به خودت سخت نگيري
پایان قصه یعنی مردن، اگه میخوای زنده باشی بهتره یک داستان جدید را شروع کنی یک داستان قشنگتر. 
------------------------------------------------
آخرین سنگر سکوت نیست، آخرین سنگر بلاگه :) 
گاهی فکر می‌کنم آدمای با کلاس که رفتار چیپ و زننده ندارن، آدمایی که تو خونه هاشون دعوا نمی شه، خدا چجوری می ره رو اعصابشون یعنی با چی اذیتشون می کنه. اون مهره ی ضد حال زننده چطور وارد خانواده می شه یا اینکه خدا شرایطِ افتضاح و تشویشگرو چطور به خانواده نفوذ می ده.-خداخوشگله+جوووون -ما که تا خرخره خوردیم، دیگه بعد از خوندن پستِ من تصمیم نگيري اینیکیو هم یه چشمه برام بیای! جا ندارم به خودت
 
گفتیم تابستون میشه و مدارس تعطیله شبای که نتونستیم خوب استراحت کنیم صبحش یه چرت میتونیم بزنیم حالا !
ولی زهی خیال باطل درسته مدارس تعطیله ولی پادگان ها که تعطیل نیست ! 
رژه مکان های نظامی و انتظامی و پادگان ها هست که نشه با صدای اَجلو به نظام شون اون
کوچولو چُرت صبحگاهی هم به لطف خودشون ازت بگیرن :|:)) 
 
بابا خب منظم باشین عجبا !! مگه بچه مدرسه ای هستین خو ؟! :| این فرمانده چقدر تو بلندگو داد بزنه !!؟
به فرمانده  تون رحم نمیکنین تو رو خدا به من وا
گاهی فکر  میکنم 
شاید  این آخر کاری خیلی بی حوصله شدم 
اما 
دوروبر من هیچ کی حالش خوب نیست 
زندگی هم برای هیچ کی خوشایند نیست
منم خوب نیستم
خدایا آدمات چقد بالا و پایین دارند
روزگار دلسرد کننده ای شده
وقتی بزرگترا  می خوان دنیای بزرگی  برای خودشان بسازند 
منم دنیای کوچک خودمو  دارم
ودلخوشی های خاص خودم
 که شاید هیچ ارزشی برای دیگران ندارند  
یاد گرفتم که به هیچ چی فکر نکنم 
اما بعضی وقتها یه چیزی مثل خوره وجود آدمو میخوره 
آخه عقل که این چی
دیگه فک کنم بزرگ شدیم
 خیلی چیزا رو تجربه کردیم
هر چند خیلی چیزا مونده که باید تجربه بشه
اما .
نمیدونم . اما تجربه بهم ثابت کرده زندگی همیشه یه چیز جدید برات تو آستینش داره
یه تجربه جدید و مشکل جدید شاید هم یه موقعیت و یه فرصت جدید
بستگی به خود آدم داره که از کدوم طرف به قضیه نگاه کنه .
یاد گرفتم هر وقت مشکلی برام پیش اومد فقط دیدمو باز تر کنم تا بهتر بتونم اون مشکلو ببینم
با غر غر کردونو غمو غصه که کاری تا الان حل نشده
میدونم یکم ضعیفم تو این
روز اول که رفتیم خونه‌ی مادربزرگم، یه روسری داد بهم و گفت سوغات مشهده. منم که مادربزرگم رو می‌شناسم، سعی کردم رنگ سفید روسری رو نادیده بگیرم و کلی از قشنگیش تعریف کردم و تشکر کردم.
تا بلند شدم که برم تو اون یکی اتاق و روسری رو بذارم تو چمدون، گفت: ایشالا همین بشه روسری بختت.
همون لحظه روسری رو گذاشتم رو دست خواهرم که سر راهم ایستاده بود و گفتم مال تو! و رفتم تو همون اتاقی که چمدون‌ها بودن و شروع کردم به مرتب کردن وسایلم.
چند لحظه بعد مادربزرگم
چیستم من  ، سایه ای از نور تو زیر نور آفتابت ، بر جهان افتاده امذره ذره وجودم ، از وجود پاک توبی وجودت ذره ای  آواره ام بی تو تنها و غریب و بی کسیبا تو با هر دو جهان ،من آشنام دست من گیر و نکن هرگز رها گر نگيري گشته ام غرق و فنام 
ای که جز خانه تو خلوت ما نیست که نیستهر چه گشتیم دراین میکده جا نیست که نیستمن که جز نام تو نامی نشنیدم بی شکجز صدای تو در این دهر صدا نیست که نیستکاسه ای اشک و دو جرعه نفسی با یادتشهر ما را به جزاین آب و هوا نیست که نیستصبح در شهرتو یک مشت گدا آمد و شبهرچه گشتیم ندیدیم، گدا نیست که نیستبسکه اخبار غدیرت همه جا پیچیده استخبری جز خبرت هیچ کجا نیست که نیستبر جهاز شتران حرف پیمبر این بوددست بالاتراز این دست خدا نیست که نیستآنکه محمود صدا کرده صدا ب
سلام. حالت چطوره؟ حوصله داری یه داستان برات تعریف کنم؟ آره یه داستان. قول میدم تکراری نباشه. شاید خودت شخصیت اصلیش باشی یا قبلا بودی. شایدم فقط نقش فرعی داشتی اما مطمئن باش ارزش دونستن رو داره.تابه‌حال کسی ترکت کرده؟ اگه جوابت مثبت‌ه به این فکر کن که جمله‌ای که بهش زیاد گفتی چی بوده؟ مشخصه بارز اون فرد و چیزی که خیلی اوقات باعث ناراحتی یا عصبانیتت میشده. بین هزاران جمله، یه جمله‌ای هست که داستان امروزمون حول اون می‌گرده: رفتن که تو واسه تو
 
ببین اسکندر، من زیادی ناامیدم از زندگی‌ای که داشتم. هفتاد سال، تو خودت اصلا مگه چقدر عمر میکنی؟ من زیادی خستم واسه یه همچین شروعی. اصلا فکرشو که میکنم، میبینم حتی ترسناکه. ترسناک نیست ؟ متولد شدن خیلی ترسناکه. بی خبر از همه جا، چشم وا میکنی تو یه دنیای ناشناخته بین یه عالمه آدمای گنده که قیافه‌های مسخره برات درمیارن و برای اینکه ساکتشون کنی مجبوری بخندی و با قیافه‌ت بگی آره خوشم اومد تا ولت کنن تا با جغجغه‌ت تنها باشی و برن پی بحث های آدم
نصفه شب ها،همه چیز فرق می کند.انگار اصلا در دنیای دیگری هستم که به دنیایی که قرار است بعد از طلوع خورشید ببینم چندان ارتباطی ندارد،شاید بهتر است بگویم هیچ ارتباطی ندارد.نصفه شب ها دیگر آن دغدغه های بیهوده ی روزانه خبری از آدم نمی گیرند.نصفه شب ها همدمت به جای صدای بلند تلویزیون،صدای جیرجیرکی است که بی وقفه می خواند.
نصفه شب ها اانسان بیشتر به  گذشته فکر می کند.یاد همه ی رفقایی می افتد که خیلی وقت است از آنها خبری ندارد.حتما خوشحالند که خبری ن
دو کوهنورد انگلیسی با نام های جو و سایمون به پرو” سفر کردند تا یکی از بلندترین قله های آنجا را فتح کنند. آنها برای سه روز متمادی، درکنار هم از صخره های یخی بال رفتند. از میان بهمن و برف گذشتند. وقتی به بالای قله رسیدند، صورت هایشان از سرما کامل ترک برداشته بود، اما با این حال در درون خوشحال بودند. اما این شادی زیاد دوام نیاورد. چون همان روز در مسیر برگشت، پای جو  شکست. یکی از پاهای وی از زانو در رفت. حال تصور کن که در آن ارتفاع، زیر بورا
قسمت سوم 
ساعت 3 بعد از ظهر . 
سوهو: حاظرشید بریم
دیگه!!!! 
+ خدا لعنتت کنه  
دی او:به کی داری میگی ؟؟؟
 +به تو!!! عریزم !!

دی او: چرا من که هیچی وللش . 
+ چون فلفل ریختی تو غدام .
 دی او: من که
عذ. اصلا مگه نگفتی که چیزیت نمیشه ؟؟؟ 
+ قرص نخوردم و الان کل بدنم می خواره
، می دونی چه حسی داره؟؟؟  خدا لعنتت کنه
!! 
دی او : باشه فهمیدم ، خدا لعنتم کنه !!! 
+ باتو نبودم !!! 
سوهو: پس به کی
میگی؟؟؟ 
+ به کای !!! 
کای : من ، چرا، مگه چی کار کردم ؟؟
 + تو روخدا دیگه
عکس آقای خامنه ای

تبلیغات

آخرین مطالب