نتایج مطلب ها برای عبارت :

اس ام اس دلتنگی

نمیدانم چه شد که امشب 
دلم خواست من هم جای لنز دوربین بنشیم 
و نگاهتان کنم.
کسی مرا نبیند 
اما من به شما خیره شوم 
اشک هایم امان دهند 
و چشمانم را تار و مواج نکنند 
شاید هم حق با چشمانم باشد 
وقتی دلی طوفانی شود 
در چشم سرریز می کند
آقاجان
دلم برایتان تنگ است 
کاش میشد دلتنگي را با سنجه ای ترازو کرد و گواهی اش را نگه داشت برای روز مبادا.
کاش میشد دلم را روی ترازوی دلتنگي میگذاشتم 
و گواهی اش را برایتان با قطرات بارش چشمانم مهر میکردم و میفرست
اینجا همان زمین است و رسم آدم ها، هنوز هم فراموشی.اما زمان ِ دلـــــــِ من به وقت دلتنگي؛همیشه . صبح، عصر، شب. دوباره بامداد و صبح و.شامگاهِ دلتنگي .گویی همه ی هستیِ مرا، در انجمادی چون قندیل بسته اند، و به سقف آسمانِ غم ها آویخته اند!گلو بغض آلود و چشم هایم تَر،اما، هنوز تو در خاطری.بهانه ی من، دوباره بهار می رسد از راه، بگو چگونه زیستن آغاز کنم بی تو!؟وقتی هرگز، در توانِ من، رسم، فراموشی نیست.راستی شاید؛من آدم نیستم. وقتی فراموش نمی
دلتنگي بدترین دردیه که وقتی به جون آدم میوفته هیچ درمونی نداره لعنتی مث خوره از سر انگشتات و هوس تایپ کردن براش شروع میشه میاد جلو میاد تو دستات و هی هجوم میاره سمت شمارش که دقیقه نود عقلت یقش و میگیره می ره تو پاهات و ذوق میشه برا رفتن پیشش که ارادت دستور ایست میده دلتنگي وول میخوره تو صدات و میشه هزارتا حرفی که زده میشه و مهم نیس که حضور فیزیکی داره و میشنوه الان یا نه فقط مهمه که اون تو قلب تو همیشه حاضر حاضر حاضرهتا اینجا همه چی خوبه میخو
نمیتوان دل را در گوشه ی اطاقی قرار داد و به تنهایی سفر کرد.نمیتوان خود را پای خاطره ای کاشت و بدون خود زندگی کرد.هر کجا که میرویم دل ما همراه ماستدلتنگي ها میاینددست در دست ما به هر کجا که سفر میکنیمحتی درکنج صخره ای که تنها ،گل بابونه ای روییده و گلبرگهای سپیدش را به سایه سپرده است.نمیتوان دل را که خود نهان است ،ناپیدا کرد .دلتنگي ها در ضربان قلب ما ترانه میخواندقلب را نمیتوان به سکوت رساند که سکوت تنها ،در لبانی جاری میشود که در حفاظت
فیل هم که باشی
خستگی چشمانت را نه خرطومت میپوشاند و نه گوشهایت.
حالا به هیبتت هم نمی آید، خب نیاید!
وقتی اخبار شبانگاهی اعلام میکند کوهی خسته از دلتنگي، شبی با پای خود به روستای چوپانی رفت که چندروزیست نیامده  تا لالایی فلوت برای قیلوله کوهستان بخواند، من چه چیز را پنهان کنم؟
حالا بگذریم که نام این حجم دلتنگي را رانش زمین گذاشته اند تا عشق همچنان فرهادی بماند و تنها کام خسروها شیرین شود.
من.ساده 20 بهمن 92
اس ام اس جدید دلتنگي
www.Loveha.ir
دیشب از دلتنگيت بغضی گلویم را شکستگریه ای شد بر فراز آرزوهایم نشستمن نگاهت را کشیدم روی تاریخ غزلتا بماند یادی از روزی که بر قلبم نشست . . نگاهت کافیست تا دوباره در هوای آمدنت بمیرمتو همیشه دعوتی ، راس ساعت دلتنگي . . . !.من وجودم به تو مدیون و دلم مامن توستآرزویم نظری روی تو و دیدن توستمن اگر دور ز تو هستم و دلتنگ شدمبا صدای خوش تو غرق در آهنگ شدم . . هرچه دلتنگي هست ، حرفهایی که گره در گره استتو بیا تا به همان بوس
این دلتنگي‌ هم از اون دردهای بد روزگاره‌ها، یه جای خالی که همه‌چی رو می‌بلعه، سیاه‌چاله‌طور؛ همین‌قدر کلیشه‌ای. انگار که روحت چنگ بندازه به گلوت و جونت بیفته به خودخوری. بدمصب موی آدم رو سفید می‌کنه و روزگارش رو سیاه. از اون دردهاییه که آدم دلش نمی‌آد حتی واسه دشمنش بخواد. اون‌وقت من حیرونم که چطوز دانشمندها هنوز کشف نکردن که همین درده که مادر همۀ دردهاست. بغضیه که هرچقدر گریه بشه آروم نمی‌شه؛ ولی می‌دونی. یه وقت‌هایی آدم انقدر دلت
 بهار که می گویند دلم سبک می شود و اما دلتنگي آمدنش همیشه آزارم می داده.از کودکی دوستش نداشتم بوی عید را می گویم.دلتنگي عجیبی سالهاست هر اسفند من را به بهار بی باران می خواند .و بغض کال آخر اسفند که روز های آخر سال می رسد به اشک.و تو فقط دوست داری تنهایی و فرو شکستن بغضت را .بی بهانه دنبال جایی هستی تا برایت بشود بهانه اشک.و این روز ها بهانه ها کم نیستند.نروی دنبال قطره های چشم زلالی اش تو را به بزمی دعوت می کند تا بر گونه هایت سرازیر شود و
گاهی هوا یه جوریه که انگار بهاره و همون لحظه به هزار دلیل نامعلوم غمگینی تلنبار شنیدن یک واقعیت شرم اور حتی به شوخی، مهمونی های ناخوانده و عقب ماندن از برنامه، جا ماندن گوشی همسر جان و رفتنش به ماموریت، به صدا دراومدن زنگ خانه و باز هم عقب ماندن، دلتنگي برای همسر، دلتنگي برای یک دل سیر بازی با بچه ها،  دلتنگي برای یه دل سیر حرف زدن با رفیق جانم، بهانه ها و تزهای من دراوردی مهد بچه ها و چه و چه و چه جمع میشوند که من همه اشان را با تفت دادن زرشک ت
این حوالی یک نفر دارد مربای آلبالو می‌پزد. و من دلم برای مادرم تنگ شده. این حوالی یک نفر دارد از آب‌سردکن‌های کنار خیابان از دست‌های بزرگ پدرش آب می‌خورد. و من دلم برای پدرم تنگ شده. این حوالی یک نفر دارد تولدی را تبریک می‌گوید. و من دلم برای او تنگ شده.این حوالی یک نفر دو ساعت است که زل زده به سقف در جستجوی خطی برای نوشتن. و من دلم برای نوشتن تنگ شده. من دلم برای همه چیز تنگ شده. برای همه‌ی چیزهایی که حق داشتم کنارم باشند و نیستند.زویا پیرزاد
سلام .
خیلی دلم برای بنی تنگ شده .
وقتی مادرم مرد بدترین و سنگین ترین حجم دلتنگي عمرم رو تجربه که و بعد از ۵ سال بهش عادت کردم.وقتی پدرم مر د زخم دلم عمیق تر شد همیشه از خدا می خواستم یه راه ارتباطی بین من و مامانم برقرار کنه حداقل بدونم حالش خوبه وقتی می رفتم سرخاکشون داغون تر می شدم.برای همین دیگه اصلا نرفتم اونجا،  می خواستم فراموششون کنم .بعد از ۵ سال تقریبا به نبودنشان عادت کردم به اینکه چنور باید رو پای خودش وایسه،  حس کردم موفق شد
دوست نداشتم در این صفحه از دلتنگي بگم اما خب دلتنگي هم بخشی از زندگی ادما ست . خودم را مشغول کردم با پرتره یک زن که به دلتنگي هام فکر نکنم.  گاهی اوقات ادم به بن بست می رسه.  یه روزی یه درویشی بهم گفت اگه به بن بست رسیدی به خدا توکل کن . لطفش همیشه شامل حالت میشه.  منم توکل کردم . امیدوارم لطف خداوند شامل حالم بشه . 
با اینکه توکل کردم اما جلوی احساسم نمی تونم بگیرم . دلتنگي و هزار کوفت و مرض دیگه . دیدین وقتی از یه کاری منع میشین بی اختیار می رین سرا
مانتو پانچ، شلوار گت دار، روسری ساتن مشکی و صندل های زندایی که یک سایز برایم بزرگ تر بود و این ترکیب فاجعه که انگار به تنم زار میزد را به خودم پوشاندم و صورتم را شسته  نشسته جواب اسنپی ِ پراید سفید با پلاک ط ۲۱ » را دادم و به سرعت برق و باد خودم را جلوی ماشین رساندم و سلامی با زور به راننده تحویل دادم . 
نگاه متعجبش را اما تحویل نگرفتم و وسایلشان را توی ماشین جا دادم و بوس فرستادم و خدافظی کردم . اما ترجیح دادم جای نگاه کردن به ماشین تا محو شدنش
دلتنگيم.
فکر میکنیم کسی باید باشد که نیست،منتظریم کسی بیاید که دلتنگي هایمان رابفهمد،باخود میگوییم دیگر وقتش شده،احساس میکنیم در غربتیم،به دنبال آشنایی میگردیم
کسی باید از راه می رسید اما نیامده،بیقراریم،با خود تکرار می کنیم چه شده؟نکند اوضاع همین طور بماند؟درست است کسی باید بیاید،اما آن کسی که باید بیاید ما هستیم، این ما هستیم که باید به سمت روحمان قدم برداریم،این ما هستیم که نیستیم،این ما هستیم که نمیاییم،او که تمام تلاش هایش را ک
شب که دست رحمتش را بر سر جنگل می‌کشید، همه‌ی عالم که می‌خوابید، او تازه بیدار می‌شد. تمام عمرش تنها بود. همدمی نداشت. بیدار که می‌شد، می‌رفت سر چشمه و با تصویرش در آب حرف می‌زد، چرا که تنها تصویرش او را می‌فهمید. یا لااقل چون چیزی نمی‌گفت، احساس می‌کرد می‌فهمد.
او فقط می‌توانست سر تکان دهد و حرف‌ها را تایید کند. شاید اگر او هم حرف می‌زد، متوجه می‌شد که او هم چیزی نمی‌فهمد.
شب که آغاز می‌شد، همه‌ی عالم که می‌خوابید، او تازه می‌فهمید
این روزها در تلاطم زمان گم شده ام و انگار گامی ناپایدار بر روانه ی احساسات میکشانم !
نمیدانم واقعا چگونه در حجم عظیمی از لحظات گم شده ام ؛ اصلا گم شده ام یا حل شده ام ؟
دلتنگي را حس میکنم ! دلتنگي را اینروز ها خوب میبینم ! مثل لکه های سیاه روی شیشه که به راحتی دیده میشوند .
آخر دلتنگ شده ام برای خودم ، برای توانمندی های ذهن خودم و برای خلاقیت های خودم .
کودک که بودم خلاقیت را نمیدانستم ولی بسیار خلاقانه زندگی میکردم اما این روز های عجیب با اینکه
دلم لحظه ای را می خواهد !که تو باشی …همین کنار نزدیک به مندرست روبروی چشم هایمهمنفس نفسهایمخیره شوم به لبهایتدست بکشم به تک تک اعضای صورتتبعد چشمهایم را ببندم و …” ببوسمت ”آن لحظه دنیای من تمام می شود .” به خدا که واقعاً تمام می شود
یادمه قبلن، همین چن ماه پیش نوشتم که :
"میدونی؟ یه چیزی کشف کردم تازگیا، اینه که آدما، از یه جایی به بعد تو زندگیشون همه ی احساساتشون به یه سمت خاصی میل میکنه. بعضیا کلن خوشالن، بعضیا کلن دپن، بعضیا کلن خنثا!
مثلن من الان دیگه نمیتونم ناراحتی و دلتنگي و تنفر و خستگی و گشنگیمو از هم تشخیص بدم! همشون باهم تبدیل شدن به یه حالت: عصبانیت!"
حالا ولی حس میکنم فازمو پیدا کردم. من یه آدمه همیشه دلتنگه همیشه منتظرم. نوشتنش خیلی سخته. چون هزار بار هزار جا نو
آشوب وبلوا یعنیمن راهپیمایی کنمخیابانهای دلتنگي ات راتو همچنانسرکوب کنی اعتراض دل راوهیچ امیدی نباشد به وصالفارغ از هررویدادی در اطرافمبی وقفه تمنای تورا فریاد زنموتنها بحران جمهوری آغوشمگرانی عشقتونگرانی نبود آزادیبرای بوسیدنتخ سعادتی_پامچال  
بس کن رژیا. چقد میخوای گوشه اتاقت بشینی و زول بزنی به دیوار؟. چقد میخوای عزا بگیری واسه اینکه کنکور هیچی نشدی؟. شکست خوردی؟ باشه. اینهمه آدم دیگه هم شکست خوردن. اون شد ۱۶۱ و همه به به و چه چه، ولی کسی به تو نگفت خرت به چند؟ عیب نداره توهم خدارو داری. بلند شو از سر جات دختر. اینجوری بخوای ضعیف بازی دربیاری امسال که هیچ، سال دیگه هم قبول نمیشی.یک سال به خودت سخت بگیر. یکسال عاشقی تعطیل یکسال محمدو بیخیال شو. برات مهم نباشه که ناراحت بشه
درست بعد از گذشت 6 ماه نه تنها یادم نرفته، سیر از دیدار نیستم، برای مسافرت های دیگری برنامه ریزی نکرده ام، بلکه همه اش با خودم دو دو تا چهار تا می کنم ببینم می شود بزودی باز هم عازم کربلا شوم!؟
فکر می کنم کم گذاشته ام،
شاید هم دلتنگي را بهانه کرده ام،
اصلا شاید دردی دارم که درمانم تویی امام حسین جانم!
بین تمام خبرهای شبکه ی خبر، هنوز واژه ی عتبات دانشگاهیان را خوب می بینم و خبرش را می خوانم و دلم می لرزد و وسوسه می شوم و یک آن، ترس تمام وجودم را می
جهانی در سرم گام برمی داردو گام هایشدر دردهایم می پیچدکه مشت بی رحمش رودهای قلبم را بی راه کردخالی جیبم را پر از دردنگاهم را پر از غمچشم به راه انتظاری آویخته استکه کورم کردو توفان دلتنگي اش از دریایم دورحالا چشم هایم به قدم هایش چسبیدهنگاهم سبکبار است واز بار عشق .تهی !می خواهم ریسمان دستی که بسته ایبگشایمشاید پروانه ای گرد یاس دلت رقصیدیاس های دیوان شمس همسبز شد 
السلام علیک یا رضاجـــآنـــ
روبروی نگاهتان حرفهایم را گفتم 
قلمِ دلتنگي ها را که مینوشم
دادم دستِ شما
روبروی خودم آقا ولی
دلم برای تو تنگ میشود
انگار بچه ای دست مادرش را در شهری غریب گُم کرده باشد 
انگار تو را گُم کرده باشم
گریه ام نمیرسد به تو 
به هیچ کجا 
میترسم بمانمو با بُغض نداشتنت
همانگونه که کبوترت پر کشید
دلم مانده
جا مانده
در غریبی ای که روبروی خودم بود
منــ.  دلم برای خودم میان نگاه تو جا ماند

وقتی کبوترت پرکشید 
دلم به
. درد معدم که خفم کرده بماند،
درد دلتنگي هم داره خلاصم میکنه. اتفاقا ایندفعه ها دلتنگي واسه محمد
نیست، دروغ چرا؟. دلتنگي محمد دیگه برام عادی شده. ببینمش یا نبینمش
برام فرقی نمیکنه.
دلتنگ مامانم شدم. خیلی دلم براش تنگ شده.
اونقدر که وقتی یکیو میبینم از مامانش میگه ناخواسته حسودیم میشه. وقتی
یکیو میبینم با مامانش میره بیرون منم ناخواسته دلم میخواد یدفعه.
این
هفته رفتم بهشت صادق، ولی فقط سرخاک آقاجون؛ سرخاک مامان هیچوقت دلم قبول
ن
بعد دو هفته موندن کنار خانواده، این دو سه روز رو که به خاطر یه سری کارهای اداری برگشتم تهران، خیلی بهم سخت می گذره.
انگار نه انگار که دو سال توی این خونه و پنج سال توی این شهر زندگی کردم.
عده ای می گن به خاطر پول بیشتر و زندگی بهتر توی همون تهران بمون.
اما من می گم تمام دنیا به دوری از خانواده نمی ارزه.
نمیدونم.
هیچ کس تا کنون نتوانسته از مرده‌ای علت مرگش را بپرسد،
پس مردم این خرافات را از کجا می آوردند که میگویند:
تنهایی کسی را نمی‌کُشَد [؟!] ۰
__________________________
امشب تو دلتنگ ترین حالت ممکنم ام
__________________________
03:18
------
کاش فردا زندگیم تمومشه
امید و انگیزه ای ندارم واسه ادامش
------
#دلتنگي   #عشق 
#تنهایی.   #بی‌قراری
#بی‌هدف.  #بی‌انگیزه
#بی امید.   #دوری
#شب
-------
ساعت 03:22
-------
رفتنت زیباستگرچه دلتنگي به سر داردمن برای شادیت اماتمام درد ها را نوش می دانمفکر پروازت به سوی خانه عشق رامن به فال نیک میگیرممن ترا در قله لبخند می بینمان لبان سرخ و  گلگونتدم به دم گل میدهد مارامن تمام  لاله های سرخ عالم راپای لبخند تو می زارمتا ابد از بهر شادیتسجده بر درگاه می زارمشاد باشی از ته دل نازنین منشادیت راز و نیازمن
وقتی مساله ای به قلبم فشار می آورد، سعی میکنم حواسم را پرت میکنم تا قلبم توی دهانم نیاید. با اینکه به هیچ وجه اعصاب ونگ ونگ بچه را ندارم، ولی آنقدر بچه های معصوم جاذبه دارند که دلم برایشان می‌رود. حالا دو سه تا بچه ی کوچک خوردنی توی خانه داشته باشی و چندماه نبینی شان، یعنی دلتنگي تا سرحد عذاب. 
مثل عاشق هایی که با یادآوری خاطرات معشوق، مرهمی بر دلتنگي شان می‌گذارند، سعی میکنم گاهی اوقات شیرین کاری های الهه، امیر صالح و عارف را به یاد بیاورم ت
دلم که میگیره
تاوان لحظه ای رو میدم که دل بستم
نمیدونم خوشحال باشم یا ناراحت 
ولی هم خوشحالم هم ناراحت 
شاد بخاطر کسی که بهش دل بستم
دلخور بخاطر ندیدن و نداشتن
شاید روزی دلخوری ها ، ندیدن ها و نداشتن ها تمام شود 
اما هرگز از دل بستنم پشیمان نخواهم شد
چرا که در منتهاالیه دلتنگي ها هم اشکی میریزم از سر شوق 
که روزی خاطره ای خواهم داشت از دل با دل .
.
امشب دیدمت. خودت این قرار رو گذاشتی. می‌خواستی اولش همه چیز ناشناس باشه اما مگه چند نفر تو دنیا وجود دارن که دوس داری» رو دوسداری» می‌نویسن؟ می‌دونستم خودتی. همدیگه رو جایی دیدیم که اولین بار دیده بودیم. تو کافه ای نشستیم که اولین بار نشسته بودیم. قبل از رو به رو شدن چند دقیقه از دور نگاهت کردم. سرگردون بودی. موهات بلندتر شده بود و سبیل گذاشته بودی. اما صحنه آشنا بود. خیلی آشنا.دقیقه های اول نمی‌تونستم تو چشمات نگاه کنم. هفت ماه. هفت ماه شده
نمیدونم ما ادمها چرا جنس مون اینجوریه! 
تا وقتی یه چیزی رو داریم قدرش رو نمیدونیم به محضی که از دستش میدیم دلمون براش تنگ میشه و ناراحتی هاش سراغمون میاد 
حالا این چیزی میتونه کسی هم باشه! 
گاهی این دلتنگي یه پایانی داره چون مثلا دو روز یا دو هفته یا دو سال دیگه اون شخص رو میبینیم و همین اروم مون میکنه 
اما اگر خدا ناکرده این دلتنگي پایانی نداشته باشه 
همسر امروز صبح که من خواب بودم رفت سفر و فردا شب برمیگرده 
قرار بود دیروز عصر بره و من
تنها تویی، که به تنهایی میخواهمتخم شده بر گیسوان نقره ای ستاره پوش تودر انتظار دست یافتن به عطر پیراهنت!ای دخترً بگو کجاست؟یخ پاره های چشمهای تو؟تنها، تویی که نقره پوش میخواهمت!تنها، در تنهایی خویش!تو تنهایی ات را در آغوش کشیده ای ومن تنهایی ام راآغوش هایمان را برای یکدیگر باز کنیمتا دلتنگي نفسی تازه کند!
عجب هندسه ای دارد این تبعید
قانونی به مساحت همه ی دلتنگي ها.
قاعده اش در بی شرمی های روزگار ضرب می شود
و محیطش با خستگیهات جمع .
رویاها با هزاران صفر برابر می شوند
و سایه های تاریک تکرار
مجذور عمری می شود شریف،
تهی از توان گردنکشی!
نقطه پرگار باختنی است با شکوه!
باختنی همسفر همه ی شعاع های دویدنت.
و تو با غرورت می مانی
تنها و شکسته
مانده در راه!
و فرسنگها دورتر از امروزت.
مجید غلامرضایی
چهاردهم اردیبهشت نود و هفت
نمیدانم بزرگترین گناه بشریت چیست یا چه چیز می تواند باشد،اما اگر از من بپرسند بزرگترین مظلومیت بشر چیست.شاید نفس عمیقی بکشم،صدایم را صاف کنم،سیگاری گوشه ی لبم روشن کنم و بگویم:"دلتنگي بزرگترین مظلومیت بشر،که هرروز بیشتر از دیروز شیره ی جان آدم را از ابریشم خام وجودش بیرون می کشد و قوی تر از دیروز ضعیفت می کند" نمی دانم شاید اشتباه باشد اما من.از.دلتنگ بودن.خسته.شده ام!
حُکم دلــــــم چیست؟که در این روزگار بی تویی، چون چشم دوختم به آسمان.اما. در این میان، من ماندم و موجِ خروشانی که از چشم ها جاریست.و جانی که همچون درختی بی برگ و بار، در خزانِ عمر، غرق در انجمادی تلخ و در انقباضی سرد است!و حتی فصلِ بهارش، همه تاریک و چون شبِ یلدای زمستان است.حکمت را، آهسته تر بخوان دلــــــم.بگذار چون یک عمر خستگی و دلتنگي ام، کسی نداند و نفهمد که،آن سویش نوشته:من مانده ام و اندوهی سیراب نشدنی به نامِ تنهایی.
قلبم کمی مریض شده، ولی حالم خوب است. رفتن از شهری که در آن بزرگ شده‌ام، خیلی جدّی دارد اتّفاق می‌افتد. باران امسال زودتر باریدن گرفته تا خواستنی‌ترین قابِ شهرم را به آخرین تصویرهایم برچسب کند. به خاکِ کودکی‌ام قول داده‌ام، که اگر برگشتنی باشد، شاد و لبریز از خوش‌خبری باشد. قول داده‌ام خستگی‌ها و دلتنگي‌هایم را به باد بسپارم و پُر از نشانه‌های خوب باشم، در وعده‌های دیدارهای زود.
یک دلتنگي هم است که سوا از دلتنگي خانواده و دوست و آشناست. دلتنگي که فقط وقتی جایی زندگی کنید که زبان اهالی اش با شما فرق دارد به سراغتان می آید. با اینکه ما زبان فارسی را همراه زبان آذری از کودکی یاد می گیریم و حرف می زنیم اما نمی توان کتمان کرد که زبان اهالی شهر و مردم شمال غرب کشور آذری است. من آدم تعصبی نیستم و فارسی را به خوبی زبان آذری حرف می زنم اما گاهی احساس می کنم گوش هایم بیشتر از ظرفیتشان فارسی شنیده اند. احساس می کنم یک چیزی کم است، یک
هی میخواستم بیام و اونچه این مدت به حالم گذشته رو بنویسم دست و دلم نمیرفت.دلتنگي کجاس؟پیش من.
میخوام کوتاه بنویسم کوتاه و مختصر،اما همونم نمیتونم.
 م.آ و ا.م،"متری شیش و نیم" و "چهار انگشت".
تعطیلات تموم شد و تباه.
دروغ اول اپریل چیه؟چی میشد به بهونه ی همون میومدی بگی دوسم داری و مسخرم کنی.
وقتی متاهل شدم خیلی از پای سجاده نشستنام کم شد،یهو یاد مسئولیتای تازم می‌افتادم و مثلا پا میشدم شام درست کنم
وقتی فسقل خان به دنیا اومد تسبیحات حضرت زهرا هم دچار همین مصیبت شد.
ی دلتنگي عجیب و غریبی برای خلوت و سجاده و عبادت دارم.
ی ترسی از عاقبت این غفلت تدریجی آزارم میده.
نماز صبح همیشه معضل بزرگ زندگیم بوده:(((((((((((
دلم به اول وقت خوندنای دست و پا شکستم خوشه.نه نه خدایای دلم فقط به رحمت خودت خوشه.
بر سر آنم که گر زدست  بر آید
دست به کاری زنم که غصه سرآید
 حافظ 

فاصله ام تا دلتنگيهام
با هیچ بهانه‌ای پرنمیشود
نیستم ،
خودم خواستم نباشم تا ،،،
،،،،،،،،،،، ،،،،، ،،،،،،،،، ،،،،،،،،،،،،،، ،،،،،،،،
حتما که نباید باشم 
تا ببینم 
که دلم آروم بشه
دلتنگي را خوب میفهمم 
اگر چه در نیمه شبیی
 بعد از یک روز خوش و شلوغ  به حالت خواب و بیداری مزاحمم شود 
و ،،،
تمام روز های دلتنگي م را با قلمم گذراندمو به خدای احد و واحد سوگندهیچ کسی مانند قلمم این گونه به من وفادار نبود زمانی که رهایش کردم .و حتی انگاه که از شدت عصبانیت فراموشش کردم و یا حتی ان لحظه ای که تلاش برای گم کردنش داشتمچیزی از خودش ، که در قلبم به یادگار گذاشته بود . جوانه میزد و سکوت کرده بود قلمم ؛همان که میبینی نیست .دنیایی هم از او در درونم پنهان است ولی کسی نمیبیند قلمم وفا دار استوقتی دوستش نداشتم هم من را دوست داشت وبین تم
یک از همه: قضیه اینجوریه که دوست دارم اینجا از همه‌یِ چیزایی که این مدت با گیانک از سر گذروندیمشون و همه‌‌یِ چیزایی که برام اتفاق افتاده و همه‌یِ شک و تردیدایی که ردشون کردم و همه‌یِ اینا بنویسم ولی نمی‌شه. یه‌جوریه انگار بخوام همه‌شون برای خودم بمونن. یه‌جوریه که انگار می‌ترسم کسی بیشتر از من دوسشون داشته باشه. خودخواهم بس که‌. سخته ولی حرف نزدن. نگفتن.
دو از همه: که چی می‌تونه برام قشنگ‌تر از بغل کردنت پشت قفسه‌های کتابفروشی باشه؟ ک
فقط برقصید.
امروز به طرز وحشتناکی ناامید بودم بعد تصمیم گرفتم کمک مادرم کنم یکم حالم بهتر شد ولی آخرش مثل تمام شب هایی که توی خوابگاه دلتنگي و حال بد من رو میکشوند وسط سالن ورزشی و اهنگی کوردی میزاشتم و با تمام وجودم می رقصیدم می رقصیدم می رقصیدم تا آدم جدیدی متولد می شد زهرایی آرام انسانی که تمام درد ها و غصه هایش با تمام حرکاتش ریخته بود و من بودم یک دختر نورانی.
امشبم رقصیدم بعد آرام گرفتم نمازم رو خواندم و بعد دعا کردم حالا حالم خوبه و وقتش
دلم بسیااااارررر بسیااااااررررر مشهد و امام رضا میخاد:( واقعامحتاج زیارتم :( (ایموجی اشک و آه و ناله و شیون و غصه )دلم میخاد برم مشهد تو یکی ار حجره های روبه روی صحن بشیم فقط زل بزنم به گنبد،فکر نکنم،حرف نزنم،فقط با تمام وجود احساس امنیت کنم.من واقعا دلم صدای نقاره خونه میخاد ، بعد نماز صبح،وقتی تازه داره آفتاب میزنه ،یه هوای خنک،صحن خلوت یادمه یه بار با فضا سازی بالا که توضیح دادم یه اقاهه هم داشت بلند برا خودش آواز دستگاه دار:) میخوند سنتی
من ماندم و غریبی و این درد روبرو 
یک داغیاد خسته و یک رنج موبه مو 
اینجا فقط دروغ نمانده است لعنتی 
یک ذره از صداقت گل های ده بگو 
دیگر بس است این همه تنهایی و فراق 
مردم از این غریبی  و از حس جست و جو 
بی سرزمین تر ازهمه شعرهای باد 
دنبال دوست آمده  ام کوچه ، کو به کو 
دلتنگي شبیه غزل های زخمی است 
من ماندم غریبی و این درد روبرو 
آدم است دیگردلش که تنگ میشوداز کوچه های تنگِ زندگیدر میان این همه تلخی سال های رفته بی او.می آید به #بهشت زمینی آرمیدگانپیش.عشقی که دیگر در کنارش نیست. آدم است دیگر بغض عمیقی دارد اما#گریه نمیکند!گاهی به جای این همه دلتنگي های او آسمان می بارد.و گاهی آنقدر دلتنگ کهفقط بطری آب را به دست میگیرد و آرام آرام آب میریزد. و خودش هم نم نم روی سنگ قبر عزیزان " آب " میشود.
سر درد و دلش که باز می شود واژه ها با نوای "آه" کنار هم صف می کشند و تو از تمام حرف هایش،بوی دلتنگي راه حس می کنی.
چشم های همیشه منتظرش را پشت پلک های خیس اش قایم می کند و چارقدش را محکم به دندان می گیرد تا مبادا بغض های این همه سال دوری را ناگه بی اختیار به گریه بنشیند .
هرچند تن رنجورش دیگر تحمل این همه بی قراری و دوری را ندارد اما، محکم است و پای آرمان های بلند این راه آسمانی با تمام وجودش ایستاده است.
و حال من و تو به دیدار قطعه ای از آسمان می ر
بیست و دو سال از فوت پدر گذشته است.من بیست و دو سال غم و شادی را بدون او گذرانده ام.امروز در لابلای کارهای خانه شرشر اشک می ریختم.غم انگیز بود که گذشت سالها دردم را تسکین نداده و هر وقت به بن بست زندگی میرسم به یادش اشک می ریزم."اگر پدر زنده بود"ها برایم ردیف می شود و زندگی زهرم میشود.اندرزگوی درون پند می دهد که حالا که زنده نیست در حال و با داشته ها زندگی کن.سخنش را نمی فهمم و باز باران اشک است که می بارد و تمامی ندارد.با خود می گویم"این اخرین بار ا
عشق الهی من؟چند روزه نتونسیم درست و حسابی باهم صحبت کنیم راسش اصلا مهم نیست دیگه واسم تکلیف موسسه چی میشه یا کتابم میدونی عزیزم ؟همه این کارها واسه اینه که بتونم پیشت راحت تر و اسوده تر باشمولی متاسفانه خیلی بعضی از موارد بی مورد وقت گیر شدنددقایقی که احساس میکنم پیشم نیستی و از من بی خبری راسش خیلی رنج اور و کشندس حس دلتنگي ام که این روزها بیداد میکنه خودت هم بهتر میدونی خانمم اکثر حرفهام و فکرهام را تنها می تونم به شما بگم بقییه ان
متن آهنگ جدید روزبه نعمت الهی به نام بلد است تقدیم به کاربران موزیک تونز
Roozbeh Nematollahi - Balad Ast
ترانه : جلیل صفربیگی ؛ موزیک : روزبه نعمت الهی ؛ تنظیم : علی نیا
متن آهنگ روزبه نعمت العی بلد است :با این همه مستمیخورم امشب هماز جامِ الستمیخورم امشب همبنشین سرِ میزِ هر شب ای عشقِ عزیزمن از تو شکست میخورم امشب همتو آرزوی محالِ من باش رفیقمن مال توام تو مالِ من باش رفیقدلتنگِ دلتنگِ دلتنگِ تواملطفا نگرانِ حالِ من باش رفیقهم راه به محرابِ دلم رو بلد استه
سلام
شب تولد امام رضاست
اما دل من ناآروم ترینه
تنهای تنها
امشب رفتم هیات و توی مراسم مولودی برای دل غم زده خودم گریه کردم
ولی باز دلم داغونه
انگار با هر باد دلم ت میخوره
دلتنگي گاهی نفس رو توی سینم حبس میکنه
هنوز با آهنگ های قدیمی و یا غمگین بی هوا دل من می پاشه از هم.
رفتم داروخانه-!
امروز رفتیم واسه فروش و بد نبود
خیلی کلافه ام
خیلی دلم میخواد مسیری و دری برام باز بشه
سرده.حال دلمو میگمسرد و تاریکه
خیلی دیرهچرا خواب نمیرم.
بیخیال
می دانید گاهی می خواهم بنویسم اما نمی دانم از چه! و چطور!
شاید مثلا می توانستم از همسایه ای که عروسی داشتند و درست همان روزها همسایه روبرویشان عزادار شد، بنویسم!
از رفتارهای ناشایست این چند به ظاهر فامیلی که داریم و معلوم نیست چشان شده؟!
از مرد و زن مهربانی که امروز از پیرمرد دست فروش یک بسته دستمال کاغذی گرفتند و پیرمرد چند باری که پشت سرشان صدایشان کرد و گفت پول زیاد داده اند ،گفتند می دانیم. و پیرمردی که در نهایت خستگی پر از لبخند شد.
یا ا
خاطرات اصولا چیز های غم انگیزی‌ان. خاطرات بد که تکلیفشون معلومه. خاطرات خوب اما خیلی غم انگیز‌ترن. چون یک بار اضافی به نام حسرت» رو به دوش می‌کشن. حسرتِ لحظه ی خوبی که گذشت و حالا چیزی جز یک تصویر ذهنی از خودش به جا نگذاشته. خاطرات خوب، دلتنگي آورن. خصوصا خاطراتِ خوب از آدم ها، خونه ها، مکان ها و هر چیز تکرار نشدنی. مثل خاطراتِ خونه ی قدیمیِ مادربزرگ که حالا جاش یه آپارتمان هفت طبقه سبز شده. یا خاطرات آدم های رفته. عشق های تموم شده. دوستی های ف
لبریز از حرف که نه، لبریز از بروز احساساتم. دوست دارم حس های درونی ام را که شاید خیلی هم عمیق نباشد را با جملات یا شعر های جگرسوز با دیگران به اشتراک بگذارم. اگر کانال تلگرامم شلوغ تر بود یا نه همین کانال بود اما تلگرام را پاک نکرده بودم. یا اینستاگرام و را پاک نکرده بودم الان توی یکی دو تا از آن تریبون های غم، مثلا می‌نوشتم: "یاد عبور ماه از آن کافه ها به خیر/ از یاد رفت قصه‌ی ما، یاد ما به خیر" یا چه میدانم آهنگی را استوری می‌کردم که می‌خواند
سرم گذاشتم روی بالشت اشکم اومد پایین دلم خواست میتونستم و میشد به ژینو پیام بدم و بگم امشب واقعا از ته دل برای اولین بار احساس دلتنگي شدیدی نسبت بهت کردم،اونقدر که اشکم ریخت بعد اون تابستون لعنتی امشب اولین بار بود که بغض کردم بابت اینکه دیگه دوست نیستیم و ازت بدم میاد.
واقعا چی میشه که این میشه؟دلم تنگ شده واسه خیلی چیزا خیلی چیزا هیچکس نمیتونه بفهمه چقدر اشک دلشون میخواد بریزن پایین از چشام،بچه شدم میبینین؟.من خیلی چیزا از دست دادم که هنو
امروز روز عجیبی بود، یک آقایی تو محل فوت شده بود وسه چهار روز همینجوری صدای قرآن و مرثیه محل رو پر کرده بود،شب های قدرم بود منم تو حس و حال دعا و توبه و تحول و اینا بودم. واسه افطاری یه غذای مفصل واسه خودمو بابا درست کردم بعدشم مامانم و خواهرم زنگ زدن با کلی دلتنگي یه عالمه حرف زدیم. بعدم نشستم درس خوندم خسته که شدم یه تیکه کاغذ گرفتم شبیه کامپوزیت دندون درست کردم گذاشتم زیر لبام. همیشه دوست داشتم وقتی میخندم دندونام معلوم بشه. چند تا سلفی با د
به نام خالق زیبایی‌ها
مدت‌ها بود آغوش پدر را تجربه نکرده بود و خانه نوای دوری را سر داده بود و همگی 
چشم به در دوخته منتظر ورود وجود عزیزش بودند. تنها وجود کوچک او بود که کمتر
زمانی را در گرمای وجود پدر مأوا گرفته بود.
هیچ کس مانند او تشنه دیدارش نبود.
با چشم‌های درشت و قهوه‌ایش که همه آن را به پدر نسبت می‌دادند در سکوت،
مادر و خواهر و برادرش را نظاره می‌کرد تا شاید نشانی از گمگشته‌اشان بجویید.
مادر سرگردان بوی پدر، بی‌قراریش را در لابه‌
امروز مستند پاپلی رو دوباره از تلویزیون دیدم و دوباره پرت شدم تو گذشته ای نه چندان دور. تو حال و هوای باصفای شمال و روستاهاش و لهجه ای که چقدر دلتنگش بودم و یه زمانی معتقد بودم رو مخه!
اونقدر دلم تنگ شد برای روزایی که همه بودیم، کنار هم بودیم، دور هم جمع بودیم و خوش بودیم و صفا میکردیم.
حس خفگی بهم دست داده، اصلا نمیتونم تحمل کنم! و خیلی برام عجیبه این حجم عظیم از دلتنگي که ازش بیخبر بودم و یهو سر باز کرد
احساس میکنم یه تیکه از وجودمو تو روستای پ
اوایل همه چیز خوب پیش می رود.آنقدر خوب که شور وشعفی در تمام وجودت ریشه میگیرد گوی جان تازه ای در تو پدیدار است و خود بیخبری.اما پیش می رود.عادی میشود.صمیمی می شود وتکراری.مانند گذشته نیست و تن تو سنگینی وجودی را حس میکند که با او بیگانه گشته است. و اینجا مختصاتی است که ادامه دادن بسته به همان پی و ریشه ی فرو رفته در عمق جان و تن ات است.بی آن ممکن نیست.نمی شود.و اینجاست که حسرت می آید به همان اوایل که دور بودی و مشتاق.اکنون گفتن هر حرف ساده برایت سر
یه شب بارونی بود
آخرین روزای تابستون
من عاشق بارون بودم. از خیس شدن زیر بارون لذت میبردم
اون شب دلم خواست برم زیر بارون. بارون عجیبی بود تو اون شب گرم تابستونی
بارونی که بابا رو تو ترافیک نگه داشت.
من ترسیدم برم زیر بارون
ترسیدم ازت فاصله بگیرم
اما اون شب، برای همیشه از دست دادمت.
انگار فرشته ها آب و جارو کردن و تو رو با خودشون بردن
تو اون هوای پاک و عطر خاک نم زده، آروم و زیبا و نورانی خوابیدی 
 
مرگ حق است
انا لله حق است
انا الیه راجعون حق اس
بسم الله مهربون :)
من نمیخوام اسم دارو حفظ کنم، یعنی بخوامم حفظم نمیشه حقیقتا :(
وای که چقدر متنفرم از فارماکولوژی، یعنی از اون انگل و کِرم و ه و اینا برام منفور تره، منفورتر از درسش استادیه که میخواد تشریحی امتحان بگیره! حالا اون چرت و پرت های علوم پایه رو میشد نخوند و یاد نگرفت ولی خدایی فارما چیزی نیست که بگی ولش کن، فقط پاسش کنم!
تا این ترم تموم شه من کتلت میشم.
دلم برای الف تنگ شده. خیلی هم تنگ شده، خیلی خیلی هم تنگ شده. هیچ وقت دلتنگي رو ت
.آنقدر خوب که شور وشعفی در تمام وجودت
ریشه میگیرد گوی جان تازه ای در تو پدیدار است و خود بیخبری.اما پیش می
رود.عادی میشود.صمیمی می شود وتکراری.مانند گذشته نیست و تن تو سنگینی
وجودی را حس میکند که با او بیگانه گشته است. و اینجا مختصاتی است که ادامه
دادن بسته به همان پی و ریشه ی فرو رفته در عمق جان و تن ات است.بی آن
ممکن نیست.نمی شود.و اینجاست که حسرت می آید به همان اوایل که دور بودی و
مشتاق.اکنون گفتن هر حرف ساده برایت سرگیجه ای است که سیاه میکند
چهارشنبه ای که گذشت،به همراه خانواده بازار زنجان بودیم.چند دقیقه ای به خاطر کار بانکی پدرم، تو پیاده رو منتظر بودیم که یک مرتبه یه خانم پیر زنبیل به دست، با چادر گل دار اومد سمت عمه ام. بی مقدمه برگشت گفت: دنده هام شکسته.» عمه هم بهش گفت: خب برو دکتر.» و اون پیرزن غمگین جواب داد: دکتر برم میخواد چی بگه؟ می خواد بگه برو عکس بگیر دیگه.» و بعد هم راهشو گرفت و رفت.
خیلی دلم گرفت.خیلی. میدونم ترکی حرف زدن بلد نبودم و سنی هم نداشتم که بخوام با ا
سه روز با دلتنگي و خوشی به اتمام رسید. چهارشنبه دخترجون رو از مدرسه برداشتم کمی گریه و دلتنگي که طبیعی هم بود گشت و گذار ماد ردختری رو چاشنی اش کردم تا حال و هوای دخترجون عوض شه. هنوز استرس داره وقتی همسر کمی دیر میکنه یا سفری میره میگه نگران میشم شاید زیاد طول بکشه. طبق قولی که به دختری داده بودم خونه رو مرتب کردیم ورفتیم استخر که متاسفانه به علت تعمیرات بسته بود . با کمال شجاعت رفتیم پارک و بعد هم کمی قدم شبانه زدیم و اومدیم خونه. شعله زرد وس
تا حالا به لیست شماره های توی گوشیت نگاه کردی؟؟؟؟هر کدوم چیو یادت میارن؟؟؟تا حالا پرسیدی چرا شماره این باید توی گوشی باشه؟؟؟فکر میکنم گاهی وقتا ما دوستامون رو موضوع بندی میکنیم.اگر نگاه اقتصادی داشته باشیم، میگیم فلان دوست موقع بی پولی میتونه قرض بده.اگه نگاه هنری داشته باشیم، میگیم فلان دوست در این زمینه میتونه کمک کنه.اگه . اگه . اگه .همش خوبه، نمیگم بد.ولی کاش لا به لای اون همه شماره، حداقل باشه شماره ای که مواقع دلتنگي و دلگیری ا
Tha'Thela-despina vandi
دیروز یه سری چیز خریدم که تونست تا چند ساعتی حالمو خوب کنه،فردا پودمان دوم یکی از کتابای تخصصی ترم رو امتحان دارم،مغزم همینطور فقططط پرواز میکنه،دلتنگي واقعا میگ♡د.فکر کنم دارم سرما میخورم آب ریزش بینی و گرفتگی صدا اومده سراغم،باید ویدیوهای مربوط به امتحان فردا رو ببینم تجزیه تحلیل کنم بفهمم چند چندم.
خسته ام ?. نه هر‌چه فکرش را میکنم من خسته نیستم .چون کاری انجام نداده ام که به خاطرش خسته شده باشم .احساس تنهایی میکنم?.نه ، احساس تنهایی هم نمیکنم. بی حوصله ام ?.نه ،ینی شاید. حوصله ی درگیری با چیز هایی که دوست ندارم را ندارم .دلتنگم?.اره، من دلم برای خیلی چیز ها تنگ شده .حتی برای چیزهایی که در زندگی ام هرگز نبودند. دلتنگي دلیل خوبی برای بی حوصله بودنه?.من نمیدونم . و فکرم نمیکنم اینطوری باشه دلم خیلی چیزا میخواد ولی هیچکدومو ندارم . ینی هس
فاصله ی شان .نزدیک به اندازه دو‌قدمکه هیچ‌کدامشان دل پیمودنش‌.دل زیر پا گذاشتنش را‌ ندارند.
به هم‌نگاه میکنند .یده؟؟؟
نه .!آنقدر به هم‌ خیره میشوند .تا دلتنگي از چشم هر دو‌ مثل اشک کوچک اما داغی روی گونه هایشان بچکد .
میدانی.هردو محتاجند به گرمای ._آغوش که نه_.دست هایشان حتی.میدانی این روزها .هردو‌پر از خستگی .پر از دلهره اند و .و شانه های او .و سینه ستبر دیگری ‌.میتواند جان به جسم و روح نیمه جان هم ببخشد ‌‌‌.
زبان ح
چیزی هم هست که این روزها زیاد بهش فکر میکنم. اینکه هیچ خبر خاصی نیست. بعد از هر چیز، هر کس، هر اتفاق تازه، هر تمام شدن و حتی هر شروع شدن، هیچی نیست. جهان بینی جدیدی در من جوانه زده. اینکه اگر از تکرار هر چیزی در جهان خسته شدم، مشکل از جهان نیست؛ از منه. انگار این منم که درگیر س و درخودماندگی شدم. این منم که نفهمیدم فراتر از این چرخ خوردن ها چیزهایی پشت پرده وجود داره که تا پیداشون نکنم، هیچ خوشی پایداری وجود نداره.حالا عمق شعر کلیشه شده ی سهراب
ارامشچشم گشودن است در لطافت نگاهی که جان را به شیدایی میرساند و مرغ دل را به هوای کوی نور در پروازوقتی نسیم مهر تاری از اشوب گیسوانت را در نوازش سر انگشتانم به سرودن موسیقی عشق بشارت میدهد و نگاه ،مبهوت من در کنج چشمانت سفر میکند به ماورای اندیشه و خیال.ارامش شاید همین باور بودن باشد که کسی هست که زمان را به سخره میگیرد ،حضورش در هر زمان و مکان به نیستی میرساند ،آهنگ گامهایی که مکانت را قبله ای ساخته در رقص قطب نمای قلب من سوی روی کوی
این روز ها، مثل شیشه ای شکسته ام و دلم هزارن قطعه .
دیر زمانی ست در اوج به سکوت نشسته ام، بی آنکه شوقی برای لب گشودن در من موج زند.
چهره ام را با نقاب لبخندهای مصنوعی پوشانده ام تا از قاب رُخم، کسی درون خسته ی مرا نخواند.
 و هنوز که هنوز است؛ چشمان خسته ام در عمق دلتنگي ها، غرق در بی خوابی است.
و این سحرها که در میان انبوه خاکسترِ خاطرات تلخ نشسته ام،
و در میان بغض ها. گاه و بی گاه، دلم می شکند،
به یاد می آورم که بی تو،
سال های سال است، من در دری
متن آهنگ بابک مافی به عشق تو
میخوام که فکر کنم الان تو فکرمی میخوام که فکر کنم دلتنگي یه کمیمیخوام که فکر کنم دلگیر شدی ازم ولی دلت میخواد که برگردی بازمهنوز با عکس تو سرگرم سرگرمم رفتی نفهمیدم انگار هنوز گرمموقتی تو زندگیم انقدر اثر داری چه فکری میکنی که تنهام میذاریای عشقم ای جونم به عشق تو جوون میمونم.ای عشقم ای جونم به عشق تو جوون میمونممعروفم من به تنهایی معروفی تو به زیباییت معروفم من که دلتنگم نیستی ولی اینجاییصدات کردم نمیشنیدی نگا
دانلود آهنگ یک دنیا حرفو یک خیابان پر از دلتنگي از آرون افشار
دانلود آهنگ ای یار یار یار قدیمی بی تو پر از خاطره هاتم از آرون افشار
دانلود آهنگ آرون افشار یک دنیا حرفو یک خیابان پر از دلتنگيسایت اصلی رادیو جوان در ایران
میگه : مامان دلم برات تنگ میشه
میگم منم دلم برات تنگ میشه عزیزم
میخنده و با شیطنت میگه پس نرووووو
راحت ترین و بهترین راه حل
نان برداشتم و داشتم پنیر میذاشتم ک دید با همون ناراحتی توی صداش از رفتنم و همون چند قطره اشکی ک هنوز خشک نشده بود گفت: مامان شما برو اونجا ساندویچ بخرید بخورید تا گرسنه نمونیداااا (دقیقا افعال را جمع ب کار میبرد )
چند روزیه روی بازوش ی دونه کوچولو زده؛ با خوشحالی فراوان ب همه میگه جووووش زدممممم دارم بزرگگگگ میشمممم. چند ر
عزیز دلم دارد عروس می شود. قند در دلم آب می شود. مدام قربان صرقه اش می روم. می دانید چیست؟ یک خوش حالی عجیبی است که عزیز دل آدم عروس شود. اصلا دلم یکجور دیگری می زند. درست است که دختر آدم را مردم با خودشان می برند یک جای دیگر اما باز هم در کنار این دلتنگي هایی که هنوز نیامده حس های فوق العاده ای هم وجود دارد. حس هایی که طعم خوش بهار می دهند. طعم تازگی و طراوت. شادی و سرزندگی. البته گاهی وقت ها بعضی اتفاقات شاید لحظات خوشت را خراب کنند. مثلا وقتی می بی
تو عاشق نبودی که درد دل عاشقا رو بفهمیتو بارون نموندی که دلگیریه این هوارو بفهمیتو گریه نکردی برای کسی تا بدونی چی میگمدلت تنگ نبوده میخندی تا از حس دلتنگي میگم♫ ♫ ♫ ♫ ♫ ♫تو تنها نموندی که حال دل بیقرارو بفهمیعزیزت نرفته که تشویش سوت قطارو بفهمیتو از دست ندادی بفهمی چیه ترس از دست دادنجای من نبودی بدونی چیه فرق بین تو و من♫ ♫ ♫ ♫ ♫ ♫تو هیچوقت نرفتی لب جاده تا انتظارو بفهمیپریشون نبودی که نگذشتن لحظه هارو بفهمیتو اونی که رفته !!!چی مید
 
سارا از سگ خود و نگهداری آن برایم گفت از اینکه به سگ خود وابسته است و بیشتر از سه روز نمی‌تواند از سگ خود دور بماند، می‌گفت حتی زمانی که به اجبار سگم را فقط چند روز به آشنایان می‌سپارم به آن‌ها می‌گویم برام فیلم و عکس ارسال کنند تا دلتنگي ام رفع شود.
باشگاه خبرنگاران جوان در گزارشی به بررسی هزینه‌های نجومی برای آرایشگاه سگ و گربه پرداخته است.
فرقی نمی‌کند چند سال دارند اما بسیاری ترجیح می دهند تنهایی و خلع خود را با نگهداری یک حیوان در خ
بگذار برایت بگویم، هربار پایم را از چارچوب در خوابگاه رد می‌کنم و میگذارم روی موزاییک حیاط، دلم تنگ می‌شود. غمم قد می‌کشد تا فرق سرم.
پرسیده بود که الان دلتنگي که از خانه دوباره برگشته‌ای به خوابگاه؟
گفتم ببین من هر بار که وارد این خوابگاه می‌شوم دلم تنگ می‌شود.
دلم نه برای خانه و خانواده و مهر‌ مادر و حمایت پدر و برادر زیادی عاقلم، که دلم برای هر چیزی که بیرون از این ساختمان هست تنگ می‌شود.
برای تمام اتفاقات خوب و بدی که می‌افتد.
برای تو
گاهی وقتا حس میکنی تنهاترین تنهایی ، حتی با وجود نفسای گرمی که دور و برت هستند؛یه مادر مهربون و فداکار،یه پدر دلسوز و آرام کننده، برادرای عزیزتر از جان ، و بالاخره همسر و فرزندی که با اومدنشون به زندگی رونق و صفا بخشیدناما.نه ، فکر می کنم این زندگی دیگه اما نداره ، جز اینکه گاهی وقتا یادمون میره که همه ی ما توی این زندگی حقی داریم، گاهی وقتا فراموش می کنیم که این فقط ما نیستیم که محتاج محبت دیگران هستیم ، بقیه هم به محبت ما احتیاج دارند.ای کا
سلامسلام علاقه‌ یِ خوبمعلاقه جانِ منخوبی !حال می‌ کنی در این بهارِ بی‌ همدر این اوضایِ بلبشویِ دوزاردر این دلتنگي‌ هایِ مُدامهِی گفتن‌ هایِ همیشهحال می‌ کنی در این روزهایِ بی‌ همِ بیهوده !شوخی کردمنرنج علاقه‌ یِ عزیزمما که بی‌ همی نداریمما که لحظه‌ هایِ بی‌ خیال نداریمما پُریم از خواب‌ هایِ ناز بر شانه‌ هایِ دلخوری‌ هایِ همما که پریم از گفتگوهایِ همه‌ چیاز عصر‌هایِ چای وُداد وُ فریادراستی؛سالِ تازه مبارکمی‌ دانی هنوز دوستت دار
گوشیش کنارم بود._میدونی اسمت چیه؟
_نه!
_زنگ بزن
زنگ زدم، اسمم افتاد، قلبم مچاله شد!
شش‌ سالم بود، تازه اومده بود، تازه داشتم حروف الفبا یاد می‌گرفتم، گفت بنویس "ق" ، سرِ گردِ ق رو نوشتم و پایینش رو مثل "خ" دور دادم! گفت "این چیه؟ ق پیچه؟" و قهقهه زد!
اسمم افتاده بود روی صفحه "ق پیچ " ؛ قهقهه‌هاش توی گوشم پیچید .
+ نمیدونم حالا اسمم چیه، دنیاست دیگه، حتی شاید نوشته باشه "خانم ع"!
++ می‌کَنَم الفبا را ، روی لوحه‌ی سنگی ‌‌‌. واو مثل ویرانی، دال مثل د
+ کاش میشد یه سایه از خودت جا بذاری، برای آدمها، وقتی میری دلتنگت بشن. 
+ چرا با تکنولوژی به کاغذها خیانت کردیم؟ مگه به جز یک قلم و یک ورق کاغذ، چیز دیگه ای برای به جا گذاشتن یک اثر از خودمون، نیاز داریم؟
+ یه عالمه امکانات جدید بالای صفحه سفیدِ کپشن اضافه شده، اما من همچنان یه + میذارم و یه جمله مینویسم، نهایتا bold رو انتخاب میکنم و تمام
+ گیج موندیم وسط این همه پیشرفتای بیهوده و بیکار افتاده. فقط داریم دور باطل طی میکنیم.
+ شدیم یه مُشت قاضی بی ک
دوست داشتم اگر همه صبح به صبح یکبار زنگ میزدند و حالم را می‌پرسیدند، تو روزی سه بار زنگ میزدی تا جویای حالم بشوی!دوست
داشتم وقتی مریض میشوم اگر همه با یک پیام بهم توصیه میکردند که زودتر
دکتر بروم، تو سریع خودت را می‌رسوندی جلوی در خونه و زنگ میزدی میگفتی
"بیا پایین، با خودم میریم دکتر"
راستش دلم میخواست وقتی همه هفته‌ای یک بار از سر دلتنگي به من سر میزدند، تو هفته‌ای هفت بار دلتنگم میشدی و به دیدنم می‌آمدی!
دلم میخواست وقتی تولدم میشدبه ج
امشب که تقریبا دو هفته مونده به عروسی، وسط بل بشوی خونه ای که باید مرتب شه لباسی که باید آماده شه و هزار تا هماهنگی که باید انجام شه و همش تمام و کمال به گردن منه، دلم واسه خودم تنگ شده، واسه کتاب خوندن و خیال کردن، واسه پیاده روی و موزیک گوش کردن، واسه درس خوندن و آرزو کردن دلم واسه یه روز بی دغدغه تنگ شده، روزی که نه حسرت دیروزو داشته باشی نه دلهره فردا، نه برای شروع دیر باشه نه واسه بیخیال شدن زود 
حس میکنم دیگه چیزی نمیتونه منو بشکنه، یه د
دلتنگي

گاهی دلم برای خودم تنگ میشود

گاهی میان من ، و ، دلم جنگ میشود

گاهی من از حضور خودم بی خبر ترم

این قلب شیشه ای من از سنگ میشود

گاهی صدای زمزمه ای میرسد به من

گاهی تپش تپش دلم آهنگ میشود

گاهی زمان به دست دلم میشود اسیر

گاهی به دست عقربه ها زنگ میشود

گاهی هوای هیچ کسی را نمیکنم

بی عشق قلب خسته ی من لنگ میشود

گاهی حواس پرت خودم میشوم و گاه

در لابه لای موی خودم چنگ میشوم

گاهی صدای ناله ی یک ارغنونم و

گاهی شبیه زخمه ی اورنگ میشوم

من مثل ر
داشتم به بچه‌مارمولک آن‌شب فکر می‌کردم که توی تاریکی راه‌رو دیدم‌اش؛ خسته و خواب‌آلود بودم؛آن‌قدری که یادم نمی‌آید آن‌ جسم سنگین چه بود؛ فقط می‌دانم گذاشتمش روی مارمولک تا به درک واصل شود که نشد. صبح آمدیم و دیدیم بچه‌مارمولک دم‌اش را جا گذاشته و رفته! یا سوسک آن روز عصر که یک‌هو رفت زیر تخت و در نیامد؛ یا عنکبوتی که ماه‌ها روی سقف هال زندگی می‌کرد و حالا نیست. کجا رفتند؟ شاید از یه سوراخی به دنیای زیرزمین. به این فکر می‌کنم که اگر ز
بهار دارد تمام می شود. ماه این روزها عجیب زیبا شده است. ساری گلین گوش می دهم و از هزاران حرف ناگفته در گلو رنج می برم. کاش می توانستم سازی بنوازم، نقشی بکشم، آوازی بخوانم. روزها را با سر اومد زمستون زمزمه کردن می گذرانم و شب ها را با گوش دادن به بندر تهران صبح می کنم. بهار سختی بود و گذشت. خوب که گذشت. سال ها بعد از این بهار یاد می کنم. بهاری که ماهش ماه شده بود، که بی نهایت پروانه داشت، بابونه هایش با طروات بود، با مریم و محسن گوجه پلو خوردیم و من ز
صبح‌هاپشت پرده، بندری‌ستکه آواز مرغ‌های دریایی‌اش راباددر گوشِ کشتی‌ها به زمزمه می‌وزدظهرها دشتی‌،که بوی شیهۀ مادیانهاشبا علفِ تازه می‌آمیزدعصرها جنگی،که دست در دست باران‌هاش، بارها قدم زده‌ام شب‌ها ولیپشتِ پنجره‌ام کوچۀ دلتنگي‌ستکه ته‌مانده‌های روز رامیانِ صدای گربه‌ها قسمت می‌کند وفکر می‌کند فردابا صدای مرغ‌های دریایی بیدار می‌شومیا سوت کشتی‌ها. "لیلا کردبچه"ازمجموعه صدایم را از پرنده های مرده پس بگیر
 ﻋﺴﻞ ﺑﺎﻧﻮ
 
 ﺳﻴﺎوش ﻗﻤﻴﺸﻲ 6/8 سنگین        
 Dm                                                C                     Dm 
عسل بانو هنوزم پیش مائی         اگر چه دست تو تو دست من نیست
Dm                                                      C               Dm هنوزم با تو ام تا آخرین شعر         نگو وقتی واسه عاشق شدن نیست
Dm      C       Gm                        F       C               Gm  Dm
 حالا هر جا که هستی باورم کن                بدون با یاد تو تنها ترینم
Dm   C          Gm           
وقتی همه خوابیده اند.آن هنگام که دل آسمان شب برای دیدار خورشید تاریک  و تنگ شده است
ناگهان نوایی از سوی آسمان دلتنگ،  به گوش میرسد: .خدا بزرگتر است.خدا بزرگتر است.خدا بزرگتر است خدا بزرگتر است.باتمام وجود گواهی میدهم هیچ خدایی جز او نیست.
.
و ناگهان. از میان همه ی تن های خسته و بخواب رفته تنها، قلیلی بیدار میشوند.
با آب زلال گرد خواب از صورت و دست میشویند.
و می ایستند .
و میگویندخدا بزرگتر استخدا بزرگتر است گواهی میدهم خدایی جز
زندگی ،فرصتی برای خلق رویاها و لذت بردن از مشاهده ی رویاها و اندیشه هاستبرای این مهم کلی امکانات و توانایی ها در اختیار ما قرار گرفته اما ما انسانها به جای انکه از آن ابزار در جهت خلق اندیشه ها استفاده کنیم ،به خود ابزار چسبیده و فرصت زندگی خود را به هدر میدهیم.انجام کارهای تکراری که بصورت عادت درآمده و صرف بیهودگیهای میشود که زندگی ما را نابود میکند.لحظه لحظه های زندگی را صرف ساختن افکار منفی،بازیهای ذهن ،قضاوتهاحسادتهاکینه ها .خور
وقتی در دایره ی بی نهایتِ دلتنگي های عالم، باز هم کم می آورم .

دست بر قلمِ تشنه ی حرف ها و کلماتی، می برم که او را ترجمانی دگر باشد.
پناه می برم به آسمانِ دلی که از آن جنون می بارد.
و اینک که صفحه ی غربت دلم، لبریز از حروف مقطعه ی حضورِ توست .
و اشک مهمان چشمان و گونه های عطش آلودم؛ سرخ از حُرم نفسگیر نبودنت.
و کویر جان خسته ام خیس از عباراتی که تو در آن نمی گنجی.
حالا می نویسمت؛ همه تو.
تو = همه عشق.
تو = جانِ جنون منِ مجنون.
تو = فصل بودن ها.
امسال که رفتم نمایشگاه کتاب، یک ساعتی تنها در راهروها قدم زدم و دائم با خودم گفتم :" من یه روز به عنوان یک نویسنده میام اینجا، آره مطمئنم." و روزی را تصور کردم که کتابم را امضا میکنم و با لبخند می‌دهم دست دخترکانی که رویای نویسنده شدن دارند.‌ به آنها لبخند میزنم و میگویم رویایتان را فراموش نکنید بچه‌ها. هر روز بنویسید، دنیا به نوشته‌های شما نیاز دارد. اما راستش چند وقتی است که رویای نویسنده شدن را گذاشته‌ام داخل صندوقچه‌ی قدیمی ذهنم، لابه
تا صبح سه یا چهار بار بالا آوردم،استفراغ شاید کلمه بهتری باشه و هر بار با کِیف بیشتر و آه و ناله ی خفه ای برگشتم توی تخت و پتوی نرم و بزرگم رو مثل شنل دورم گرفتم و شاهد جدل درد و آرامش بعد از استفراغ و خواب آلودگی شدید و افکار در هم برهم و استرس درس های تلنبار شده و دلتنگي و صدایی که توی سرم میگفت :میتونم کاری کنم که تب کنی تب جسمانی شدم تا در نهایت بعد از آخرین باری که محتویات شکمم رو با عصبانیت و اشکی که از هر مجرایی خارج میشد تخلیه کردم و بخواب
ناامیدی از آدم ها همه چیز را شخصی می کند. هر روز همه چیز شخصی تر می شود. دلتنگي و ناراحتی و خوشحالی و هیجان روز به روز شخصی تر می شود. یادم می آید یکی از آموزه های اخلاقی قدیمی بین آدم ها همین بود که احساساتتان را نسبت بهم بیان کنید ولی حالا این مسئله خیلی مفهوم خاصی ندارد. ناامید هستم. از آدم های چهارراه ولیعصر که هربار سی تومن تا چهل هزار تومن تیغم می زنند ناامید هستم و از دوستانم ناامید هستم و حتی از نزدیک ترین آدم های زندگی ام ناامید هستم. همه
غروب یعنی خداحافظ امروز
غروب یعنی فردا داره میاد کم کم
غروب یعنی سختی های امروزت تموم شد
غروب یعنی عمرت میگذره
غروب یه لحظه از روز که کلی حرف برای گفتن داره

وقت غروب یاده دلتنگي ها می افتم
وقت غروب یاده اونایی که نیستن می افتم
وقت غروب دل همه میگیره
بارها گفته ام و هزار بار دگر هم بگویم،
هیچ فرقی نمی کند؛
زیرا تنها با توست که من ذره ذره در خویش، هست میشوم و
در این بارها گفتن؛ لذتی است بی نهایت؛ و شوقیست دلخواه.
این بار هم می
گویم، تو را دوست دارم. تو را دوست دارم. تو را .

دوست دارمت ای همه ی هستی من.
آفتابِ
دلتنگي که از مشرق نگاهم طلوع می کند، تو در اوج سپهرِِ دلم، دلگشایی آغاز
می کنی و من هر روز در زمزمه ی حیرانی آبراهه ی چشمانم، سفره دارِ اشک
هایی پر بها و بی بهانه از خواستنت میشوم
هر غروب که بی تو میگذرد، گویی در باد به انتظارت ایستاده ام.
وقتی عطر تو؛
می پیچد در خزانی برگریز.
من، از این روزگاری که، تُهی از توست،
دوباره دلتنگ می شوم.
اما هرگز باد، انتظارِ تو  را؛ از یادم نخواهد برد.
گاهی می اندیشم، لازم نیست حرفهایم را طولانی و بلند بنویسم تا تو بخوانی.
سکوت و چند کلمه، کافیست برای دلتنگي.
دوباره غروب.
دوباره خزان و باد .
دوباره انتظار و یاد تو.
چقدر از روزگار بی تو بودن، بنویسم و نباشی؟.
یک کتاب بلند کافیست؟
یا
خیلی وقته پست نذاشتم
دلم تنگیده بود
در واقع از دی ماه تا الان وب بسته بود
و خداروشکر کسی متوجه نشد:)))))
الان یه مدته خسته ام
از وقتی که امتحانا شروع شده مخصوصا شبای قبل از امتحان یا میخوابم سحر پا میشم میخونم یا هم اینکه کلا نمیخوابم
مثلا همین دیشب
از بس تفاعَلَ یتفاعَلُ تفاعَل تفاعُل و فَعَّلَ یفاعَلُ فعِّل تفعیل و . خوندم که سرم داشت میپوکید
خوابم که تعطیل بود
امروزم مثه همیشه 0/25 ، 0/25 ازم کم میشه
یه مدتم شدیدن زدم تو کار فیلم دیدن شرلوک و کا
همیشه با نگاهی مرا خریده ای، بی اینکه خوب و بدی را اینجا به حسابم
بنویسی!که اگر میخواستی حساب کنی، همین جا حساب من با این اعمال یکسره بود!
آن هم مستقیم اعماق آتشت.
اما بخت یار است و من مسافر تمام فصل هایی هستم که تو مرا می نگری. و
سرمست از رُخ به رُخ شدنم با تو، همچون کودکی سرخوش از مهر مادر، تا تو
نگاه می کنی بساطِ دلم را جمع می کنم و می آورم درست، کنار آسمانت پهن می
کنم.
نه! خوب میدانم باز هم اشتباه از من است، و تو داری نگاه می کنی و من
آنقد
دانلود آهنگ جدید فرزاد فرزین به نام ای کاش
Farzad Farzin - Ey Kash
ترانه : روزبه بمانی ؛ موزیک : فرزاد فرزین ؛ تنظیم : مهران خلیلی
+ متن ترانه ای کاش از فرزاد فرزین
یکم از خودت بگو اگه تو هم دلتنگي / اگه مثل من داری با هر شبت میجنگی
یکم از خودت بگو اگه تو هم نابودی / من که خیلی گفتم از خودم برات تا بودی

ادامه مطلب
سوزن عشقت را به دستان لرزانم میگیرم و نخی تیره رنگ جلوی چشمانم خودنمایی
می کند.
آرام نگاه خسته ام را می دوزم به روزهای پرخاطره ی بودنت. یاد
تو و خاطراتت تمام دل و جانم را گرفته است.
دارم شکاف هایی را که از
روزهای نبودنت در دلم ایجاد شده آهسته آهسته رفو می کنم.

با خودم می گویم کاش بود و مثل آن روزها، دست دلم را میگرفت و هر دو با هم
دلتنگي های خاموش روزگار را مرور می کردیم از غم های انباشته شده بر روی
دلم می شنید و تمام اندوه سینه ام را بر ش
حس بهارهایی که بی تو می رسد کمتر از مرگ نیست.بهارِ بی باران، دل شیدا
را مجنون می کند. بهار هم بی تو حس غریبی دارد، شبیه دلتنگيِ هنگام رفتن
زمستان. و هر فصل که می آید و می رود،  یک سال اندوه ما مکرر می شود بی
تو.

این بهار هم می آید و باز اشک، تنها بهانه ای می شود برای دلتنگي ها و چشم
ها میزبانش. و تو ای تمام بهانه ی زندگی، باران شو و ببار از کرانه های
همیشه ابری آسمانِ غمگین دلم.
بگذار رگباری بی نهایت و صاعقه های بی تویی
ها مرا برساند به سر
چهار سال پیش که خوابگاه آمدم پر از احساس‌های متناقض بودم، احساس هیجان و ترس و گنگی هیجان‌زده از سبک جدید زندگی و استقلالترس از آدم‌های جدید و تعامل، ترس از مشکلات و ناسازگاری‌ها
 من آنقدر خوش‌شانس بودم که چهارسال خوبی با آدم‌های فوق‌العاده‌ای داشتم. پر از تجربه‌های خوب بود، آنقدر که ناراحتی‌ها و تنهایی‌ها کمرنگ شود
خوابگاه تنهایی داشت اما پر بود از کشف و تجربه‌های جدیدی که لازم بود بگذرانم، خوابگاه یادم داد صبور باشم و با آدم‌ها
بسم‌الله
شبیه هیچ‌چیز نبود تلخی‌اش. تلخ‌ترین طعمی که تابحال تجربه کردم، چشیدم. از دست‌دادن هر عزیزی، تلخ است. وقتی به فاصله سه‌روز، دو عزیز می‌روند، تلخی‌اش کم نمی‌شود، مصیبتش شانه‌ها را خم می‌کند و نبودنشان پشت آدم را خالی می‌کند.
تکیه‌گاه هر آدمی، بزرگ‌ترهای دوروبرش هستند. پدر، مادر، پدربزرگ، مادربزرگ و بعد خاله، دایی، عمه و عمو.
خاله مادرم و مادرِپدرم به فاصله سه‌روز تنهایم گذاشتند. شاید برای خیلی‌ها خاله‌مادر، دور باشد، ا
عکس آقای خامنه ای

تبلیغات

آخرین مطالب